جمعه ۲۸ آبان ۹۵ ۰۸:۰۲ ۱۷۱ بازديد
مرد جواني كه مربي شنا و دارنده ي چندين مدال المپيك بود٬ به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خداوند ميشنيد مسخره ميكرد.شبي مرد جوان به استخر سر پوشيده آموزشگاهي رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا كافي بود.مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون استخر شيرجه برود.ناگهان٬ سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت كليد برق رفت و چراغ ها را روشن كرد.آب استخر براي تعمير خالي شده بود.
