فصل ، فصل خيش و فصل گندم است
عاشقان اين فصل ، فصل چندم است ؟
فصل گندم ، فصل جو ، فصل درو
فصل بي خويشي است ، فصل خويش نو
چارفصل سال را رسم اين نبود
هيچ فصلي اينچنين خونين نبود
فصل كشت و موسم برزيگري است
عاشقان اين فصل ، فصل ديگري است
فصل ديگرگونه ، ديگرگونه فصل
فصل پايان جدايي ، فصل وصل
فصل سكر وحشي بوي قصيل
شيهه ي خونين اسبان اصيل
فصل داس خسته و خورجين سرخ
فصل تيغ لخت ،فصل زين سرخ
فصل گندم ، فصل بار و بركت است
عاشقان اين فصل ، فصل حركت است
طرح كمرنگي است در يادم هنوز
من به ياد دشت آبادم هنوز
خوب يادم هست من از دير باز
باز جان مي گيرد آن تصوير ، باز
گرگ و ميش صبح پيش از هر طلوع
قامت مرد دروگر در ركوع
خوشه ها را با نگاهش مي شمرد
داس را در دست گرمش مي فرشد
قطره قطره خستگي را مي چشيد
دست بر پيشاني دل مي كشيد
بافه ها را چون كه در بر مي گرفت
خستگي ها از تنش پر مي گرفت
گاه دستي روي شبنم مي گذاشت
روي زخم پينه مرهم مي گذاشت
دشت داماني پر از بابونه داشت
پينه ي هر دست بوي پونه داشت
تو همان مردي ، همان مرد قديم
با تو ميراثي است از درد قديم
در تو خون خوشه ها جوشيده است
خوشه ها خون تو را نوشيده است
دستهايت بوي گندم مي دهد
بوي يك خرمن تظلم مي دهد
دارد آن فصل كسالت مي رود
باز اميد اصالت مي رود
تازه كن آن روزهاي خوب را
روزهاي خيش و خرمنكوب را
چند فصلي كشت بذر عشق كن
هر چه قرباي است نذر عشق كن
سرخ كن يأس سفيد ياس را
پاك كن گرد و غبار داس را
خوشه ي گندم پس از دي مي رسد
داس تو افسوس ، پس كي مي رسد ؟
بار مي بنديم سوي روستا
مي رسد از دور بوي روستا
