بهترين و هزاران مطالب خواندني

بهترين مطالب و جملات خواندني زيبا

  • حرفي از نام تو
  • حرفي از نام تو
  • ҖҖ     گره     ҖҖ
  • 777
  • 7

ســـــورنـــــا و پـيـــــــرزن

۱۶۹ بازديد
 

 

مي گويند زماني كه سورنا سردار شجاع سپاه امپراتور ايران «ارد دوم» از جنگ بر مي گشت به پيرزني برخورد
پيرزن به او گفت وقتي به جنگ مي رفتي به چه دلبسته بودي ؟
گفت به هيچ ! تنها انديشه ام نجات كشورم بود
پيرزن گفت و اكنون به چه چيز؟
سورنا پاسخ داد به ادامه نگاهباني از ايران زمين
پيرزن با نگاهي مهربانانه از او پرسيد :

آيا كسي هست كه بخواهي بخاطرش جان دهي ؟
سورنا گفت : براي شاهنشاه ايران حاضرم هر كاري بكنم
پيرزن گفت : آناني را كه شكست دادي براي آيندگان خواهند نوشت كسي كه جانت را برايش ميدهي تو را كشته است
و فرزندان سرزمينت از تو به بزرگي و از او به بدي ياد مي كنند

سورنا پاسخ داد : ما فدايي اين آب و خاكيم
مهم اينست كه همه قلبمان براي ايران مي تپد
من سربازي بيش نيستم و رشادت سرباز را به شجاعت فرمانده سپاه مي شناسند و آن من نيستم

پيرزن گفت : وقتي پادشاه نيك ايران زمين از اينجا مي گذشت همين سخن را به او گفتم و
او گفت پيروزي سپاه در دست سربازان شجاع ايران زمين است نه فرمان من

اشك در ديدگان سورنا گرد آمد، بر اسب نشست
سپاهش به سوي كاخ فرمانروايي ايران روان شد

ارد دوم ، سورنا و همه ميهن پرستان ايران هيچگاه به خود فكر نكردند

آنها به سربلندي نام ايران انديشيدند و در اين راه از پاي ننشستند

به سخن ارد بزرگ :

 

ميهن پرستي هنر برآزندگان نيست كه آرمان آنان است !

 

 


پيشكش به شاپور ساساني

۱۶۶ بازديد
 

آهنگري شمشير بسيار زيبايي تقديم شاپور پادشاه ساساني نمود . شاپور از او پرسيد چه مدت براي ساختن اين شمشير زمان گذاشته ايي و آهنگر پاسخ داد يك سال تمام پادشاه ايران باز پرسيد و اگر يك شمشير ساده براي سربازان بسازي چقدر زمان مي برد ؟ و او گفت سه تا چهار روز
شاپور گفت آيا اين شمشير قدرتي بيشتر از آن صد شمشير ديگري كه مي توانستي بسازي دارد ؟ 
آهنگر گفت: خير ، اين شمشير زيباست و شايسته كمر شهريار ! 
پادشاه ايران گفت : سپاسگذارم از اين پيشكش اما ، پادشاه اهل فرمان دادن است نه جنگيدن ، من از شما شمشير براي سپاهيان ايران مي خواهم نه براي خودم ، و به ياد داشته باش سرباز بي شمشير نگهبان كيان كشور ، پادشاه و حتي جان خويش نيست . اين سخن شاپور دوم ما را به ياد اين سخن داناي ايراني ارد بزرگ مي اندازد كه : فرمانرواي شايسته اسير كاخ ها نمي شود نگاه او بر مرزهاي كشور است .
شاپور با نگاهي پدرانه به آهنگر گفت اگر به تو پاداش دهم هر روز صنعتگران و هنرمندان به جاي توجه به نيازهاي واقعي كشور ، براي من زينت آلات مي سازند و اين سرآغاز سقوط ايران است . پدرم به من آموخت زندگي ساده داشته باشم  تا فرمانرواييم پايدارتر باشد . پس براي سربازان شمشير بساز كه نبردهاي بزرگ در راه است

 

 


كفش طلا

۱۶۲ بازديد
 

 

تا كريسمس چند روز بيشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم براي خريد هديه كريسمس روز به روز بيشتر ميشد. من هم به فروشگاه رفته بودم و براي پرداخت پول هدايايي كه خريده بودم، در صف صندوق ايستاده بودم. جلوي من دو بچه، پسري 5 ساله و دختري كوچكتر ايستاده بودند. پسرك لباس مندرسي بر تن داشت، كفشهايش پاره شده بود و چند اسكناس را در دستهايش مي‏فشرد. لباسهاي دخترك هم دست كمي از مال برادرش نداشت ولي يك جفت كفش نو در دست داشت. وقتي به صندوق رسيديم، دخترك آهسته كفشها را روي پيشخوان گذاشت، چنان رفتار مي‏كرد كه انگار گنجينه‏اي پر ارزش را در دست دارد. صندوقدار قيمت كفشها را گفت: 6 دلار. پسرك پولهايش را روي پيشخوان ريخت و آنها را شمرد: 3 دلار و 15 سنت. بعد رو كرد به خواهرش و گفت: فكر مي‏كنم بايد كفشها رو بگذاري سرجايش ...
دخترك با شنيدن اين حرف به شدت بغض كرد و با گريه گفت: نه! نه! پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟ پسرك جواب داد: گريه نكن، شايد فردا بتوانيم پول كفشها را در بياوريم. من كه شاهد ماجرا بودم، به سرعت 3 دلار از كيفم بيرون آوردم و به صندوقدار دادم. دخترك دو بازوي كوچكش را دور من حلقه كرد و با شادي گفت: متشكرم خانم ... متشكرم خانم.
به طرفش خم شدم و پرسيدم: منظورت چي بود كه گفتي: پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟  پسرك جواب داد: مامان خيلي مريض است و بابا گفته كه ممكنه قبل از عيد كريسمس به بهشت بره! دخترك ادامه داد: معلم ديني ما گفته كه رنگ خيابانهاي بهشت طلائي است، به نظر شما اگر مامان با اين كفش هاي طلائي تو خيابانهاي بهشت قدم بزنه، خوشگل نميشه؟  چشمانم پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان دخترك نگاه ميكردم، گفتم: چرا عزيزم، حق با تو است مطمئنم كه مامان شما با اين كفشها تو بهشت خيلي قشنگ مي‏شه!

 


چـــوب حـــــــراج

۱۷۲ بازديد
 

 

 وقتي كه گريه ام ميگيره دلم ميگه مباركه
قدر اشكاتو بدون هنوز چشات بي كلكه
وقتي كه گريه ام ميگيره يه آسمون باروني ام
اما به كي بگم خدا من تو دلم زندوني ام

سرمو بالا ميگيرم كسي جوابم نميده
خيلي شباس يه رهگذر به گريه هام نخنديده
چه روز وروزگاريه من و يه دنيا بي كسي
شدم يه مشت خاطره يه كوره دلواپسي
مي خوام تلافي نكنن حرمت دل رو ميشكنن
دارن به جرم سادگيم چوب حراجم ميزنن
تو اين ولايت غريب دل مرده ها عزيزترن
قحطي عشق عاشقاس قلب هاي سنگي مي خرن
تو اين ولايت غريب دل مرده ها عزيزترن
قحطي عشق عاشقاس قلب هاي سنگي مي خرن

 

 


قاب خالي

۱۶۵ بازديد
 

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه آورد.پسر بزرگش كه منتظر بود،جلو دويد و گفت مامان،مامان! وقتي من در حياط بازي مي‏كردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي‏كرد،تامي با ماژيك روي ديوار اتاقي كه شما تازه رنگش كرده ايد،نقاشي كرد! مادر عصباني به اتاق تامي كوچولو رفت. تامي از ترس زير تخت قايم شده بود، مادر فرياد زد: تو پسر خيلي بدي هستي و تمام ماژيك‏هايش را در سطل آشغال ريخت.تامي از غصه گريه كرد. ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اتاق پذيرائي شد،قلبش گرفت.تامي روي ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوست دارم! مادر در حاليكه اشك مي‏ريخت به آشپزخانه برگشت و يك قاب خالي آورد و آن را دور قلب آويزان كرد.  تابلوي قرمز هنوز هم در اتاق پذيرائي بر ديوار است

 

 


شب عاشقان بيدل

۱۸۰ بازديد
 

شب عاشقان بيدل چه شبي دراز باشد
تو بيا كز اول شب در صبح باز باشد
عجبست، اگر توانم كه سفر كنم زدستت
بكجا رود كبوتر كه اسير باز باشد؟
زمحبتت نخواهم كه نظر كنم برويت
كه محب صادق آنست كه پاكباز باشد
بكرشمهء عنايت نگهي بسوي ما كن
كه دعاي دردمندان ز سر نياز باشد
سخني كه نيست طاقت كه زخويشتن بپوشم
بكدام دوست گويم كه محل راز باشد؟
چه نماز باشد آنرا كه تو در خيال باشي؟
تو صنم نمي‌گذاري كه مرا نماز باشد
نه چنين حساب كردم، چو تو دوست مي‌گرفتم
كه ثنا و حمد گوئيم و جفا و ناز باشد
دگرش چو باز بيني، غم دل مگوي سعدي
كه شب وصال كوتاه و سخن دراز باشد
قدمي كه برگرفتي بوفا و عهد ياران
اگر از بلا بترسي، قدم مجاز باشد

 

 


پنجـــــــــــــــــــــــــــــــره

۱۸۳ بازديد

 

 

در بيمارستاني، دو بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش كه كنار تنها پنجره اتاق بود بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد.

آنها ساعتها با هم صحبت مي‏كردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بيماري كه تختش كنار پنجره بود، مي‏نشست و تمام چيزهائي كه بيرون از پنجره مي‏ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي‏كرد.

 پنجره، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبائي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي‏كردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان كهن، به منظره بيرون، زيبيايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي‏شد.

همان‏طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‏كرد، هم اتاقيش جشمانش را مي‏بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‏كرد و روحي تازه مي‏گرفت. روزها و هفته‏ها سپري شد. تا اينكه روزي مرد كناز پنجره از دنيا رفت و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند. مرد ديگر كه بسيار ناراحت بود تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند. پرستار اين كار را با رضايت انجام داد. مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد.

 بالاخره مي‏توانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در كمال تعجب، با يك ديوار بلند مواجه شد! 

مرد متعجب به پرستار گفت كه هم اتاقيش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف مي‏كرده است.

پرستار پاسخ داد: ولي آن مرد كاملا نابينا بود!

 

 


تو كه كيميافروشي نظري به قلب ما كن

۱۸۰ بازديد

 

كه برد به نزد شاهان ز من گدا پيامي
كه به كوي مي فروشان دو هزار جم به جامي
شده‌ام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم
كه به همت عزيزان برسم به نيك نامي

 

تو كه كيميافروشي نظري به قلب ما كن
كه بضاعتي نداريم و فكنده‌ايم دامي
عجب از وفاي جانان كه عنايتي نفرمود
نه به نامه پيامي نه به خامه سلامي

 

اگر اين شراب خام است اگر آن حريف پخته
به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامي
ز رهم ميفكن اي شيخ به دانه‌هاي تسبيح
كه چو مرغ زيرك افتد نفتد به هيچ دامي

 

سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش
كه چو بنده كمتر افتد به مباركي غلامي
به كجا برم شكايت به كه گويم اين حكايت
كه لبت حيات ما بود و نداشتي دوامي

 

بگشاي تير مژگان و بريز خون حافظ
كه چنان كشنده‌اي را نكند كس انتقامي

 

حافظ


777777777

۱۹۰ بازديد
 

 

حالى درون پرده بسى فتنه مى رود
                     
   تا آن زمان كه پرده برافتد چها كنند
                                           مى خور كه صد گناه ز اغيار در حجاب
                                                          بهتر ز طاعتى كه به روى و ريا كنند

 

 

 


آن كيست كز روي كرم با ما وفاداري كند .!.

۱۷۷ بازديد
 

آن كيست كز روي كرم با ما وفاداري كند
بر جاي بدكاري چو من يكدم نكوكاري كند
اول به بانگ ناي و ني آرد به دل پيغام وي
وآنگه به يك پيمانه مي با من وفاداري كند
دلبر كه جان فرسود از او كام دلم نگشود از او
نوميد نتوان بود از او باشد كه دلداري كند
گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام
گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراري كند
پشمينه پوش تندخو از عشق نشنيدست بو
از مستي‌اش رمزي بگو تا ترك هشياري كند
چون من گداي بي‌نشان مشكل بود ياري چنان
سلطان كجا عيش نهان با رند بازاري كند
زان طره‌ي پر پيچ و خم سهل
است اگر بينم ستم
ازبند و زنجيرش چه غم هر كس كه عياري كند
شد لشگر غم بي عدد از بخت مي‌خواهم مدد
تا فخر دين عبدالصمد باشد كه غمخواري كند
با چشم پر نيرنگ او حافظ مكن آهنگ او
كان طره‌ي شبرنگ او بسيار طراري كند

 

 

حافظ