:::::: سر چشمه ::::::

بهترين مطالب و جملات خواندني زيبا

  • حرفي از نام تو
  • حرفي از نام تو
  • ҖҖ     گره     ҖҖ
  • 777
  • 7

:::::: سر چشمه ::::::

۱۹۰ بازديد
 


پوستيني كهنه دارم من
يادگاري ژنده‌پير از روزگاراني غبارآلود
سالخورده‌ي جاودان‌مانند
مانده ميراث نياكانم مرا اين روزگارآلود


جز پدرم آيا كسي را مي‌شناسم من؟
كز نياكانم سخن گفتم
نزد آن قومي كه ذرات شرف در خانه‌ي خون‌شان
كرده جا را بهر هر چيز دگر، حتي براي آدميت، تنگ
خنده دارد از نياكاني سخن گفتن، كه من گفتم


جز پدرم آري
من نياي ديگري نشناختم هرگز
نيز او چون من سخن مي‌گفت
همچنين دنبال كن تا آن پدرجدم
كاندر اخم جنگلي، خميازه‌ي كوهي
روز و شب مي‌گشت، يا مي‌خفت



اين دبير گيج و گول و كوردل: تاريخ
تا مُذهب دفترش را گاهگه مي‌خواست
با پريشان سرگذشتي از نياكانم بيالايد،
رعشه مي‌افتادش اندر دست.
در بنان درفشانش كلك شيرين سلك مي‌لرزيد
حبرش اندر محبر پرليقه چون سنگ سيه مي‌بست
زانكه فرياد امير عادلي چون رعد برمي‌خاست
"
هان، كجايي اي عموي مهربان! بنويس
ماه نو را دوش ما، با چاكران، در نيم‌شب ديديم
ماديان سرخ‌يال ما سه كرت تا سحر زائيد
در كدامين عهد بوده‌ست اين‌چنين، يا آن‌چنان، بنويس


ليك هيچت غم مباد از اين
اي عموي مهربان، تاريخ!
پوستيني كهنه دارم من كه مي‌گويد
از نياكانم برايم داستان، تاريخ!


من يقين دارم كه در رگهاي من خون رسولي يا امامي نيست
نيز خون هيچ خان و پادشاهي نيست
وين نديم ژنده‌پيرم دوش با من گفت
كاندرين بي‌فخر بودن‌ها گناهي نيست
پوستيني كهنه دارم من
سالخوردي جاودان‌مانند
مرده‌ريگي داستان‌گوي از نياكانم، كه شب تا روز
گويدم چون و نگويد چند


سال‌ها زين پيشتر در ساحل پرحاصل جيحون
بس پدرم از جان و دل كوشيد
تا مگر كاين پوستين را نو كند بنياد
او چنين مي‌گفت و بودش ياد
"
داشت كم‌كم شبكلاه و جبه من نوترك مي‌شد
كشتگاهم برگ و بر مي‌داد
ناگهان توفان خشمي باشكوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم ديدم تشنه‌لب بر ساحل خشك كشفرودم
پوستين كهنه‌ي ديرينه‌ام با من
اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان‌سان كز ازل بودم"
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سكنگور و سيه‌ دانه
و آن بائين حجره‌زاراني
كانچه بيني در كتاب تحفه‌ي هندي
هر يكي خوابيده او را در يكي خانه


روز رحلت پوستينش را بما بخشيد
ما پس از او پنج تن بوديم
من بسان كاروان‌سالارشان بودم.
-
كاروان‌سالار ره‌نشناس -
اوفتان و خيزان
تا بدين غايت كه بيني راه پيموديم



سالها زين پيشتر من نيز
خواستم كاين پوستين را نو كنم بنياد
با هزاران آستين چركين ديگر بركشيدم از جگر فرياد:
"
اين مباد! آن باد!"
ناگهان توفان بي‌رحمي سيه برخاست ...


پوستيني كهنه دارم من
يادگار از روزگاراني غبارآلود
مانده ميراث از نياكانم مرا اين روزگارآلود
هاي، فرزندم! بشنو و هشدار
بعد من اين سالخورد جاودان‌مانند
با بر و دوش تو دارد كار
ليك هيچت غم مباد از اين
كو، كدامين جبه‌ي زربفت رنگين مي‌شناسي تو
كز مرقع پوستين كهنه‌ي من پاك‌تر باشد؟
با كدامين خلعتش آيا بدل سازم
كه‌م نه در سودا ضرر باشد؟
آي دختر جان!
همچنانش پاك و دور از رقعه‌ي آلودگان مي‌دار

 

 


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد