سروده هاي زيبايي از گوتـه شاعر نامدار آلماني

بهترين مطالب و جملات خواندني زيبا

  • حرفي از نام تو
  • حرفي از نام تو
  • ҖҖ     گره     ҖҖ
  • 777
  • 7

سروده هاي زيبايي از گوتـه شاعر نامدار آلماني

۱۹۱ بازديد

 

نفرين برهر آنچه كه روح آدمي را
با جذبه و جادو به سوي خويش مي كشد
و او را در اين ماتم كده
با نيروهاي اغوا و فريب در بند مي كشد.
فراتر از همه نفرين بر انديشه هاي والا
كه جان خويشتن را با آن ها اسير مي سازد
نفرين بر فريبندگي خيالات
كه باري اند بر دوش خرد!
نفرين بر هر آنچه در روياها بر ما وارد مي شوند
به هيات فريب كار شهرت به هيات نام دارندگي
نفرين بر هر آنچه كه تملك اش
مثال تملك بر همسر و فرزند و خدم و حشم مي فريبدمان .
نفرين بر دارايي كه با گنجينه هايش
به اعمال بي پروايانه تهييج مان مي سازد
با فريبي كه در نشاطي به باطل
مخده هاي آسايش را برايمان فراهم مي سازد.
نفرين برآن مرحمت بالاي عشق!

**********

ما را به اين زمين ِ خسته مي آوري
رهايمان مي كني تا خود را به گناه بيالاييم
آن گاه مي گذاري پشيماني بكشيم
يك آن لغزش و يك عمر اندوه

**********

مردمان جهان از خّرد تا بزرگ
تارهاي سست از آرزوهاي گران بر گٍرد خويش مي تنند
و خود
عنكبوت وار ميان آن جاي ميگيرند
ناگهان ضربت جادويي اين تارهاي سست را از هم مي گسلد
آنگاه همه فغان برمي آورند كه كاخي آراسته به دست ستم ويران شده است

*********

در خاموشي شب
بلبل بانگ برداشت و آواز شبانه اش به عرش خداوند رسيد
خدا نغمه بلبل را شنيد و به پاداش آن
در قفسي زرينش كرد و به او روح نام داد
از آن پس
مرغ روح در قفس تن زنداني است
ولي همچنان گاه و بيگاه نواي دلپذيرش را سر ميدهد

********

ديگر بر كاغذ ابريشمين اشعار موزون نمي نويسم
و آنها را در قاب زرين نمي گيرم
زيرا
ديرگاهي است نغمه هاي جانسوز خويش را
بر خاك بيابان مي نويسم
تا با دست باد به هر سو پراكنده شود
ولي اگر باد خط مرا با خود ببرد
روح سخنم را كه بوي عشق مي دهد
جايي نتواند بُرد
روزي مي رسد كه دلداده اي از اين سرزمين بگذرد
و چون پا بر اين خاك نهد
سراپا بلرزد و به خويش بگويد
پيش از من در اينجا عاشقي به ياد معشوقه
ناله سر داده
شايد مجنون به هواي ليلي ناليده
يا فرهاد در اينجا سر در خاك برده است
هر كه هست
از خاكش بوي عشق برميخيزد
و تربتش پيام وفا مي دهد
تو نيز كه بر بستر نرم آرميده اي
وقتي كه سخن آتشينم را از زبان نسيم صبا مي شنوي
سراپا مرتعش خواهي شد و به خود خواهي گفت:
يارم براي من پيام عشق فرستاده
تو هم اي باد صبا
پيام مهر مرا به او برسان

*********

هنگامي كه خورشيد فروزان عاشقانه
به ابر بهاري چشمك مي زند و به او دست زناشويي مي دهد
در آسمان رنگين كماني زيبا پديد مي آيد
اما در آسمان مه آلود
آنرا بجز رنگ سپيد نمي توان ديد
اي پير زنده دل
از گذشت عمر افسرده مشو
هر چند زمانه نيز موي تو را سپيد كرده
اما هنوز نيروي عشق كه زاينده جواني است
از دلت بيرون نرفته است

**********

عاشقان يكدل
در تاريكي شب نيز راه كوي يار را گم نمي كنند
كاش ليلي و مجنون زنده مي شدند
تا من راه عشق را به آنان دهم

*********

 

گوتـــه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد