بهترين و هزاران مطالب خواندني

بهترين مطالب و جملات خواندني زيبا

  • حرفي از نام تو
  • حرفي از نام تو
  • ҖҖ     گره     ҖҖ
  • 777
  • 7

چاووشي

۱۹۱ بازديد

 


بسان رهنورداني كه در افسانه‌ها گويند
گرفته كولبار زادِ ره بر دوش
فشرده چوب‌دست خيزران در مشت
گهي پرگوي و گه خاموش
در آن مه‌گون فضاي خلوت افسانگي‌شان راه مي‌پويند
ما هم راه خود را مي‌كنيم آغاز


سه ره  پيداست
نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر
حديثي كه‌ش نمي‌خواني بر آن ديگر
نخستين: راه نوش و راحت و شادي
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادي
دو ديگر: راهِ نيمش ننگ، نيمش نام
اگر سر بر كني غوغا، و گر دم در كشي آرام
سه ديگر: راه بي‌برگشت  ، بي‌فرجام


من اينجا بس دلم تنگ‌ست
و هر سازي كه مي‌بينم بدآهنگ‌ست
بيا ره‌توشه برداريم
قدم در راه بي‌برگشت بگذاريم
ببينيم آسمانِ "هر كجا" آيا همين رنگ‌ست  ؟


تو داني كاين سفر هرگز بسوي آسمانها نيست
سوي بهرام، اين جاويدِ خون‌آشام
سوي ناهيد، اين بد بيوه‌ي گرگِ قحبه‌ي بي‌غم
كه مي‌زد جام شومش را به جام حافظ و خيام
و مي‌رقصيد دست‌افشان و پاكوبان بسان دختر كولي
و اكنون مي‌زند با ساغر "مك‌نيس" يا "نيما"
و فردا نيز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما
سوي اينها و آنها نيست
بسوي پهن‌دشتِ بي‌خداوندي‌ست
كه با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پرپر بخاك افتند


بهِل كاين آسمان پاك
چراگاه كساني چون مسيح و ديگران باشد
كه زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند كان خوبان
پدرشان كيست؟
و يا سود و ثمرشان چيست؟
بيا ره‌توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم


بسوي سرزمينهايي كه ديدارش
بسان شعله‌ي آتش
دواند در رگم خونِ نشيطِ زنده‌ي بيدار
نه اين خوني كه دارم، پير و سرد و تيره و بيمار
چو كرم نيمه‌جاني بي‌سر و بي‌دم
كه از دهليز نقب‌آساي زهراندود رگهايم
كشاند خويشتن را، همچون مستان دست بر ديوار
بسوي قلب من، اين غرفه‌ي با پرده‌هاي تار
و مي‌پرسد، صدايش ناله‌اي بي‌نور
- "كسي اينجاست؟
هلا! من با شمايم، هاي! ... مي‌پرسم كسي اينجاست؟
كسي اينجا پيام آورد؟
نگاهي ، يا كه لبخندي؟
فشارِ گرم دستِ  دوست‌مانندي؟
و مي‌بيند صدايي نيست  ، نور آشنايي نيست  ، حتي از نگاه مرده‌اي هم رد پايي نيست
صدايي نيست الا پت‌پتِ رنجور شمعي در جوار مرگ
ملول و با سحر نزديك و دستش گرمِ كار مرگ
وز آنسو مي‌رود بيرون، بسوي غرفه‌اي ديگر
به‌اميدي كه نوشد از هواي تازه‌ي آزاد
ولي آنجا حديث بنگ و افيون است - از اعطاي درويشي كه مي‌خواند
"جهان پيرست و بي‌بنياد، ازين فرهادكش فرياد ..."


وز آنجا مي‌رود بيرون، بسوي جمله ساحل‌ها
پس از گشتي كسالت‌بار
بدانسان - باز مي‌پرسد - سراندر غرفه‌اي با پرده‌هاي تار
كسي اينجاست؟"
و مي‌بيند همان شمع و همان نجواست
كه مي‌گويد  بمان اينجا ؟
كه پرسي همچو آن پير به‌ درد  ‌آلوده‌ي مهجور
خدايا "به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده‌ي خود را؟"


بيا ره‌توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
كجا؟ هر جا كه پيش آيد
بدان‌جايي كه مي‌گويند خورشيدِ غروب ما
زند بر پرده‌ي شبگيرشان تصوير


بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد: زود
وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد: دير


كجا؟ هر جا كه پيش آيد
به آنجايي كه مي‌گويند
چو گل روييده شهري روشن از درياي تردامان
و در آن چشمه‌هايي هست
كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين‌بال شعر از آن
و مي‌نوشد از آن مردي كه مي‌گويد:
"چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج آبياري كردن باغي
كز آن گل كاغذين رويد؟"
به آنجايي كه مي‌گويند روزي دختري بوده‌ست
كه مرگش نيز (چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو) مرگ پاك ديگري بوده‌ست


كجا؟ هر جا كه اينجا نيست
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
ز سيلي‌زن، ز سيلي‌خور
وزين تصوير بر ديوار ترسانم
درين تصوير
عمر با تازيانه‌ي شوم و بي‌رحم خشايارشا
زند ديوانه‌وار، اما نه بر دريا
به گرده‌ي من ، به رگهاي فسرده‌ي من
به زنده‌ي تو ، به مرده‌ي من


بيا تا راه بسپاريم
بسوي سبزه‌زاراني كه نه كس كِشته، ندروده
بسوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني بكر و دوشيزه‌ست
و نقش رنگ و رويش هم بدينسان از ازل بوده
كه چونين پاك و پاكيزه‌ست


بسوي آفتاب شاد صحرايي
كه نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي
و ما بر بيكرانِ سبز و مخمل‌گونه‌ي دريا
مي‌اندازيم زورقهاي خود را چون كُلِ بادام
و مرغان سپيد بادبانها را مي‌آموزيم
كه باد شرطه را آغوش بگشايند
و مي‌رانيم گاهي تند، گاه آرام


بيا اي خسته‌خاطر دوست! اي مانند من دل‌كنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره‌توشه برداريم
قدم در راه بي‌فرجام بگذاريم

 


!!!!!! ستاره و سرب !!!!!!

۱۸۹ بازديد
 


تا سحر از پشت ديوار شب
اين ديوار ظلمت‌پوش
دم به دم پيغام سرخ مرگ
مي‌رسد بر گوش



من به خود مي‌پيچم از پژواك اين پيغام
من به دل مي‌لرزم از سرماي اين سرسام
من فرو مي‌ريزم از هم



مي‌شكافد قلب شب را نعره‌ي رگبار
مي‌جهد از هر طرف صدها شهاب سرخ، زرد
وز پي آن ناله‌هاي درد
مي‌پيچد ميان كوچه‌هاي سرد


زير آن آوار
تا ببينم آسمان، هستي، خدا
خوابند يا بيدار
چشم مي‌دوزم به اين ديوار
اين ديوار ظلمت‌پوش
وز هجوم درد
مي‌روم از هوش


آه ! آنجا:
هر گلوله مي‌شود روشن
يك ستاره مي‌شود خاموش!

 

 


777

۱۶۷ بازديد

 

شاهد كه سركشي نكند   ،   دلفريب نيست
فهم سخن به مردم دانا    گذاشتيم

در جستجوي يار دلازار   ،   كس نبود
اين رسم تازه را به جهان   ما    گذاشتيم

 


:::::: سر چشمه ::::::

۱۹۷ بازديد
 


پوستيني كهنه دارم من
يادگاري ژنده‌پير از روزگاراني غبارآلود
سالخورده‌ي جاودان‌مانند
مانده ميراث نياكانم مرا اين روزگارآلود


جز پدرم آيا كسي را مي‌شناسم من؟
كز نياكانم سخن گفتم
نزد آن قومي كه ذرات شرف در خانه‌ي خون‌شان
كرده جا را بهر هر چيز دگر، حتي براي آدميت، تنگ
خنده دارد از نياكاني سخن گفتن، كه من گفتم


جز پدرم آري
من نياي ديگري نشناختم هرگز
نيز او چون من سخن مي‌گفت
همچنين دنبال كن تا آن پدرجدم
كاندر اخم جنگلي، خميازه‌ي كوهي
روز و شب مي‌گشت، يا مي‌خفت



اين دبير گيج و گول و كوردل: تاريخ
تا مُذهب دفترش را گاهگه مي‌خواست
با پريشان سرگذشتي از نياكانم بيالايد،
رعشه مي‌افتادش اندر دست.
در بنان درفشانش كلك شيرين سلك مي‌لرزيد
حبرش اندر محبر پرليقه چون سنگ سيه مي‌بست
زانكه فرياد امير عادلي چون رعد برمي‌خاست
"
هان، كجايي اي عموي مهربان! بنويس
ماه نو را دوش ما، با چاكران، در نيم‌شب ديديم
ماديان سرخ‌يال ما سه كرت تا سحر زائيد
در كدامين عهد بوده‌ست اين‌چنين، يا آن‌چنان، بنويس


ليك هيچت غم مباد از اين
اي عموي مهربان، تاريخ!
پوستيني كهنه دارم من كه مي‌گويد
از نياكانم برايم داستان، تاريخ!


من يقين دارم كه در رگهاي من خون رسولي يا امامي نيست
نيز خون هيچ خان و پادشاهي نيست
وين نديم ژنده‌پيرم دوش با من گفت
كاندرين بي‌فخر بودن‌ها گناهي نيست
پوستيني كهنه دارم من
سالخوردي جاودان‌مانند
مرده‌ريگي داستان‌گوي از نياكانم، كه شب تا روز
گويدم چون و نگويد چند


سال‌ها زين پيشتر در ساحل پرحاصل جيحون
بس پدرم از جان و دل كوشيد
تا مگر كاين پوستين را نو كند بنياد
او چنين مي‌گفت و بودش ياد
"
داشت كم‌كم شبكلاه و جبه من نوترك مي‌شد
كشتگاهم برگ و بر مي‌داد
ناگهان توفان خشمي باشكوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم ديدم تشنه‌لب بر ساحل خشك كشفرودم
پوستين كهنه‌ي ديرينه‌ام با من
اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان‌سان كز ازل بودم"
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سكنگور و سيه‌ دانه
و آن بائين حجره‌زاراني
كانچه بيني در كتاب تحفه‌ي هندي
هر يكي خوابيده او را در يكي خانه


روز رحلت پوستينش را بما بخشيد
ما پس از او پنج تن بوديم
من بسان كاروان‌سالارشان بودم.
-
كاروان‌سالار ره‌نشناس -
اوفتان و خيزان
تا بدين غايت كه بيني راه پيموديم



سالها زين پيشتر من نيز
خواستم كاين پوستين را نو كنم بنياد
با هزاران آستين چركين ديگر بركشيدم از جگر فرياد:
"
اين مباد! آن باد!"
ناگهان توفان بي‌رحمي سيه برخاست ...


پوستيني كهنه دارم من
يادگار از روزگاراني غبارآلود
مانده ميراث از نياكانم مرا اين روزگارآلود
هاي، فرزندم! بشنو و هشدار
بعد من اين سالخورد جاودان‌مانند
با بر و دوش تو دارد كار
ليك هيچت غم مباد از اين
كو، كدامين جبه‌ي زربفت رنگين مي‌شناسي تو
كز مرقع پوستين كهنه‌ي من پاك‌تر باشد؟
با كدامين خلعتش آيا بدل سازم
كه‌م نه در سودا ضرر باشد؟
آي دختر جان!
همچنانش پاك و دور از رقعه‌ي آلودگان مي‌دار

 

 


به من نگو دوست دارم

۱۷۵ بازديد

 

حالا كه كار تو شده پر از نيرنگ و ريا
حالا كه دل تو شده فرسنگها دور از خدا
به من نگو دوست دارم كه باورم نمي‌شه
نگو فقط تو رو دارم كه باورم نمي‌شه

به من نگو دوست دارم كه باورم نمي‌شه
نگو فقط تو رو دارم كه باورم نمي‌شه

تو با اين چرب زبوني هي به من دروغ مي‌گي
مي‌خواهي گولم بزني هي به من دروغ مي‌گي
به من نگو دوست دارم كه باورم نمي‌شه
نگو فقط تو رو دارم كه باورم نمي‌شه

حالا كه كار تو شده پر از نيرنگ و ريا
حالا كه دل تو شده فرسنگها دور از خدا
به من نگو دوست دارم كه باورم نمي‌شه
نگو فقط تو رو دارم كه باورم نمي‌شه

به من نگو دوست دارم كه باورم نمي‌شه
نگو فقط تو رو دارم كه باورم نمي‌شه

تو با دل شكسته‌ام انقده جفا نكـــن
تو اگه دوستم نداري اينجوري بد تا نكن
به من نگو دوست دارم كه باورم نمي‌شه
نگو فقط تو رو دارم كه باورم نمـي‌شه

 


=== روزگار نامهربون ===

۱۹۰ بازديد
 

زندگي اي روزگار اي چرخ گردون
توي سينه قلبم رو اين قدر نلرزون
اي فلك اي باني افسونگريها
با دلم كمتر كن اين بازيگريها

هر كه هستي هر چه هستي
بس كن اين نامهربوني

هر كه هستي هر چه هستي
بس كن اين نامهربوني

روزگار اي شاهد ويروني ما
خشم و قهرت باعث حيروني ما
اي فلك بس كن ديگه آتيش نسوزون
روي زخمهامون ديگه نمك نپاشون

هر كه هستي هر چه هستي
بس كن اين نامهربوني

هر كه هستي هر چه هستي
بس كن اين نامهربوني

گاهي زشتي گاهي خوبي هم طلوعي هم غروبي
بعضي وقتها مهربوني بعضي وقتها خصم جوني
اما وقتي سر قهري بدتر از تلخي زهري
تو كي هستي تو چي هستي هوشياري يا كه مستي

هر كه هستي هر چه هستي
بس كن اين نامهربوني

هر كه هستي هر چه هستي
بس كن اين نامهربوني

اي كه حيروني تو از سر سختي ما
شايد آزارت مي‌ده خوشبختي ما
اي فلك بس كن ديگه آتيش نسوزون
روي زخمهامون ديگه نمك نپاشون
روزگار اي شاهد ويروني ما
خشم و قهرت باعث حيروني ما

هر كه هستي هر چه هستي
بس كن اين نامهربوني

هر كه هستي هر چه هستي
بس كن اين نامهربوني

 

 


نشاني از تو مي‌بينم ....

۱۸۲ بازديد

 

نمي‌داني كه من در هر ستاره كه مه را تا سحر يار و نديم است
و يا در چهره سرخ شقايق كه خود بازيچه دست نسيم است

نشاني از تو مي‌بينم سراغي از تو مي‌گيرم
نشاني از تو مي‌بينم سراغي از تو مي‌گيرم

نمي‌داني كه من در قطره اشك كه روزي مظهر خشم تو بوده
ويا در شط خونين افقها كه روزي منظر چشم تو بوده

نشاني از تو مي‌بينم سراغي از تو مي‌گيرم
نشاني از تو مي‌بينم سراغي از تو مي‌گيرم

در اندوه غريبان در آه بي‌نسيبان
در آن شبنم در آن گل در عشق پاك بلبل
در ايام بهاران در آب چشمه‌ساران
در آن سرگشتگي‌ها در اين گم‌گشتگي‌ها

نشاني از تو مي‌بينم سراغي از تو مي‌گيرم
نشاني از تو مي‌بينم سراغي از تو مي‌گيرم

من اينك در رواق كهكشانها در آواي حزين كاروانها
درآن رنگين كمان پير و خسته در آن اشكي كه بر مژگان نشسته
درآن جامي كه خالي مانده از مي در آوايي كه برمي‌خيزد از ني

نشاني از تو مي‌بينم سراغي از تو مي‌گيرم
نشاني از تو مي‌بينم سراغي از تو مي‌گيرم

 

 


×××××× 77 ××××××

۱۷۵ بازديد
 

با تو آسان ميشد از دستِ سياهي ها    گريخت
رو بسوي ظلمتِ شب هاي بي فردا گريخت
بي تو اي آزادي   ،  اي والا كلام   ،   گر نباشي در ميان
بايد كه از دنيا گريخت       ....

 


^^^^^‌ گل بارون زده ^^^^^^

۱۹۲ بازديد
 

گل بارون زده من گل ياس نازنينم

مي‌شكنم پژمرده مي‌شم نذار اشكهات رو ببينم

تا هميشه تورو داشتن ، داشتن تمام دنياست

از تو و اسم تو گفتن ، بهترين همه حرفاست

با تو، با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم

لحظه‌هام پُر مي‌شه از تو وقت غم خوردن ندارم

اي غزلواره دلتنگ كه همه تنت كلامه

هنوز هم با گل گونه‌ات شرم اولين سلامه

اي تو جاري توي شعرم مثل عشق و خون و حسرت

دفتر شعر من از تو سبد خاطره‌هامه

اي گل شكسته ساقه گل پرپركه به ياد هجرت پرنده‌هايي

توي يأس مبهم چشمهات مي‌بينمكه به فكر يك سفر به انتهايي

سر به ‌زير دل‌شكسته نازنينم

اگه ساده‌است واسه تو گذشتن از من

مرثيه سر كن براي رفتن من

آخه مرگه واسه من از تو گذشتن

با تو ، با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم

لحظه‌هام پُر مي‌شه از تو وقت غم خوردن ندارم

گل بارون زده من اگه دلتنگم و خسته

اگه كوچيدن طوفان ساقه منم شكسته

مي‌تونم خستگي‌هات رو از تن پاكت بگيرم

مي‌تونم براي خوبيت واسه سادگيت بميرم

 

 


شبامون آخ كه چه تاريك و چه سرده ؟

۲۷۹ بازديد
 

شبامون آخ كه چه تاريك و چه سرده
دلامون جاي غمه لونه درده
تورو بي من منو دور از تو گذاشته
چي بگم؟ با من و تو دنيا چه كرده؟

 
آسمون با من و تو قهره ديگه
هر كدوم از ما تو يك شهر ديگه


تو دلم اين همه غم جا نميگيره
چي به جز غم داره اين دل كه اسيره
گفتي از ياد ميره اين غمها يه روزي
تو دلم ريشه دوونده ديگه ديره


آسمون با من و تو قهره ديگه
هر كدوم از ما تو يك شهر ديگه

تو ميگي نامه نوشتي نرسيده
از تو يك خط يا نشون هيچكي نديده
منم امشب واسه تو نامه نوشتم
اما اشكام همه رو نامه چكيده

آسمون با من و تو قهره ديگه
هر كدوم از ما تو يك شهر ديگه