جمعه ۲۸ آبان ۹۵ ۰۸:۰۲ ۱۵۴ بازديد
تو چه ارمغاني آري كه به دوستان فرستي
چه از اين به ارمغاني كه تو خويشتن بيايي
بشدي و دل ببردي و به دست غم سپردي
شب و روز در خيالي و
ندانمت كجايي
دل خويش را بگفتم چو تو دوست ميگرفتم
نه عجب كه خوبرويان
بكنند بيوفايي
تو جفاي خود بكردي و نه من نميتوانم
كه جفا كنم وليكن نه
تو لايق جفايي
چه كنند اگر تحمل نكنند زيردستان
تو هر آن ستم كه
خواهي بكني كه پادشاهي
سخني كه با تو دارم به نسيم صبح گفتم
دگري نميشناسم تو
ببر كه آشنايي
من از آن گذشتم اي يار كه بشنوم نصيحت
برو اي فقيه و با ما
مفروش پارسايي
تو كه گفتهاي تأمل نكنم جمال خوبان
بكني اگر چو سعدي
نظري بيازمايي
در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطيف باشد كه
به دوست برگشايي
سعدي
