بهترين و هزاران مطالب خواندني

بهترين مطالب و جملات خواندني زيبا

  • حرفي از نام تو
  • حرفي از نام تو
  • ҖҖ     گره     ҖҖ
  • 777
  • 7

" اشك "

۱۵۸ بازديد

كسي براي من و تو دلش نسوخت


دستامون از هم جدا ، دستاي سرد

كسي براي آخر قصه ما

واسه مرگ عشقمون گريه نكرد

اشك عاشق ديدني نيست

همه حرفا گفتني نيست

رفتي اما عشقت هرگز

ديگه از ياد رفتني نيست

گاهي وقتاس كه سكوت ، مثل عشق ، يه حس دوست داشتنيه

گاهي وقتاس كه نگاه ، بيشتر از هزار تا حرف گفتنيه

كار تو اشك منو شمردنه

دل و پس گرفتن و سپردنه

كار من هميشه از تو گفتنه

دل من محكوم به شكستنه

گفتي بگو عاشق و بيمار كيستي؟!

من عاشق توام !!! .... تو بگو يار كيستي؟



تكرارتكرارتكرارتكرارتكرارتكرارتكرارتكرارتكرارتكرار

۱۶۷ بازديد

من از تكرار حرف عاشقانه
من از گريان شدن با هر بهانه
سكوت كوچه را در هم شكستن
از آن فرياد دلگير شبانه

به عشقي روز و شب پابند بودن را نمي خواهم
اسير سحر يك لبخند بودن را نمي خواهم
غمي جانكاه بي اندازه مي خواهم
من عشقي تازه مي خواهم




در آتش سوختن و پروانه بودن
اسير ساغر و ميخانه بودن
ميان باور و ناباوريها
غزلهاي جدايي را سرودن

نمي خواهم نمي خواهم
من اين حال و هواي عشق ديرين را
پريشان حالي فرهاد و شيرين را

غمي جانكاه بي اندازه مي خواهم
من عشقي تازه مي خواهم




به گريه لحظه را در سينه كشتن
مسيحا گشتن و از جان گذشتن
فضاي خانه را ويرانه كردن
ز خود بيگانه و تنها نشستن

نمي خواهم همان باشم كه بودم
گذشتم از گذشته ها وجودم
غمي جانكاه بي اندازه مي خواهم
من عشقي تازه مي خواهم

.......................................................


نزا بگذره بهار ...

۱۵۴ بازديد


انتظار بيهوده است !!!!

۱۷۵ بازديد
اي عاشق

در انتظار چه نشستي؟

در انتظار بادهاي پاييزي؟

باران هاي بهاري؟

برگ هاي زرد

و يا شكوفه هاي ارغواني؟

در انتظار كدامي؟

انتظار بيهوده است

پنجره را باز كن

جدار را بشكن

غبار را بشوي

و خاطره ها را

به خاطره ها بسپار

تا پايان پايان ها مانده است

اين است زندگي

اين است روزگار

اين است روزگار



خدايــــا .............

۱۷۵ بازديد


اشــــــــــك

۱۵۲ بازديد

من جلوه شباب نديدم به عمر خويش

از ديگران حديث جواني شنيده ام

از جام عافيت مي نابي نخورده ام
وز شاخ ارزو گل عيشي نچيده ام

موي سپيد را فلكم رايگان نداد
اين رشته را به نقد جواني خريده ام
اي سرو پاي بسته به ازادگي مناز
ازاده من كه از همه عالم بريده ام

گر مي گريزم از نظر مردمان
عيبم مكن ، اهوي مردم نديده ام


: دلا از دست تنهايي به جونم :

۱۸۹ بازديد


دلا از دست تنهايي به جونُم 

 دلا از دست تنهايي به جونُم 
 
ز آه و ناله و خود در فغونُُم
 
شُبان تار از درد جدايي 
 
كِرِه فرياد مغز استخونُم
 

 عزيزون از غم و درد جدايي 
 
به چشمونُم نمونده روشنايي
 
گرفتارُم به دام غربت و درد 
 
نه يار و همدمي نه آشنايي
 
نه يار و همدمي نه آشنايي
 

 فلك كي بشنُوِه آه و فغونُم 
 
فلك كي بشنُوِه آه و فغونُم 
 
به هر گردش زنه آتش به جونُم
 
يك عمري بگذرونُم با غم و درد  
 
خدا با غم و درد 
 
به كام دل نگرده آسمونُم
 

نمي‌دونُم دلُم ديوونه كيست 
 
نمي‌دونُم دلُم ديوونه كيست 
 
اسير نرگس مستونه كيست
 
نمي‌دونُم دل سرگشته مو 
 
كجا مي‌گردد و در خونه كيست
 


 
نصيب كس نبي درد دل مو  
 
كه بسياره غم بي حاصل مو
 
كسي بو از غم و دردُم خبردار 
 
كه داره مشكلي چون مشكل مو
 


 
دلي ديرُم كه بهبودش نمي‌بو 
 
نصيحت مي‌كِرُم سودش نمي‌بو
 
به بادش مي‌دهُم نِش مي‌بره باد 
 
نِش مي‌بره باد 
 
بر آتش مي‌نهُم دودش نمي‌بو
 

 بود درد مو و درمونُم از دوست 
 
بود درد مو و درمونُم از دوست 
 
بود وصل مو و هجرونُم از دوست
 
اگه قصابُم از تن واكِرِه پوست 
 
جدا هرگز نگرده جونُم از دوست

 مو آن آزرده‌ي 
 
مو آن آزرده‌ي بي خانمونُم 
 
مو آن محنت نصيب سخت جونُم
 
مو آن سرگشته خارُم در بيابون 
 
كه هر بادي وزه پيشش دِوونُم

 

 

 به صحرا بنگرُم صحرا ته وينُم 
 
به دريا بنگرُم دريا ته وينُم
 
به هر جا بنگرُم كوه و در و دشت 
  
نشان از قامت رعنا ته وينُم
 


 
مو كه افسرده حالم چون ننالُم 
 
شكسته پر و بالُم چون ننالُم
 
همه گويند فُلاني ناله كم كن 
 
ته آيي در خيالُم چون ننالُم

به آهي گنبد خضرا بسوجُم 
 
فلك را جمله سر تا پا بسوجُم
 
بسوجُم ار نه كارُم را بساجي 
 
چه فرمايي بساجي يا بسوجُم
 
بسوجُم ار نه كارُم را بساجي 
 
چه فرمايي بساجي يا بسوجُم
 


 
غم عشقت 
 
غم عشقت بيابون پرورُم كرد 
 
هواي بخت بي بال و پرُم كرد
 
به مو گفتي صبوري كن صبوري 
 
صبوري طُرفه خاكي بر سرُم كرد

 بابا طاهر


صدا مرا خوانده است.!.

۱۶۰ بازديد
به زمزمه هاي دوردست گوش مي سپارم

طوفان پيش روست...

و پشت سر، پل ها همه شكسته

راهي نيست؛

محكوم به رفتنيم

دستي مرا از پس خويش مي كشد

پاهايم در اختيار نيست

دچار گشته ام

دچار بي سببي...

هوا پر از رفتن است

بايد بروم

...به خويشتن نمي روم اين راه را،

تو مي داني؛

در من حس غريبي ست كه رنج روزگار را مي شويد

با غبار خسته ي تن خويش،

گردي به زمان مي فشانم زين سفر؛

در پس اين زخم هاي تيره،

نوري نهفته است؛

دچار گشته ام...

مي دانم صبور بايد بود

صبور بايد بود،

عبور بايد كرد...

گشاده و پربار؛

سكوت سنگيني ست؛

چه مي توان كردن؟!

كه راه در پيش است؛

صدا مرا خوانده است...

خبرت خرابتر كرد جراحت جدايي !!

۱۵۳ بازديد


تو چه ارمغاني آري كه به دوستان فرستي

چه از اين به ارمغاني كه تو خويشتن بيايي

بشدي و دل ببردي و به دست غم سپردي
شب و روز در خيالي و ندانمت كجايي

دل خويش را بگفتم چو تو دوست مي‌گرفتم
نه عجب كه خوبرويان بكنند بي‌وفايي

تو جفاي خود بكردي و نه من نمي‌توانم
كه جفا كنم وليكن نه تو لايق جفايي

چه كنند اگر تحمل نكنند زيردستان
تو هر آن ستم كه خواهي بكني كه پادشاهي

سخني كه با تو دارم به نسيم صبح گفتم
دگري نمي‌شناسم تو ببر كه آشنايي

من از آن گذشتم اي يار كه بشنوم نصيحت
برو اي فقيه و با ما مفروش پارسايي

تو كه گفته‌اي تأمل نكنم جمال خوبان
بكني اگر چو سعدي نظري بيازمايي

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطيف باشد كه به دوست برگشايي


سعدي


زندگي ؟؟

۱۷۱ بازديد

اگر روزي كسي از من بپيرسد كه دگر قصدت از زندگي چيست؟




بدو گويم چون مي ترسم از مرگ مرا راهي به غير از زندگي نيست



من آندم چشم بر دنيا گشودم كه بار زندگي بر دوش من بود



چو بي دلخواه خويشم آفريدند مرا كي چاره اي جز زيستن بود



من اينجا ميهماني ناشناسم كه با نا آشنايانم سخن نيست



بهركس روي كردم ديدم آخ! مرا از او خبر او را ز من نيست



حديثم را كسي نشنيد نشنيد درونم را كسي نشناخت نشناخت



بر اين چنگي كه نام زندگي داشت سرودم را كسي ننواخت ننواخت



برونم كي خبر داد از درونم؟كه آن خاموش و اين آتشفشان بود



نقابي داشتم بر چهره آرام كه در پشتش چه طوفانها نهان بود



همه گفتند عيب از ديده توست جهان را بد چه مي بيني كه زيباست



ندانم راست است اين گفته يا نه؟ولي دانم كه عيب از هستي ماست



چه سود از تابش اين ماه و خورشيد؟كه چشمان مرا تابندگي نيست؟



جهان را گر نشاط زندگي هست مرا ديگر نشاط زندگي نيست