بهترين و هزاران مطالب خواندني

بهترين مطالب و جملات خواندني زيبا

  • حرفي از نام تو
  • حرفي از نام تو
  • ҖҖ     گره     ҖҖ
  • 777
  • 7

شهيار قنبري...... لالا لالا ديگه بسه گل لاله ...

۱۹۴ بازديد

لالا لالا ديگه بسه گل لاله
 
بهار سرخ امسال مثل هر ساله
 

هنوزم تير و تركش قلبو ميشناسه
 
هنوز شب زير سرب وچكمه ميناله
 

نخواب آروم گل بي خوار و بي كينه

نمي بيني نشسته گوله تو سينه؟
 

آخه بارون كه نيست رگبار باروته
 
سزاي عاشقاي خوب ما اينه
 

نترس از گوله ي دشمن گل لادن

كه پوست شيره پوست سرزمين من
 

اجاق گرم سرماي شب سنگر
 
دليل تا سپيده رفتن و رفتن
 

بخواب آروم گل بادوم نا باور
 
گل دل نازك خسته ، گل پرپر
 

نگو باد ولايت پرپرت كرده

دلاور قد گشيدن رو بگير از سر
 

دوباره قد بكش تا اوج فواره

نگو اين ابر بي بارون نمي زاره
 

مثل يار دلاور نشكن از دشمن

ببين سر ميشكنه تا وقتي سر داره
 

نزاشتن هم صدايي رو بلد باشيم

نزاشتن حتي با هم ديگه بد باشيم
 
 

كتابهاي سفيد و دوره ميكرديم
 
كه فكر شب ، كلاهي از نمد باشيم
 

نگو رفت تا هزار آفتاب ، هزار مهتاب

نگو كو تا دوباره بپريم از خواب
 

بخون با من نترس از گوله ي دشمن

بيا بيرون ، بيا بيرون ، از اين مرداب
 

نگو تقواي ما تسليم و ايثاره

نگو تقدير ما صد تا گره داره
 

به پيغام كلاغاي سياه شك كن
 
كه شب جز تيرگي چيزي نمياره
 

نخواب وقتي كه هم بغضت به زنجيره
 
نخواب وقتي كه خون از شهر سرازيره
 

بخون وقتي كه خوندن معصيت داره
 
بخون با من بيا با من نگو ديره
 

سكوت شيشه هاي شب غمي داره
 
ولي خشم تو مشت محكمي داره
 

عزيز جمعه هاي عشق و آزادي
 
كلاغ پر بازي با تو عالمي داره
 

بخواب اي حسرت سفره ، گل گندم
 
نباش تو دالونهاي قصه سردرگم
 

نخواب رو بالش پرهاي پروانه
 
كه فرياد تو رو كم داره اين مردم
 

لالا لالا ديگه بسه گل لاله......
شهيار قنبري

غــــــــــــــــــــريـــــــــــــبـــــــــــــــه

۱۰۹ بازديد

تو با من كاري نداري غريبه

چرا تنهام نمي ذاري غريبه
جاي حسرت جاي غم نشد برام
يه دفعه شادي بياري غريبه

چشمم از چشم تو خونده
بين ما حرفي نمونده

مي رم اون دورها كه پيدام نكني
مي رم اون جايي كه رسوام نكني
مي رم اون شهري كه عشقت نباشه
كه ديگه بي كس و تنهام نكني



چشمم از چشم تو خونده
بين ما حرفي نمونده

چشام از غصه مي باره غريبه
دل تنهام بيقراره غريبه

مث من يه روز مي آي گريه كنون

كه ديگه فايده نداره غريبه

چشمم از چشم تو خونده
بين ما حرفي نمونده

شبم از غم پره بي فردا شده
خورشيد از كار تو بي صدا شده
دل نمونده كه تو گولش بزني
غريبه مشت تو پيشم واشده

چشمم از چشم تو خونده
بين ما حرفي نمونده


شهيار قنبري


وداع

۱۰۷ بازديد


در آن لحظه كه مي گيرد نفس در سينه ام خاموش

 نمي خواهم كسي از مرگ من آگاه گردد        

نمي خواهم پدر بر هم زند چشمان بازم را

نمي خواهم كه مادر تلخي جان كندنم بيند


ولي مادر...


اگر روزي عزيزى مهربان آمد

ز تو پرسيد ، من كجايم ؟

بگو

در سنگر ناكامي و حسرت شبي جان داد و تا آن لحظه آخر چنين ميگفت


خدا حافظ عزيزم

خدا حافظ محبوبم


ما رو باش !

۱۱۱ بازديد


ما رو باش رو چه درختي اسممونو جا مي ذاشتيم، ماروباش!

قسمتي از اون دو چشم نا مسلمون كه نداشتيم ؛ ما رو باش!

تشنه مونديم ولي مشت آب نااهلو نخواستيم سر ظهر

گفتي از جنس نظر كرده ي ابريم و مي باريم ، ما رو باش!

چشم خشكيده به ناودون كوچه حسادت مي كنه

ما به اين بغض سمج گفته بوديم ابر بهاريم ، مارو باش!

پاكي تو رونق يه دريا ماهي رو شكسته توي تور

دريا گفته كه ما صياديم و غافل كه شكاريم ، ما رو باش!

به هواي تو چراغ حرمت رفيقو كشتيم ، نارفيق!

چون براي حجلمون مي خواستي مهتابو بياري ، مارو باش!

به هواداري تو شيشه ي ميخونه رو با سنگ شكستيم

سنگ و شيشه اگه دشمن، من و تو كه موندگاريم؛ ماروباش!

غزل كوچه ي ما قلندراي پير عاشق كه اينه ...

فكر تازه عاشق پياده باش ، ما كه سواريم ، مارو باش!

 

                                    اينا رو باش!....

                                       ... اينارو باش!.....


شهيار قنبري


درد دل

۱۰۹ بازديد



بگذار سخن بگويم


بگذار تهي شوم از درد


كه گفتن خوب است و از تو گفتن خوب تر


هر چند كه آئينه كلام مرا بر مهتابي تاريك باورت نخواهد نشاند


بگذار سخن بگويم


حتي نخواني و نشنوي اگر


ورنه كدام كوه تنهايي مرا باور خواهد كرد ؟


كدام باران در كجاي جهان بغض بيقرار


مرا خواهد باريد ؟


اينك منم پر از شكستن و سوختن با كوله باري


از مصيبت و شيون


ببين چه تلخ ايستاده ام بر استواري تنهايي خويش


با بازواني كه مرزهاي توانستن را نمي شناسد


كمان شكسته و تركش تهي

با پاهاي بي رمق از كشاكش كارزار


كه بسان ستونهاي شكسته


يادگار تلخ تطاول نگاه تو هستند


بي تو هر طلوع زنگ كهنه ساعتي است كه بيهودگي مرا تكرار مي كند


و غروب تنها سرپناهي براي گريستن من و آفتاب


آه

من شكستم از پرتاب سنگ پاره قهر تو


و مرگ بهار را در برگ ريز نگاه تو باور كردم


من سوختم در حريق دستهاي تو


و بي شكيبي ام را بسان مرثيه اي در عاشوراي چشمان تو خواندم


با اين همه من مرگ خويش را باور نمي كنم.




" هجرت "

۱۲۹ بازديد


با سقوط دستاي ما
در تنم چيزي فرو ريخت
هجرتت اوج صدامو
از فراز شاخه آويخت
اي زلال سبز جاري
جاي خوب غسل تعميد
بي تو بايد مرد و پژمرد
زير خاك باغچه پوسيد

فصلي كه من با تو ماشد
فصل سبز خواهش برگ
فصلي كه ما بي تو من شد
فصل خاكستري مرگ

تو بگو جز تو كدوم رود
ناجي لب تشنگي بود
جز تو آغوش كدوم باد
سايه گاه خستگي بود
بي تو بايد بي تو بايد
تانفس دارم ببارم
من براي گريه كردن
شونه هاتو كم مي يارم

چشم تو با هق هق من
با شكستن آشنا نيست
اين شكستن بي صدا بود
هر صدايي كه صدا نيست

اي رفيق ناخوشي ها
اين خوشي بايد بميره
جز تو همراهي ندارم
تا شب از من پس بگيره
با تو بدرود اي مسافر
هجرت تو بي خطر باد
پر تپش باشه دلي كه
خون به رگ هاي تنم داد


فصلي كه من با تو ما شد
فصل سرد خواهش برگ
فصلي كه ما بي تو من شد
فصل خاكستري مرگ


شهيار قنبري


بيان عشق

۱۰۱ بازديد


يك روز آموزگار از دانش آموزاني كه در كلاس بودند پرسيد:آيا مي توانيد راهي غير تكراري براي بيان عشق، بيان كنيد؟برخي از دانش آموزان گفتند با "بخشيدن "عشقشان را معنا مي كنند.برخي "دادن گل و هديه" و "حرف هاي دلنشين"را راه بيان عشق عنوان كردند.شماري ديگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختي "را راه بيان عشق مي دانند.

در آن بين پسري برخاست و پيش از اينكه شيوه ي دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان كند،داستان كوتاهي تعريف كرد:يك روز زن و شوهر جواني كه هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند.آنان وقتي به بالاي تپه رسيدند در جا ميخكوب شدند.

يك قلاده ببر بزرگ،جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود.شوهر ،تفنگ شكاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر،جرات كوچكترين حركتي نداشتند.ببر،آرام به طرف آنان حركت كرد.همان لحظه مرد زيست شناس فرياد زنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد.ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان كه به اينجا رسيد دانش آموزان شروع كردند به محكوم كردن آن مرد.

راوي پرسيد:آيا مي دانيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگيش چه فرياد مي زد؟

بچه ها حدس زدند از همسرش معذرت خواسته كه او را تنها گذاشته است!

راوي جواب داد: نه ! آخرين حرف مرد اين بود كه"عزيزم،تو بهترين مونسم بودي .از پسرمان خوب مواظبت كن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود."

قطره هاي بلورين

نا مهربان

۱۰۴ بازديد


اي دو چشمت سبزه زاران

گريه ات اشك بهاران

ميروم غمگين و نالان

بهر من اشكي ميافشان

اي سراپا مهرباني

اي نگاهت آسماني

در دل نامهربانم

شوق ماندن مي نشاني


ترسم آخر در كنارم خسته وآزرده گردي

با همه خوبي و پاكي در خزان پژمرده گردي

ميروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت

ميروم چون مي هراسم شعله ايي افسرده گردي

اي كه در خوبي و پاكي چلچراغ آسماني

قلب سردم را چه بي حاصل به سويت ميكشاني

عاشق و چشم انتظاري

پاك و روشن چون بهاري

هرچه گفتم باورت شد

حيف از احساسي كه داري


چشمه اي خشك و سياهم

خسته اي گم كرده راهم

بگذر از من چونكه ديگر

زشت و سرتاپا گناهم


قصه تلخ مرا كاش از نگاهم خوانده بودي

من گنهكارم تو خوب و مهرباني

مهرباني

شهيار قنبري


<......... غزلك..........>

۱۰۵ بازديد


غزلك ببخش اگه وداعم عاشقونه نيست

وقت رفتن روي گونه م قطره اي روونه نيست

اين جا آدما  با عقلشون عاشق مي شن

توي شهر عاقلا جاي من ديوونه نيست

 

غزلك با ما نگرد كه  اعيونا  نبيننت

تو رو مث ما خفيف و دست كم نگيرنت

 

دور ما پيله نكن كه شازده هاي شهرتون

جاي شاخه هاي هرز از تو گلا نچيننت


" نياز "

۱۱۰ بازديد

/**/



تن تو ظهر تابستون و به يادم ميآره


رنگ چشم هاي تو بارون و به يادم ميآره


وقتي نيستي زندگي فرقي با زندون نداره


قهر تو تلخي ي زندون و به يادم ميآره



من نمازم تو رو هر روز ديدنه


از لبت دوستت دارم شنيدنه


نفست شعر بلند بودنه


با تو بودن بهترين شعر منه



تو بزرگي مث اون لحظه كه بارون ميزنه


تو همون خوني كه هر لحظه تو رگ هاي منه


تو مث خواب گل سرخي لطيفي مث خواب


من همونم كه اگه بي تو باشه جون مي كنه



نو مث وسوسه ي شكار يك شاپركي


تو مث شوق رها كردن يك بادبادكي


تو هميشه مث يك قصه پر از حادثه اي


تو مث شادي خواب كردن يك عروسكي




تو قشنگي مث شكل هايي كه ابر مي سازن


گل هاي اطلسي از ديدن تو رنگ مي بازن


اگه مرداي تو قصه بدونن كه اين جايي


براي بردن تو با اسب بالدار مي تازن



من نمازم تو رو هر روز ديدنه


از لبت دوستت دارم شنيدنه


نفست شعر بلند بودنه


با تو بودن بهترين شعر منه


شهيار قــنبري