من از
تكرار حرف عاشقانه
من از گريان شدن با هر بهانه
سكوت كوچه را در هم شكستن
از آن فرياد دلگير شبانه
به عشقي روز و شب پابند بودن را نمي خواهم
اسير سحر يك لبخند بودن را نمي خواهم
غمي جانكاه بي اندازه مي خواهم
من عشقي تازه مي خواهم
در آتش سوختن و پروانه بودن
اسير ساغر و ميخانه بودن
ميان باور و ناباوريها
غزلهاي جدايي را سرودن
نمي خواهم نمي خواهم
من اين حال و هواي عشق ديرين را
پريشان حالي فرهاد و شيرين را
غمي جانكاه بي اندازه مي خواهم
من عشقي تازه مي خواهم
به گريه لحظه را در سينه كشتن
مسيحا گشتن و از جان گذشتن
فضاي خانه را ويرانه كردن
ز خود بيگانه و تنها نشستن
نمي خواهم همان باشم كه بودم
گذشتم از گذشته ها وجودم
غمي جانكاه بي اندازه مي خواهم
من عشقي تازه مي خواهم
.......................................................
