آزاد مرد ايران زمين ،" بابك خرمدين "

بهترين مطالب و جملات خواندني زيبا

  • حرفي از نام تو
  • حرفي از نام تو
  • ҖҖ     گره     ҖҖ
  • 777
  • 7

آزاد مرد ايران زمين ،" بابك خرمدين "

۱۹۹ بازديد

 

چو ايران نباشد تن من مباد ..!..

 

پيشگويان به بابك خرمدين ، آزاديخواه ميهن پرست كشورمان گفتند در پايان اين مبارزه كشته خواهي شد او گفت سالها پيش از خود گذشتم همانگونه كه ابومسلم خراساني از خود گذشت براي اين كه ايران دوباره ادامه زندگي پيدا كند روح بزرگاني همچون ابومسلم در من فرياد مي كشد و به من انگيزه مبارزه براي پاك سازي ميهن را مي دهد پس مرا از مرگ نترسانيد كه سالها پيش در پاي اين آرزو كشته شده امارد بزرگ در سخني بسيار زيبا مي گويد : گل هاي زيبايي كه در سرزمين ايران مي بينيد بوي خوش فرزنداني را مي دهند كه عاشقانه براي رهايي و سرفرازي نام ايران فدا شدند .  بابك خرمدين اندكي بعد در حضور خليفه تازي بغداد اينچنين به خاك و خون كشيده شد :  خليفه : عفوت ميكنم ولي بشرطي كه توبه كني !

بابك :توبه را گنهگاران كنند٬ توبه از گناه كنند . خليفه :تو اكنو ن در چنگ ما هستي! بابك:اري ٬تنها جسم من در دست شما است نه روحم٬ دژ آرمان من تسخير ناپذير است.  خليفه : جلاد مثله اش كن !  معلون اكنون چراغ زندگيت را خاموش مي‌‌كنم . بابك روي به جلاد ٬ چشمانم را نبند بگذار باچشم باز بميرم .

خليفه : يكباره سرش را ازتن جدا مكن ٬ بگذار بيشتر زنده بماند! نخست دستانش را قطع كن !

جلاد بايك ضربت دست راست بابك را به زمين انداخت . خون فواره زد .

بابك حركتي كرد شگفتي در شگفتي افزود ٬ زانو زده ٬ خم شد و تمام صورتش را با خون گرمش گلگون گرد . شمشير دژخيم بالا رفت و پايين آمد و دست چپ دلاور ساوالان را نيز از تن جدا كرد . فرزند آزاده مردم به پا بود٬ استواربود . خون از دو كتفش بيرون مي‌‌جست .  خليفه :زهر خندي زد : كافر! اين چه بازي بود كه در آستانه مرگ در آوردي ؟ چرا صورت خود به خون آغشته كردي ؟ چه بزرگ بود مرد٬چه حقير بود مرگ٬ چه حقير تر بود دشمن ! پيش دشمن حقير ٬ مردبزرگ ٬ بزرگتر بايد .

گفت : در مقابل دشمن نامرد ٬ مردانه بايدمرد ٬انديشيدم كه از بريده شدن دستانم ٬ خون ازتنم خواهدرفت . خون كه رفت٬ رنگ چهره زرد شود .مبادا دشمن چنان گمان كند از ترس مرگ است ٬خلق من نمي‌پسندندكه بابك در برابرگله ء روباهان ترسي به دل راه دهد....

خليفه از ته گلو نعره كشيد: ببر صدايش را!!!! و شمشير پايين آمد و سر ،  سري كه هرگزپيش هيچ زورمند ستمگري فرود نيامده بود .

 

هر بار كه اين داستان خوانده شود احساس مي كنيم بابك هنوز هم زنده است و براي كشورش جان مي دهد يادش گرامي باد

 


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد