جمعه ۲۸ آبان ۹۵ ۰۸:۰۲ ۱۶۱ بازديد
به زمزمه هاي دوردست گوش مي سپارم
طوفان پيش روست...
و پشت سر، پل ها همه شكسته
راهي نيست؛
محكوم به رفتنيم
دستي مرا از پس خويش مي كشد
پاهايم در اختيار نيست
دچار گشته ام
دچار بي سببي...
هوا پر از رفتن است
بايد بروم
...به خويشتن نمي روم اين راه را،
تو مي داني؛
در من حس غريبي ست كه رنج روزگار را مي شويد
با غبار خسته ي تن خويش،
گردي به زمان مي فشانم زين سفر؛
در پس اين زخم هاي تيره،
نوري نهفته است؛
دچار گشته ام...
مي دانم صبور بايد بود
صبور بايد بود،
عبور بايد كرد...
گشاده و پربار؛
سكوت سنگيني ست؛
چه مي توان كردن؟!
كه راه در پيش است؛
صدا مرا خوانده است...
طوفان پيش روست...
و پشت سر، پل ها همه شكسته
راهي نيست؛
محكوم به رفتنيم
دستي مرا از پس خويش مي كشد
پاهايم در اختيار نيست
دچار گشته ام
دچار بي سببي...
هوا پر از رفتن است
بايد بروم
...به خويشتن نمي روم اين راه را،
تو مي داني؛
در من حس غريبي ست كه رنج روزگار را مي شويد
با غبار خسته ي تن خويش،
گردي به زمان مي فشانم زين سفر؛
در پس اين زخم هاي تيره،
نوري نهفته است؛
دچار گشته ام...
مي دانم صبور بايد بود
صبور بايد بود،
عبور بايد كرد...
گشاده و پربار؛
سكوت سنگيني ست؛
چه مي توان كردن؟!
كه راه در پيش است؛
صدا مرا خوانده است...
