چاووشي

بهترين مطالب و جملات خواندني زيبا

  • حرفي از نام تو
  • حرفي از نام تو
  • ҖҖ     گره     ҖҖ
  • 777
  • 7

چاووشي

۱۸۷ بازديد

 


بسان رهنورداني كه در افسانه‌ها گويند
گرفته كولبار زادِ ره بر دوش
فشرده چوب‌دست خيزران در مشت
گهي پرگوي و گه خاموش
در آن مه‌گون فضاي خلوت افسانگي‌شان راه مي‌پويند
ما هم راه خود را مي‌كنيم آغاز


سه ره  پيداست
نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر
حديثي كه‌ش نمي‌خواني بر آن ديگر
نخستين: راه نوش و راحت و شادي
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادي
دو ديگر: راهِ نيمش ننگ، نيمش نام
اگر سر بر كني غوغا، و گر دم در كشي آرام
سه ديگر: راه بي‌برگشت  ، بي‌فرجام


من اينجا بس دلم تنگ‌ست
و هر سازي كه مي‌بينم بدآهنگ‌ست
بيا ره‌توشه برداريم
قدم در راه بي‌برگشت بگذاريم
ببينيم آسمانِ "هر كجا" آيا همين رنگ‌ست  ؟


تو داني كاين سفر هرگز بسوي آسمانها نيست
سوي بهرام، اين جاويدِ خون‌آشام
سوي ناهيد، اين بد بيوه‌ي گرگِ قحبه‌ي بي‌غم
كه مي‌زد جام شومش را به جام حافظ و خيام
و مي‌رقصيد دست‌افشان و پاكوبان بسان دختر كولي
و اكنون مي‌زند با ساغر "مك‌نيس" يا "نيما"
و فردا نيز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما
سوي اينها و آنها نيست
بسوي پهن‌دشتِ بي‌خداوندي‌ست
كه با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پرپر بخاك افتند


بهِل كاين آسمان پاك
چراگاه كساني چون مسيح و ديگران باشد
كه زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند كان خوبان
پدرشان كيست؟
و يا سود و ثمرشان چيست؟
بيا ره‌توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم


بسوي سرزمينهايي كه ديدارش
بسان شعله‌ي آتش
دواند در رگم خونِ نشيطِ زنده‌ي بيدار
نه اين خوني كه دارم، پير و سرد و تيره و بيمار
چو كرم نيمه‌جاني بي‌سر و بي‌دم
كه از دهليز نقب‌آساي زهراندود رگهايم
كشاند خويشتن را، همچون مستان دست بر ديوار
بسوي قلب من، اين غرفه‌ي با پرده‌هاي تار
و مي‌پرسد، صدايش ناله‌اي بي‌نور
- "كسي اينجاست؟
هلا! من با شمايم، هاي! ... مي‌پرسم كسي اينجاست؟
كسي اينجا پيام آورد؟
نگاهي ، يا كه لبخندي؟
فشارِ گرم دستِ  دوست‌مانندي؟
و مي‌بيند صدايي نيست  ، نور آشنايي نيست  ، حتي از نگاه مرده‌اي هم رد پايي نيست
صدايي نيست الا پت‌پتِ رنجور شمعي در جوار مرگ
ملول و با سحر نزديك و دستش گرمِ كار مرگ
وز آنسو مي‌رود بيرون، بسوي غرفه‌اي ديگر
به‌اميدي كه نوشد از هواي تازه‌ي آزاد
ولي آنجا حديث بنگ و افيون است - از اعطاي درويشي كه مي‌خواند
"جهان پيرست و بي‌بنياد، ازين فرهادكش فرياد ..."


وز آنجا مي‌رود بيرون، بسوي جمله ساحل‌ها
پس از گشتي كسالت‌بار
بدانسان - باز مي‌پرسد - سراندر غرفه‌اي با پرده‌هاي تار
كسي اينجاست؟"
و مي‌بيند همان شمع و همان نجواست
كه مي‌گويد  بمان اينجا ؟
كه پرسي همچو آن پير به‌ درد  ‌آلوده‌ي مهجور
خدايا "به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده‌ي خود را؟"


بيا ره‌توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
كجا؟ هر جا كه پيش آيد
بدان‌جايي كه مي‌گويند خورشيدِ غروب ما
زند بر پرده‌ي شبگيرشان تصوير


بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد: زود
وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد: دير


كجا؟ هر جا كه پيش آيد
به آنجايي كه مي‌گويند
چو گل روييده شهري روشن از درياي تردامان
و در آن چشمه‌هايي هست
كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين‌بال شعر از آن
و مي‌نوشد از آن مردي كه مي‌گويد:
"چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج آبياري كردن باغي
كز آن گل كاغذين رويد؟"
به آنجايي كه مي‌گويند روزي دختري بوده‌ست
كه مرگش نيز (چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو) مرگ پاك ديگري بوده‌ست


كجا؟ هر جا كه اينجا نيست
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
ز سيلي‌زن، ز سيلي‌خور
وزين تصوير بر ديوار ترسانم
درين تصوير
عمر با تازيانه‌ي شوم و بي‌رحم خشايارشا
زند ديوانه‌وار، اما نه بر دريا
به گرده‌ي من ، به رگهاي فسرده‌ي من
به زنده‌ي تو ، به مرده‌ي من


بيا تا راه بسپاريم
بسوي سبزه‌زاراني كه نه كس كِشته، ندروده
بسوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني بكر و دوشيزه‌ست
و نقش رنگ و رويش هم بدينسان از ازل بوده
كه چونين پاك و پاكيزه‌ست


بسوي آفتاب شاد صحرايي
كه نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي
و ما بر بيكرانِ سبز و مخمل‌گونه‌ي دريا
مي‌اندازيم زورقهاي خود را چون كُلِ بادام
و مرغان سپيد بادبانها را مي‌آموزيم
كه باد شرطه را آغوش بگشايند
و مي‌رانيم گاهي تند، گاه آرام


بيا اي خسته‌خاطر دوست! اي مانند من دل‌كنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره‌توشه برداريم
قدم در راه بي‌فرجام بگذاريم

 


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد