بهترين و هزاران مطالب خواندني

بهترين مطالب و جملات خواندني زيبا

  • حرفي از نام تو
  • حرفي از نام تو
  • ҖҖ     گره     ҖҖ
  • 777
  • 7

زندگي از نگاه وودي آلن

۱۰۸ بازديد

در زندگي بعدي من مي­خواهم در جهت معكوس زندگي كنم !


با مردن شروع مي­كني و مي­بيني كه همه چيز خيلي عجيب است...


سپس بيدار مي­شوي و مي­بيني كه در خانه سالمندان هستي!


...و هر روز كه مي­گذرد حالت بهتر مي­شود...!


بعد از مدتي چون خيلي سالم و سرحال مي­شوي از آنجا اخراجت مي­كنند!


بعد از آن مي­روي و حقوق بازنشستگي­ات را مي­گيري و وقتي كارت را شروع ميكني


در همان روز اول يك ساعت مچي طلا مي­گيري و يك ميهماني برايت ترتيب داده مي شود !!!


ميهماني اي كه موقع بازنشستگي براي شما مي­گيرند و به شما پاداش يا هديه مي دهند .


40سال آزگار كار مي­كني تا جوان شوي و از بازنشستگي­ات لذت ببري...!


سپس حال مي­كني و الكل مي­نوشي و تعداد زيادي دوست دختر خواهي داشت و كمي بعد بايد خودت را براي دبيرستان آماده كني !!!


سپس دبستان و بعد از آن تبديل به يك بچه مي­شوي و بازي مي­كني و هيچ


مسووليتي نداري...


سپس نوزاد مي­شوي و آنگاه به دنيا مي­آيي !


در اين مرحله 9 ماه را بايد به حالت معلق در يك آب گرم مجلل صفا ­كني كه داراي حرارت مركزي است و سرويس اتاق هم هميشه مهيا است، و فضا هر روز بزرگتر مي­ شود، وااااي!


و در پايان شما با يك ارضاء به پايان مي­رسيد...! كدام پايان زيبا تر است؟


مي­ بينيد كه حق با بنده است !!!



گــــــره كـــــــور

۹۷ بازديد

                                                                               

                                                         

                                

            

    

 

از بود و از نبودم دل كندم و بريدم

تا نيمه جون و خسته به اين گره رسيدم

 

گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــره كــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور

 

به من كمك كن اي عشق اين گره رو وا كنم

به قيمت سقوطم ، راهم رو پيدا كنم

 

 

       

                         

                                           

                                                            

                                                                               


عطر بهار

۱۲۱ بازديد

 

گفتي از لاله ي اون دشتاي دور
گفتي از قصه ي گل كاري بگو
گفتي از عاشقي چلچله ها
گفتي از هلهله ها ولوله ها
ميدونم با تو بهار ديدنيه
ميدونم گل تو بهار چيدنيه
به خدا كه بهارُ مي شناسم
روزگارو ، روزگارُ مي شناسم
مثل چهارده ساله هاي بي قرار
دويدن تو سبزه زارُ مي شناسم
اما با اين همه دل كه تو دل شكستمه
با غباري كه ز حسرت روي پوست خستمه
نمي تونم نمي تونم دوباره بهار بشم
نمي تونم نمي تونم واسه هيچكي يار بشم

به خدا كه بهارُ مي شناسم
روزگارو روزگارُ مي شناسم
تو كوچه پس كوچه هاي عاشقي
لحظه هاي انتظار و مي شناسم
اما تا دل سفر دشت و بيابون مي كنه
ديدن بنفشه ها چشمامو گريون مي كنم
نمي تونم نمي تونم دوباره بهار بشم
نمي تونم نمي تونم واسه هيچكي يار بشم

 

 


سـراي محبت

۱۴۷ بازديد

 

به لبخند آيينه اي تشنه ام

به آغوش بي كينه اي تشنه ام

سلامي صميمانه آيا كجاست؟

سر آغاز الفت خدايا كجاست؟

خــدايا سـراي محـبت كجـاست؟

من آواره ام . شهر الفت كجاست؟

كساني كـه از عشـق دم ميزنند

چـرا بيـن مـا را به هـم مـيزننـد ؟

خدايا نسيم نوازش كجاست؟

كويرم  سر آغاز بارش كجاست؟

بـيــا تـا بـه لبـخـند عـادت كـنـيم

بـه ايـن راه ز پيـوند عـادت كنيـم

كـساني كه از عشق دم مي زنند

چـرا بين ما را به هم مي زنند ؟

بيـا سـاده مثـل چكـاوك شويم

بيـا بازگـرديـم و كـودك شـويـم

خدايا سراي محبت كجاست؟

من آواره ام . شهر الفت كجاست؟

 


خر ما از كرگي دم نداشت !!

۱۰۸ بازديد
 

مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده. مساعدت را (براي كمك

كردن) دست در دُم خر زده قُوَت كرد (زور زد) . دُم از جاي كنده آمد.

 

فغان از صاحب خر برخاست كه ” تاوان بده !”

مرد به قصد فرار به كوچه يي دويد، بن بست يافت.

 

خود را به خانه ايي درافكند.

 

زني آن جا كنار حوض خانه چيزي مي شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هياهو و آواز در

بترسيد، بار بگذاشت (سِقط كرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نيز با صاحب خر هم آواز شد.

مردِ گريزان بر بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچه ايي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت.

جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايه ديوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد، چنان كه

بيمار در حاي بمُرد. پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست! 

 

مَرد، هم چنان گريزان، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افكند. پاره

چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد. او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست!

مردگريزان، به ستوه از اين همه، خود را به خانه قاضي افكند كه ”دخيلم!“. قاضي در آن ساعت با زن

شاكيه خلوت كرده بود. چون رازش فاش ديد، چاره رسوايي را در جانبداري از او يافت و چون از حال و

حكايت او آگاه شد، مدعيان را به درون خواند.

نخست از يهودي پرسيد.

 


گفت: اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب مي كنم.

قاضي گفت: دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست. بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او

يك چشم بركند!

 

و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد!

 

 

 


جوانِ پدر مرده را پيش خواند .

گفت : اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمده ام.

 


قاضي گفت : پدرت بيمار بوده است، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است. حكم

عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرود آيي، چنان كه يك نيمه جانش را

بستاني!

و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود، به تأديه سي دينار جريمه شكايت بي مورد محكوم كرد!

 


چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود، گفت:

 


قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد. حالي مي توان آن زن را به حلال در

فراش (عقد ازدواج) اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند. طلاق را آماده باش!


مردك فغان برآورد و با قاضي جدال مي كرد، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد.

 

قاضي آواز داد : هي! بايست كه اكنون نوبت توست!

صاحب خر هم چنان كه مي دويد فرياد كرد:

 

مرا شكايتي نيست. محكم كاري را، به آوردن مرداني مي روم كه شهادت دهند خر مرا از كرگي دُم نبوده است

 


از يه دوست ...

۱۱۱ بازديد

 

گاهي فقط بايد

در سكوت باريد


و پنهان كرد حجم تلخ

غمهايِ مانده بر سينه را

پشت خروارها خروار

لبخند بي دليل...!

 

اين كوته نوشته زيبا تو قسمت نظرات بود ، منم چون خيلي خوشم اومد پستش كردم اما از طرف دوست خوبم خيدان


اسكناس

۱۰۰ بازديد

 

يك سخنران معروف در مجلسي كه دويست نفر در آن حضور داشتند، يك اسكناس هزار توماني را از جيبش بيرون آورد و پرسيد: چه كسي مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟


دست همه حاضرين بالا رفت


سخنران گفت: بسيار خوب، من اين اسكناس را به يكي از شما خواهم داد ولي قبل از آن مي خواهم كاري بكنم. و سپس در برابر نگا ه هاي متعجب، اسكناس را مچاله كرد و پرسيد: چه كسي هنوز مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟


و باز هم دست هاي حاضرين بالا رفت.


اين بارمرد، اسكناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال كرد و با كفش خود آن را روي زمين كشيد. بعد اسكناس را برداشت و پرسيد: خوب، حالا چه كسي حاضر است صاحب اين اسكناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با اين بلاهايي كه من سر اسكناس در آوردم، از ارزش اسكناس چيزي كم نشد و همه شما خواهان آن هستيد.


و ادامه داد: در زندگي واقعي هم همين طور است، ما در بسياري موارد با تصميمــاتي كه


مي گيريم يا با مشكلاتي كه روبرو مي شويم، خم مي شويم، مچالــه مي شويم، خاك آلود مي شويم و احساس مي كنيم كه ديگر پشيزي ارزش نداريم، ولي اين گونه نيست و صرف نظر از اين كه چه بلايي سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيم و هنوز هم براي افرادي كه دوستمان دارند، آدم با ارزشي هستيم.

 


تعلق ......

۶۸۲ بازديد

 

اي واي ، در اين دار فنا خستگي ما

چيزي نبود جز غم دلبستگي ما

چون ساعت رفتن برسد ، الفت هستي

صد پاره شود با همه پيوستگي ما

ما جمله ، اسيران من و مايي خويشيم

اينجاست ، همان علت صد دستگي ما

افسوس كه با قيد تعلق خبري نيست

ز آزادگي مطلق و وارستگي ما

نيك و بد تقدير كه تغييرپذير است

تعبير شود،پستي و برجستگي ما

اين عقربه تند زمان است كه مي خندد

بر راه دراز و قدم آهستگي ما

در عين جواني،بشگفتند يكايك

پيران جهانديده ز بشكستگي ما

 

 


پارسي

۱۰۳ بازديد

                                                                                                        

 

من در سرزميني زندگي ميكنم كه زبانش پارسي است

اما به آن فارسي مي گويند

 

چون عربي پ ندارد....

 

                                                                                                        


اشتباهي !

۹۶ بازديد

========================


من تو رو اشتباهي گرفتم با كسي كه همه ي زندگيمه
با كسي كه مثه يه نوازش توي آرامش من سهيمه
من تو رو اشتباهي گرفتم توي اون كوچه هاي مه آلود
حال من تصوير بركه لحظه ي كوچ مرغابيا بود
من مريضت شدم زير بارون
تو رفتنو از كي آغاز كردي؟
مشتمو باز كردم ببينم تو رو تو دستم
مثه پروانه... پرواز كردي!
من تو رو اشتباهي گرفتم با كسي كه همه ي زندگيمه
با كسي كه مثه يه نوازش توي آرامش من سهيمه
من تو رو اشتباهي گرفتم مثه يه شاخه از صخره اي سرد
كه نجاتم نداد از سقوط و هي ترك خورد و زخمي ترم كرد
من مريضت شدم زير بارون
تو رفتنو از كي آغاز كردي؟
مشتمو باز كردم ببينم تو رو تو دستم
مثه پروانه... پرواز كردي!

 

========================