بگذار سخن بگويم
بگذار تهي شوم از درد
كه گفتن خوب است و از تو گفتن خوب تر
هر چند كه آئينه كلام مرا بر مهتابي تاريك باورت نخواهد نشاند
بگذار سخن بگويم
حتي نخواني و نشنوي اگر
ورنه كدام كوه تنهايي مرا باور خواهد كرد ؟
كدام باران در كجاي جهان بغض بيقرار
مرا خواهد باريد ؟
اينك منم پر از شكستن و سوختن با كوله باري
از مصيبت و شيون
ببين چه تلخ ايستاده ام بر استواري تنهايي خويش
با بازواني كه مرزهاي توانستن را نمي شناسد
كمان شكسته و تركش تهي
با پاهاي بي رمق از كشاكش كارزار
كه بسان ستونهاي شكسته
يادگار تلخ تطاول نگاه تو هستند
بي تو هر طلوع زنگ كهنه ساعتي است كه بيهودگي مرا تكرار مي كند
و غروب تنها سرپناهي براي گريستن من و آفتاب
آه
من شكستم از پرتاب سنگ پاره قهر تو
و مرگ بهار را در برگ ريز نگاه تو باور كردم
من سوختم در حريق دستهاي تو
و بي شكيبي ام را بسان مرثيه اي در عاشوراي چشمان تو خواندم
با اين همه من مرگ خويش را باور نمي كنم.
