بهترين و هزاران مطالب خواندني

بهترين مطالب و جملات خواندني زيبا

  • حرفي از نام تو
  • حرفي از نام تو
  • ҖҖ     گره     ҖҖ
  • 777
  • 7

پرنده

۲۰۷ بازديد

 

تو !

اون پرنده بودي

رو بوم من نشستي

اومدي وچشاتو به در خونه بستي

منم دونه مي ريختم براي تو رو ايوون

كه از سفر به اينجا يه وقت نشي پشيمون

برات تو كهكشون ها به فكر لونه بودم

غافل از اينكه خودم بي آشيونه بودم

شعر سفر مي خوندم براي پرواز تو

قصه ي دلدادگي ، براي اغاز تو

منم دونه مي ريختم براي تو رو ايوون

كه از سفر به اينجا يه وقت نشي پشيمون ...

 


نواهاي دل انگيز فايز دشتي (بخش دوم )

۴۳۰ بازديد

 

اگر داني كه فردامحشري نيست
سوال و پرسش و پيغمبري نيست
بتاز اسب جفا تا ميتواني
كه فايز را سپاه و لشكري نيست

*******

سحر دل ناله هاي زار ميكرد
چنان كه ديده را خونبار ميكرد
شكايت هاي ايام جواني
به فايز يك يه يك اظهار ميكرد

*******

بتي كز ناز پا بر دل گذارد
ستم باشد كه پا بر گل گذارد
تمنايي كه دارد يار فايز
به چشم ما قدم مشكل گذارد

*******

به رخ جا داده اي زلف سيه ره
به كام عقرب افكندي تو مه را
كه ديده عقرب جراره فايز ؟
زند پهلو به ماه چارده را

*******

دلا امشب نه وقت قال و قيل است
نه هنگام حكايات طويل است
ببين فايز ! قوافل در قوافل
به هر جانب صداي الرحيل است

*******

رخت تا در نظر مي آرم اي دوست
خودم را زنده مي پندارم اي دوست
ولي چون تو برفتي يار فايز
بگو اين دل به كي بسپارم اي دوست

*******

نسيم روح پرور دارد امشب
شميم زلف دلبر دارد امشب
گمانم يار در راه است ، فايز
كه اين دل شور در سر دارد امشب

*******

سوار خنگ خوش رفتارم امشب
روانه جانب دلدارم امشب
چو سلطان حبش فايز ز شوقش
جهان زير نگين پندارم امشب

*******

بگو تا دلبر حورم بياييد
سفيد و نازك و بورم بيايد
دمي كه مي رود تابوت فايز
بگو تا بر لب گورم بيايد

*******

دو چشمت چون به چشمانم نگه كرد
لب لعل و رخت روزم سيه كرد
مكن عشوه دگر بر فايز زار
كه ابروي كجت جانم تبه كرد

*******

گذشت ايام گل اي بلبل زار
بكن چون من ز هجران ناله بسيار
گل تو سر زند هر ساله از نو
گل فايز نمي رويد دگر بار

*******

مه بالا نشين پايين نظر كن
به مسكينان كلامي مختصر كن
بتا فايز غريب اين ديار است
محبت با غريبان بيشتر كن

*******

دلم را جز تو كس دلبر نباشد
به جز شور توام در سر نباشد
دل فايز تو عمدا ميكني تنگ
كه تا جاي كس ديگر نباشد

*******

بهار آمد زمين فيروزه گون شد
به عزم سير دلدارم برون شد
به گل چيدن در آمد يار فايز
همه گل ها ز خجلت سرنگون شد

*******

سر و زلف تو آشوب جهان شد
اسير زلف تو پير و جوان شد
هنوزم اول دنياست ، فايز
كه بر پا فتنه آخر زمان شد

*******

شب آمد تا شب وصلم دهد ياد
دهد خاك وجودم جمله بر باد
يقين ميسوخت فايز ز آتش دل
نمي كردش گر آب ديده امداد

*******

سحر در خواب ديدم با دل زار
كه سر بنهاده ام در دامن يار
نبودم راضي از اين خواب فايز
كه تا محشر شوم والله بيدار

*******

هر آن كس عاشقست از دور پيداست
لبش خشك و دو چشمش مست و شيداست
بود فايز مثال روزه داران
اگر تيرش زني خونش نه پيداست

*******

بتا بيژن صفت در چه گرفتار
منيژه وار اگر هستي وفادار
كمند زلف بگشا چون تهمتن
تو فايز را ز چاه غم برون آر

*******

مرا هم ساق و هم زانو كند درد
كمر با ساعد و بازو كند درد
به هر عضو تو فايز پيري آمد
جواني رفت و جاي او كند درد

*******

برفت آن يار و از ما مهر برداشت
خيالش هم مرا آسوده نگذاشت
به فايز آنچه كرده آن جفاجو
نه باور كرد دل نه عقل پنداشت

*******

دل و شوق و خيال و مهر هر چار
كشانندم همي تا منزل يار
تو را اين چار فايز دشمنانند
از اين خصمان به مردي خود نگه دار

*******

اگر هنگام مردن دلبر من
نهد از مهر بر زانو سر من
بگيرد يار فايز را در آغوش
بسا آسان رود جان از تن من

*******

بت زورق نشينم در امان باد
خدايش از بلايا حرز جان باد
به دريا باد فايز يارش الياس
به صحرا خضر با وي هم عنان باد

*******

بيا تا برگ گل نارفته بر باد
گلي چينيم و بنشينيم دلشاد
بت فايز مكن تاخير چندان
كه تعجيل است عمر آدميزاد

*******

سحر دل خود به خود فرياد ميكرد
از اين فرياد خاطر شاد ميكرد
سراپا شمع سان ميسوخت فايز
مگر عهد جواني ياد ميكرد

*******

رخ تو آتش و زلف تو دود است
مرا زين سردمهري ها چه سود است ؟
چو فايز در بيابان تشنه جان داد
چه حاصل در صفاهان زنده رود است

*******

اگر خواهي بسوزاني جهان را
رخي بنما بيفشان گيسوان را
بت فايز اشارت كن به ابروت
بكش تيغ و بكش پير و جوان را

*******

ندارم راحتي جز رنج و زحمت
به جز خواري و دشواري و محنت
دل فايز به پيري كرده پرواز
به باغ گلرخان چون اشتر مست

*******

من از عهد جواني تا شدم پير
نكردم در جفاي دوست تقصير
چرا فايز وفا كرد و جفا ديد
كنم با كوكب بختم چه تدبير ؟

*******

نه يادم مي كني نه مي روي ياد
به نيكي باد يادت اي پريزاد
عجب نبود كني فايز فراموش
فراموشي است رسم آدميزاد

*******
 
به سير باغ رفتم باختم من
نظر بر نوگلي انداختم من
اللهي ديده فايز شود كور
كه دلبر آمد و نشناختم من

*******

ندانم اي غالم در چه دشتي ؟
در ايام جواني خوش گذشتي
گذشتي از بر چشمان فايز
چو عمر رفته رفتي برنگشتي

*******

سر زلف تو جانا لام و ميم است
چو بسم الله الرحمن الرحيم است
به هفتاد و دوملت برده حسنت
قدم از هجر تو مانند جيم است

*******

صنم عشق تو همچون نار نمرود
مرا در منجنيق عشق فرسود
خليل آسا رود فايز در آتش
تو «قل يا نار كوني برد » كن زود

*******

دلم در نزد جانان است امشب
چو مرغ نيم بريانست امشب
كبابي از دل فايز بسازيد
كه سروناز مهمانست امشب

*******

دل من همچو هدهد در سبا شد
خيالم چون سليمان در قفا شد
دل فايز ز استحضار بلقيس
مثال آصف ابن برخيا شد

*******

مرا ز آنروز قصه مشكل آفتاد
كه كار من رجوعش با دل افتاد
ملامتهاي خلق و خير فايز
همه بي صرفه و بي حاصل افتاد

*******

خداوندا جوانيم به سر رفت
درخت شادكامي بي ثمر رفت
درخت شادكامي عمر فايز
سر شام آمد و بانگ سحر رفت

*******

اگر دورم من از تو اي پريزاد
فراموشم نكن زنهار زنهار
همان عهدي كه با تو بست فايز
وفادارم اگر هستي وفادار

*******

پس از مرگم نخواهم هاي هايي
نه فرياد و نه افغان و نوايي
بگوييد گشته فايز كشته دل
ندارد كشته دل خون بهايي

*******

دل از من چشم شهلا دلبر از تو
لب خشكيده از من كوثر از تو
بنه بر جان فايز منت از لطف
سر از من سينه از من خنجر ازتو

*******

مرا در پيش راهي پر زبيم است
از اين ره در دلم خوفي عظيم است
برو فايز مينديش از مهابت
كه آنجا حكم با رب رحيم است

دو معني بر من آمد صعب دشوار
اول پيري ، آخر فرقت يار
اگر پيدا شود فايز پرستي
جواني از كجا آرم دگر بار

خوشا روزي كه گل بودي و بلبل
تو گفتي صبر كن كردم تحمل
الهي دشمن فايز بميرد
گل از بلبل بريد و بلبل از گل


آزاد مرد ايران زمين ،" بابك خرمدين "

۱۹۸ بازديد

 

چو ايران نباشد تن من مباد ..!..

 

پيشگويان به بابك خرمدين ، آزاديخواه ميهن پرست كشورمان گفتند در پايان اين مبارزه كشته خواهي شد او گفت سالها پيش از خود گذشتم همانگونه كه ابومسلم خراساني از خود گذشت براي اين كه ايران دوباره ادامه زندگي پيدا كند روح بزرگاني همچون ابومسلم در من فرياد مي كشد و به من انگيزه مبارزه براي پاك سازي ميهن را مي دهد پس مرا از مرگ نترسانيد كه سالها پيش در پاي اين آرزو كشته شده امارد بزرگ در سخني بسيار زيبا مي گويد : گل هاي زيبايي كه در سرزمين ايران مي بينيد بوي خوش فرزنداني را مي دهند كه عاشقانه براي رهايي و سرفرازي نام ايران فدا شدند .  بابك خرمدين اندكي بعد در حضور خليفه تازي بغداد اينچنين به خاك و خون كشيده شد :  خليفه : عفوت ميكنم ولي بشرطي كه توبه كني !

بابك :توبه را گنهگاران كنند٬ توبه از گناه كنند . خليفه :تو اكنو ن در چنگ ما هستي! بابك:اري ٬تنها جسم من در دست شما است نه روحم٬ دژ آرمان من تسخير ناپذير است.  خليفه : جلاد مثله اش كن !  معلون اكنون چراغ زندگيت را خاموش مي‌‌كنم . بابك روي به جلاد ٬ چشمانم را نبند بگذار باچشم باز بميرم .

خليفه : يكباره سرش را ازتن جدا مكن ٬ بگذار بيشتر زنده بماند! نخست دستانش را قطع كن !

جلاد بايك ضربت دست راست بابك را به زمين انداخت . خون فواره زد .

بابك حركتي كرد شگفتي در شگفتي افزود ٬ زانو زده ٬ خم شد و تمام صورتش را با خون گرمش گلگون گرد . شمشير دژخيم بالا رفت و پايين آمد و دست چپ دلاور ساوالان را نيز از تن جدا كرد . فرزند آزاده مردم به پا بود٬ استواربود . خون از دو كتفش بيرون مي‌‌جست .  خليفه :زهر خندي زد : كافر! اين چه بازي بود كه در آستانه مرگ در آوردي ؟ چرا صورت خود به خون آغشته كردي ؟ چه بزرگ بود مرد٬چه حقير بود مرگ٬ چه حقير تر بود دشمن ! پيش دشمن حقير ٬ مردبزرگ ٬ بزرگتر بايد .

گفت : در مقابل دشمن نامرد ٬ مردانه بايدمرد ٬انديشيدم كه از بريده شدن دستانم ٬ خون ازتنم خواهدرفت . خون كه رفت٬ رنگ چهره زرد شود .مبادا دشمن چنان گمان كند از ترس مرگ است ٬خلق من نمي‌پسندندكه بابك در برابرگله ء روباهان ترسي به دل راه دهد....

خليفه از ته گلو نعره كشيد: ببر صدايش را!!!! و شمشير پايين آمد و سر ،  سري كه هرگزپيش هيچ زورمند ستمگري فرود نيامده بود .

 

هر بار كه اين داستان خوانده شود احساس مي كنيم بابك هنوز هم زنده است و براي كشورش جان مي دهد يادش گرامي باد

 


نواهاي دل انگيز فايز دشتي( بخش اول)

۲۱۹ بازديد
 

سحر گه ز نواي مرغ گلزار
سرم پر شور گشت و ديده بيدار
به هر گل بلبلي فايز نواخوان
چه خوش باشد نشستن يار با يار

8888888

خم ابروست يا شمشير بهمن
مژه يا نيزه يا تير تهمتن
بت فايز منيژه سان به يكبار
به چاهم در فكن مانند بيژن

8888888

ز كشت و پيچ اين شلوار رنگين
خرامان رفتن و اين وضع سنگين
كند مجبور فايز را در آخر
كه مجنون وار خارج گردد از دين

8888888

بتا در گوش ، گوش آويز داري
لب مي گون شكر ريز داري
بشارت مي دهد اين دل به فايز
دلي در سينه مهر انگيز داري

8888888

به قامت مظهر سرو رسايي
به طلعت دلفريب و جانفزايي
تو با اين قامت و حسن خداداد
هزار افسوس اي مه ، بي وفايي

8888888

خروس امشب بداده هرزه خواني
مگر وقت سحر امشب نداني ؟
اگر بيدار گردد يار فايز
به بالت تير تا شهپر نشاني

8888888

سحر گه چون ز مشرق ماه خاور
برون آيد جهان گردد منور
خوش آن ساعت مه فايز ز مغرب
برون آيد چو حوران بسته زيور

8888888

گهي كه يادم آمد صحبت يار
لب و دندان و زلف و چشم و رخسار
دل و دين و قرار و صبر فايز
فكندند در طلسم چار در چار

8888888

دلا گر زار گريم بر تو شايد
كه هر جا تيري آيد بر تو آيد
دل فايز ، مگر داري تو گوهر
كه هر گلرخ تو را خواهد ربايد

8888888

مرا شب سيل آه از دل برآيد
كه يادم از دو زلف دلبر آيد
نشيند چشم در ره ، فايز هر شب
كه شايد يارم از سويي در آيد

8888888

ز آب و آتش و از خاك و از باد
خدا رخسار خوبان را صفا داد
چو چشم ما نظر بگشاد ، فايز

غضو ابصاركم را كرد ارشاد

8888888

دلم از فرقت روي تو خون شد
سرشكم چون رخ تو لاله گون شد
به عمري آرزو كردم كه گويي
كه اي فايز ! سرانجام تو چون شد

8888888

اگر از رخ بر اندازي نقابت
كنند مردم خيال آفتابت
از اين پوشيده اي رخ يار فايز
كه ترسي شب كسي بيند به خوابت؟

8888888

پس از ببريدن و پيوند جانان
مرا خوش آمده از دادن جان
پس از مرگ جواني همچو فايز
تو را خوش باد صحبت با رقيبان

8888888

تو بر من بگذري چون برق رخشان
منت چون رعد اندر پي خروشان
ز باران سرشك چشم فايز
برويد لاله چون فصل بهاران

8888888

بتا بر طرف معجر كن نقابت
مهل بي پرده مانند آفتابت
بت فايز بپوشان رخ كه ترسم
شبي نامحرمي بيند به خوابت

8888888

مرا اين زندگي از بوي يار است
وگرنه جان بدين پيكر چه كار است؟
كنون كه هست فايز زنده ز آنست
دو چشم و دل به راه انتظار است

8888888

نگارا شربت از لبهات بفرست
گلاب از گوشه چشمات بفرست
براي توتياي چشم فايز
كف دستي ز خاك پات بفرست

8888888

مرا خلد برين دي بوديم جا
كنونم دوزخ است امروز مأوا
نمانده دي نماند فايز امروز
خدا داند چه باشد حال فردا

8888888

هنوزم بوي زلفش در مشام است
هنوزم ذوق لبهايش به كام است
كجا فايز شود از ناله خاموش
مگر آن دم كه در خاكش مقام است

8888888

مكش سرمه به چشم ناز پرور
مكن روز مرا از شب سيه تر
نمي سوزد دلت از بهر فايز
چه خواهي گفت فردا روز محشر؟

 


پروردگارا ..!..

۱۶۷ بازديد

 

پروردگارابه من بياموز دوست بدارم كساني راكه دوستم ندارند .
عشق بورزم به كساني كه عاشقم نيستند.
بگريم براي كساني كه هرگز غمم را نخوردند.
به من بياموز لبخند بزنم به كساني كه هرگز تبسمي به صورتم ننواختند.
محبت كنم به كساني كه محبتي درحقم نكردند .

 

 


77

۱۸۷ بازديد




در حسرت فرداي تو تقويممو پر مي كنم

 

هر روز اين تنهاييو فردا تصور مي كنم


 


 


7

۱۸۳ بازديد
 

 

چرخ فلك ، قايق­هايي را به حركت در مي­آورد

 

كه پارو آنها را به حركت درنياورده است .

 

ويليام شكسپير

 

 


شــــام مـــهتاب

۱۸۲ بازديد
 

 

تو اون شام مهتاب كنارم نشستي

عجب شاخه گل وار به پايم شكستي

قلم زد نگاهت به نقش آفريني

كه صورتگري را نبود اين چنيني

پريزاد عشقو مه آسا كشيدي

خدا را به شور تماشا كشيدي

تو دونسته بودي، چه خوش باورم من

شكفتي و گفتي، از عشق پرپرم من

تا گفتم كي هستي، تو گفتي يه بي تاب

تا گفتم دلت كو، تو گفتي كه درياب

قسم خوردي بر ماه ، كه عاشقتريني

تو يك جمع عاشق ، تو صادقتريني

همون لحظه ابري رخ ماهو آشفت

به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاري از اون لحظه ناب

كه معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم:53:

تو هر شام مهتاب به پايت شكستم:53:

تو از اين شكستن خبرداري يا نه

هنوز شور عشقو به سر داري يا نه

تو دونسته بودي، چه خوش باورم من

شكفتي و گفتي، از عشق پرپرم من

تا گفتم كي هستي، تو گفتي يه بي تاب

تا گفتم دلت كو، تو گفتي كه درياب

قسم خوردي بر ماه ، كه عاشقتريني

تو يك جمع عاشق ، تو صادقتريني

همون لحظه ابري رخ ماهو آشفت

به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داري

من اون ماهو دادم به تو يادگاري

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داري

من اون ماهو دادم به تو يادگاري

 

 


" ديـــــدار آخــــــر "

۱۶۸ بازديد


 

تو گام بر مي داشتي

سنگين و آرام

با نگاهي به ظاهر دوخته بر سنگفرش جاده

و براستي بي حس حضور جاده و پهنايش

غوطه ور در ژرفاي رؤياهايت

 

نميدانم

بودنم را حتي بسان نقطه اي از رؤياي تو

نميدانم

ولي سنگيني گامت

خبر از حس حضور من در تو ميداد

در جنگ نفسگير بودن يا نبودنم

 

من اما لحظه اي ديدم

در آن هنگامه ي كوتاه و ساكت

نبودم را پس از ديدار آخر

 

 

 

ك.ك


خزان گشته بهارم !

۴۷۸ بازديد
 

 

آن چه در گذشـته كردم ، چـون به يادم آيد

نالـه هـا ز حسـرت،تا گردون،از نهـادم آيد

هـر چـه بـا صفــاتر بودم،جـز جفـا نديـدم

 كي شود كه روزي يا شامي،بر مرادم آيد

در بهـار عشـق و مسـتي من شد فسـانه رنـج هسـتي من

دگر خـزان گشته بهـارم ، كجا بـرم اين دل زارم

چـه مي شود آخـر كـارم،همـدمي ندارم

 هر جا دامي بر سر راهم،زين همه صيادم

من چون مرغي،در پي دانه ، در دام افتادم

آن شب كه بي خبر بودم ، كسي نشد چراغ راهم

اكنون كه ديده بگشودم ، دگر فتاده ام به چاهم

 

 

متن ترانه "خزان گشته بهارم" با صداي داريوش رفيعي