براي خوشبخت بودن به هيچ چيز نياز نيست جز نفهميدن ، پس تا ميتواني خر باش تا خوش باشي...
وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند شايد پرهايش سفيد بماند،اما قلبش سياه خواهد شد
اساسا ، خوشبختي فرزند نامشروع حماقت است. همه كساني كه در جست و جوي خوشبخت بودن هستند بي خود تلاشي در بيرون از خويش نكنند اگر بتوانند " نفهمند" مي توانند " خوشبخت " باشند.
براي شناكردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهي مرده اي هم ميتواند از طرف جريان آب حركت كند.
خدايا به من كمك كن وقتي ميخواهم در مورد راه رفتن كسي قضاوت كنم اول كمي با كفشهايش راه بروم.
من رقص دختران هندي را از نماز خواندن پدر و مادرم بيشتر دوست دارم چون اين دختران از روي عشق ميرقصند ، اما پدر و مادرم از روي عادت…
بزرگترين خوشبختي ادمها بد بختي هاي كوچكشان است.
اگر نميخواهي به دست هيچ استبدادگري گرفتار شوي فقط يك كار كن : بخوان و بخوان و بخوان.
من چيستم؟
لبخند پر ملامت پاييزي غروب در جستجوي شب
كه يك شبنم فتاده به چنگ شب حيات ، گمنام و بي نشان
در آرزوي سر زدن آفتاب مرگ
هنگامي دستم را دراز كردم كه دستي نبود
هنگامي لب به زمزمه گشودم كه مخاطبي نداشتم
و هنگامي تشنه آتش شدم،
كه در برابرم دريا بود و دربا و دريا...
تا بي پناه نگردم ، پناهم نخواهي داد
تا نيفتم ، دستم را نخواهي گرفت
آنجا كه عشق فرمان مي دهد،
محال سر تسليم فرود مي آورد
ميدانم تشنه اي اما اين دريا را درون يك كوزه نميتوان كرد...
تنهايي ، آرامگاه جاويد من است
و درد و سكوت ، همنشين تنهايي من
خوشبخت اگر خار بكارد / از بخت خوشش لاله و ريحانه در آيد / بدبخت اگر مسجدي از آينه سازد / يا سقف فرو ريزد و يا قبله كج آيد .
در عجبم از مردمي كه خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي كنند، و بر حسيني مي گريند كه آزادانه زيست و آزادانه مرد
اگر تنها ترين تنها باشم باز هم خدا هست او جانشين تمام نداشتن هاست
خدايا:چگونه زيستن را به من بياموز ،چگونه مردن را خود فرا خواهم گرفت...
ذات خويش را مي جويم و نمي يابم، من سايه ي اويم، او كجاست...؟؟؟
اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم . اين زندگي من است
اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشهاي را بالا ببري
به سه چيز تكيه نكن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور مي تازد،با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرود .
پروردگارا خرابه قلبم از تمام كاخ هاي جهان زيباتر است چون تو در آن هستي!
دردمان حصار بركه نيست ، دردمان زيستن با ماهياني است كه فكر دريا هم به ذهنشان خطور نكرده .....
در آن سوي ناكامي ها هميشه خدايي هست كه داشتنش جبران نداشته ها ست.
وقتي خواستم زندگي كنم ، راهم را بستند.وقتي خواستم ستايش كنم ، گفتند خرافات است.وقتي خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است. وقتي خواستم بگريم ، گفتند دروغ است. وقتي خواستم بخندم ، گفتند ديوانه است. دنيا را نگه داريد، ميخواهم پياده شوم .
هركس را نه بدان گونه كه هست احساسش ميكنند ،بدان گونه كه احساسش ميكنند ، هست
سرنوشت تو متني است كه اگر نداني دست هاي نويسندگان، اگر بداني ، خود مي تواني نوشت.
جهان را ما ، نه آنچنانكه واقعا هست مي بينيم ، جهان را ما آنچنانكه ما واقعا هستيم ، مي بينيم.
بشر يك بودن است و «انسان » يك شدن.
مسئوليت زاده توانايي نيست ، زاده آگاهي و زاده انسان بودن است.آگاهي اگر چه به رنج ، ناكامي و بدبختي منجر شود ، طليعه راه و طليعه روشنايي ، طليعه نجات بشريت است ،…
از جهلي كه خوشبختي ، آرامش ، يقين و قاطعيت ميآورد ، هيچ چيز ساخته نيست.
پيروزي يكروزه به دست نمي آيد ، اما اگر خود را پيروز بشماري ، يكباره از دست ميرود.
انسان به ميزاني كه مي انديشد ، انسان است، به ميزاني كه مي آفريند انسان است نه به ميزاني كه آفريده هاي ديگران را نشخوار مي كند.
بايد دانست كه بزرگترين معلم براي به دست آوردن استقلال و شخصيت ملي خودش دشمني است كه استقلال و شخصيت ملي اش را از او گرفته است.
عرفان دري است به دنياي ديگر ، كه بايد باشد و هنر، پنجره اي به آن دنيا است
انتظار آمادگي است نه وادادگي
علي آشكار ترين حقيقت و مترقي ترين مكتبي است كه در شكل يك موجود انساني تجسم يافته است ، واقعيتي بر گونه اساطير و انساني است كه هست از آنگونه كه بايد باشند و نيست
آنگاه كه كميت عقل مي لنگند،
نيايش بلند ترين قله تعبير را در پرواز عشق در شب ظلماني عقل پيدا مي كند.
اسلام علي بر اين سه پايه استوار است : مكتب، وحدت ، عدالت
توده مردم به يك آگاهي نياز دارند و روشنفكر به ايمان
شهيد انساني است كه در عصر نتوانستن و غلبه نيافتن ، با مرگ خويش بر دشمن پيروز مي شود و اگر دشمنش را نمي كشد رسوا مي كند.
چه فاجعه اي است كه باطل به دستي عقل را شمشير مي گيرد و به دستي شرع را سپر.
تقليد نه تنها با تعقل سازگار نيست ، بلكه اساسا كار عقل اين است كه هرگاه نمي داند ، از آنكه مي داند تقليد مي كند و لازمه ي عقل اين است كه در اين جا خود را نفي نمايد و عقل آگاه را جانشين خود كند.
لازمه ي توحيد خداوند ، توحيد عالم است و لازمه ي توحيد عالم توحيد انسان است.
وقتي عشق فرمان مي دهد ، محال سر تسليم فرو مي آورد.
عشق عبارت است از همه چيز را براي يك هدف دادن و به پاداشش هيچ چيز نخواستن ، اين انتخاب بزرگي است ، چه انتخابي!.
وارد كردن علم و صنعت ، در اجتماع بي ايمان و بدون ايدوئولوژي مشخص ، همچون فرو كردن درخت هاي بزرگ و ميوه دار است در زمين نامساعد در فصل نا مناسب.
فلسفه زندگي انسان امروز در اين جمله خلاصه مي شود : فدا كردن آسايش زندگي براي ساختن وسايل آسايش زندگي.هيچ چيز به وسيله دشمن منحرف نمي شود ، دشمن زنده كننده دشمن است ، بلكه آنچه كه يك فكر و يك مذهب را مسخ مي كند ، دوست است يا دشمني كه در جامعه ، دوست، خودش را نشان مي دهد.هنر تجلي روح خلاق آدمي است، هنر با مذهب خويشاوندي ديرين دارد…
هنر يك ذات عرفاني و جوهر احساس مذهبي دارد.
جهل، نفع و ترس عوامل انحراف بشري
از تنهايي به ميان مردم مي گريزم و از مردم به تنهايي پناه برم
آنان كه « عشق » را در زندگي «خلق » جانشين « نان » مي كنند، فريبكارانند، كه نام فريبشان را «زهد» گذاشته اند.مردي بوده ام از مردم و ميزيسته ام در جمع و اما مردي نيز هستم در اين دنياي بزرگ كه در آنم و مردي در انتهاي اين تا ريخ شگفت كه در من جاري است و نيز مردي در خويش و در يك كلمه مردي با بودن و در اين صورت دردهاي وجود، رنج هاي زيستن، حرف زدن انساني تنها در اين عالم ، بيگانه با اين بودن !
هر كس مسيحي دارد، بودايي كه بايد از غيب برسد ، ظهور كند ، بر او ظاهر گردد و نيمه اش را در بر گيرد و تمام شود. زندگي جستجوي نيمه ها است در پي نيمه ها ، مگر نه وحدت غايت آفرينش است ؟ پروانه مسيح شمع است ، شمع تنها در جمع ، چشم انتظار او بود ، مگر نه هر كسي در انتظار است؟
چه قدر ايمان خوب است! چه بد مي كنند كه مي كوشند تا انسان را از ايمان محروم كنند چه ستم كار مردمي هستند اين به ظاهر دوستان بشر ! دروغ مي گويند ، دروغ ، نمي فهمند و نمي خواهند ، نمي توانند بخواهند.اگر ايمان نباشد زندگي تكيه گاهش چه باشد؟
اگر عشق نباشد زندگي را چه آتشي گرم كند ؟
اگر نيايش نباشد زندگي را به چه كار شايسته اي صرف توان كرد ؟
اگر انتظار مسيحي ، امام قائمي ، موعودي در دل نباشد ماندن براي چيست ؟
اگر ميعادي نباشد رفتن چرا؟
اگر ديداري نباشد ديدن چه سود؟
و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگي دوزخ چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباري در عطش از بهر چه؟
و من در شگفتم كه آنها كه مي خواهند معبود را از هستي برگيرند چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟
