جمعه ۲۸ آبان ۹۵ ۰۸:۰۲ ۱۹۴ بازديد
نوميد نيستيم ز احسان نوبهار
هرچند تخم سوخته در خاك كردهايمنيست طول عمر را كيفيت عرض حيات ما به آب تلخ، صلح از آب حيوان كردهايمعمر اگر باشد، تماشاي اثر خواهيد كرد نعرهي مستانهاي در كار گردون كردهايم!كس زبان چشم خوبان را نميداند چو ما روزگاري اين غزالان را شباني كردهايم !گرچه خاكيم پذيراي دل و جان شدهايم چون زمين، آينهي حسن بهاران شدهايمنيست يك نقطهي بيكار درين صفحهي خاك ما درين غمكده يارب به چه كار آمدهايم؟پرده بردار ز رخسار خود اي صبح اميد كه سيه نامه چو شبهاي گناه آمدهايمما چو سرواز راستي دامن به بار افشاندهايم آستين چون شاخ گل بر نوبهار افشاندهايمنيست غير از بحر، چون سيلاب، ما را منزلي گرد راه از خويش در آغوش يار افشاندهايمنيستيم از جلوهي باران رحمت نااميد تخم خشكي در زمين انتظار افشاندهايمدست ماگير اي سبك جولان، كه چون نقش قدم خاك بر سر، دست بر دل، خار در پا ماندهايمزين بيابان گرمتر از ما كسي نگذشته است ما ز نقش پا چراغ مردم آيندهايميوسف مصر وجوديم از عزيزيها، وليك هر كه با ما خواجگي از سر گذارد، بندهايمهر تلخيي كه قسمت ما كرده است چرخ مي نام كردهايم و به ساغر فكندهايمخواه در مصر غريبي، خواه در كنج وطن همچو يوسف، بي گنه در چاه و زندان بودهايمحسرت ما را به عمر رفته، چون برگ خزان ميتوان دانست از دستي كه بر هم سودهايمچون ميوه پخته گشت، گراني برد ز باغ ما بار نخل چون ثمر نارسيدهايمبي عزيزان، مرگ پابرجاست عمر جاودان ما چو اسكندر دل از آب بقا برداشتيمماداغ توبه بر دل ساغر گذاشتيم دور طرب به نشاهي ديگر گذاشتيميك جبهه گشاده نديديم در جهان پوشيده بود، روي به هر در گذاشتيمهر كسي تخمي به خاك افشاند و ما ديوانگان دانه زنجير در دامان صحرا كاشتيمبر دانهي ناپخته دويديم چو آدم ما كار خود از روز ازل خام گرفتيمنفسي چند كه در غم گذراندن ستم است همچو گل صرف شكر خنده بيجا كرديمستم به خويش ز كوتاهي زبان كرديم به هر چه شكر نكرديم، ياد آن كرديمبناي خانه بدوشي بلند كردهي ماست قفس نبود كه ما ترك آشيان كرديمآستين بر هر چه افشانديم، دست ما گرفت رو به ما آورد، بر هر چيز پشت پا زديمما سيه بختان تفاوت را قلم بر سر زديم همچو مژگان سر ز يك چاك گريبان برزديمنيست ممكن از پشيماني كسي نقصان كند شاخ گل شد دست افسوسي كه ما بر سر زديمخط به اوراق جهان، ديده و ناديده زديم پشت دستي به گل چيده و ناچيده زديمهر دم از ماتم برگي نتوان آه كشيد چار تكبير برين نخل خزان ديده زديمحاصل ما ز عزيزان سفر كردهي خويش مشت آبي است كه بر آينهي ديده زديمدستش به چيدن سر ما كار تيغ كرد چون گل به روي هر كه درين باغ وا شديمكم نشد در سربلندي فيض ما چون آفتاب سايهي ما بيش شد چندان كه بالاتر شديمآسودگي كنج قفس كرد تلافي يك چند اگر زحمت پرواز كشيديمداغ عشق تو ز اندازهي ما افزون است دستي از دور برين آتش سوزان داريمدست كوتاه ز دامان گل و پا در گل حال خار سر ديوار گلستان داريماز حادثه لرزند به خود قصر نشينان ما خانه بدوشان غم سيلاب نداريمدر تلافي، ميوهي شيرين به دامن ميدهيم همچو نخل پرثمر، سنگي كه بر سر ميخوريمنه دين ما به جا و نه دنياي ما تمام از حق گذشتهايم و به باطل نميرسيمدست كرم ز رشتهي تسبيح بردهايم روزي نميرود كه به صد دل نميرسيممنعان گر پيش مهمان نعمت الوان كشند ما به جاي سفره، خجلت پيش مهمان ميكشيم!يوسف به زر قلب فروشان دگرانند ما وقت خوش خود به دو عالم نفروشيمعنان گسستهتر از سيل در بيابانيم به هر طرف كه قضا ميكشد شتابانيمنظر به عالم بالاست ما ضعيفان را نهال باديه و سبزهي بيابانيمچيدهايم از دو جهان دامن الفت چون سرو هر كه از ما گذرد آب روان ميدانيمچه فتاده است بر آييم چو يوسف از چاه؟ ما كه خود را به زر قلب گران ميدانيمچون صبح، خنده با جگر چاك ميزنيم در موج خيز خون، نفس پاك ميزنيمبياض گردن او گر به دست ما افتد چه بوسههاي گلوسوز انتخاب كنيم!دشمن خانگي آدم خاكي است زمين خانهي دشمن خود را ز چه آباد كنيم؟پيش ازان كز يكدگر ريزيم چون قصر حباب خيز تا چون موجهي دريا وداع هم كنيملذت نمانده است در آيندهي حيات از عيشهاي رفته دلي شاد ميكنيمخضر با عمر ابد پوشيده جولان ميكند ما به اين ده روزه عمر اظهار هستي ميكنيمطاعت ما نيست غير از شستن دست از جهان گر نماز از ما نميآيد، وضويي ميكنيمدارم عقيق صبر به زير زبان خويش مانند خضر، تشنهي آب بقا نيمديوانهام وليك بغير از دو زلف يار ديگر به هيچ سلسلهاي آشنا نيموفا و مردمي از روزگار دارم چشم ببين ز سادهدليها چه از كه ميجويمهمان از طاعت من بوي كيفيت نميآيد اگر سجادهي خود در مي گلفام ميشويمآن طفل يتيمم كه شكسته است سبويم از آب، همين گريهي تلخي است به جويمآن سوخته جانم كه اگر چون شرر از خلق در سنگ گريزم، بتوان يافت به بويمديگران از دوري ظاهر اگر از دل روند ما ز ياد همنشينان در مقابل ميرويمما نه زان بيخبرانيم كه هشيار شويم يا به بانگ جرس قافله بيدار شويمسرما در قدم دار فنا افتاده است ما نه آنيم كه بر دوش كسي بار شويمما را گزيده است ز بس تلخي خمار از ترس، بوسه بر لب ميگون نميدهيم!كار جهان تمامي، هرگز نميپذيرد پيش از تمامي عمر، خود را تمام گردانسوداي آب حيوان، بيم زيان ندارد عمر سبك عنان را، صرف مدام گردانهميشه داغ دل دردمند من تازه است كه شب خموش نگردد چراغ بيماراندو چشم شوخ تو با يكديگر نميسازند كه در خرابي هم يكدلند ميخوارانزان چهرهي عرقناك، زنهار بر حذر باش سيلاب عقل و هوش است، اين قطرههاي بارانايام نوجواني، غافل مشو ز فرصت كاين آب برنگردد، ديگر به جويبارانخفته را گر خفتگان بيدار نتوانند كرد چون مرا بيدار كرد از خواب، خواب ديگران؟گر نخواهي پشت پا زد بر جهان، پايي بكوب دست اگر نتواني افشاند آستيني برفشانگر به بيداري غرور حسن مانع ميشود ميتوان دلهاي شب آمد به خواب عاشقانپيش ازين، بر رفتگان افسوس ميخوردند خلق ميخورند افسوس در ايام ما بر ماندگاننيست آسان خون نعمتهاي الوان ريختن برگريزان مكافات است دندان ريختن!سالها گل در گريبان ريختي چون نوبهار مدتي هم اشك ميبايد به دامان ريختنچو گل با روي خندان صرف كن گر خردهاي داري كه دل را تنگ سازد، در گره چون غنچه زر بستنهيچ همدردي نمييابم سزاي خويشتن مينهم چون بيد مجنون سر به پاي خويشتناين چنين زير و زبر عالم نميماند مدام مينشاند چرخ هر كس را به جاي خويشتنبوسي كه ز كنج لب ساقي نگرفتم ميبايدم اكنون ز لب جام گرفتنچون دست برآرم به گرفتن، كه ز غيرت بارست به من عبرت از ايام گرفتن!ز اخوان راضيم تا ديدم انصاف خريداران گوارا كرد بر من چاه را، از قيمت افتادناز دست نوازش تپش دل نشود كم ساكن نشود زلزله از پاي فشردنگريزد لشكر خواب گران از قطرهي آبي به يك پيمانه از سر عقل را وا ميتوان كردنخط پاكي ز سيلاب فنا دارد وجود ما چه از ما ميتوان بردن، چه با ما ميتوان كردن؟گرفتم اين كه نظر باز ميتوان كردن به بال چشم، چه پرواز ميتوان كردن؟نمانده از شب آن زلف گر چه پاسي بيش هنوز درد دل آغاز ميتوان كردنقسمت خود بين نميگردد زلال زندگي اي سكندر، سنگ بر آيينه ميبايد زدنجاي شادي نيست زير اين سپهر نيلگون خنده در هنگامهي ماتم نميبايد زدنزين بيابان ميبرم خود را برون چون گردباد بيش ازين نتوان غبار خاطر صحرا شدنچون سياهي شد ز مو، هشيار ميبايد شدن صبح چون روشن شود بيدار ميبايد شدنداشتم چون سرو از آزادگي اميدها من چه دانستم چنين سر در هوا خواهم شدن؟هر گنه عذري و هر تقصير دارد توبهاي نيست غير از زود رفتن، عذر بيجا آمدندلم ز كنج قفس تا گرفت، دانستم كه در بهشت مكرر نميتوان بودنبيستون را الم مردن فرهاد گداخت سنگ را آب كند داغ عزيزان ديدنچه ميپرسي ز من كيفيت حسن بهاران را؟ كه چون نرگس سر آمد عمر من در چشم ماليدنخوش است فصل بهاران شراب نوشيدن به روي سبزه و گل همچو آب غلتيدنجهان بهشت شد از نوبهار، باده بيار كه در بهشت حلال است باده نوشيدنكنون كه شيشهي ميمالك الرقاب شده است ز عقل نيست سر از خط جام پيچيدنندارم محرمي چون كوهكن تا درد دل گويم ز سنگ خاره ميبايد مرا آدم تراشيدندر عشق پيش بيني، سنگ ره وصال است شد سيل محو در بحر، از پيش پا نديدننيست جز پاي خم امروز درين وحشتگاه سرزميني كه زمينگير توان گرديدنخاكم به چشم در نگه واپسين مزن زنهار بر چراغ سحر آستين مزنانصاف نيست آيهي رحمت شود عذاب چيني كه حق زلف بود بر جبين مزنز صد هزار پسر، همچو ماه مصر يكي چنان شود كه چراغ پدر كند روشنز عمر، قسمت ما نيست جز زمان وداع چو آن چراغ كه وقت سحر شود روشندرين دو هفته كه ابر بهار در گذرست تو نيز دامن اميد چون صدف واكندل را به آتش نفس گرم آب كن اي غافل از خزان، گل خود را گلاب كناز آب زندگي به شراب التفات كن از طول عمر، صلح به عرض حيات كناز زخم سنگ نيست در بسته را گزير روي گشاده را سپر حادثات كنفريب شهرت كاذب مخور چو بيدردان به جاي تربت مجنون مرا زيارت كن!اين راه دور، بيش ز يك نعرهوار نيست اي كمتر از سپند، صدايي بلند كنبه خاكمال حوادث بساز زير فلك به آسيا نتوان گفت گرد كمتر كنمنماي به كوته نظران چهرهي خود را از آه من اي آينه رخسار حذر كنهر چند ز ما هيچكسان كار نيايد كاري كه به همت رود از پيش، خبر كنعمر عزيز را به ميناب صرف كن اين آب را به لالهي سيراب صرف كنهر كس كه زر به زر دهد اهل بصيرت است فصل شكوفه را به ميناب صرف كنسر جوش عمر را گذراندي به درد مي درد حيات را به مي ناب صرف كنساقيا صبح است مي از شيشه در پيمانه كن حشر خواب آلودگان از نعرهي مستانه كنميرود فيض صبوح از دست، تا دم ميزني پيش اين درياي رحمت، دست را پيمانه كنسرمه را هم محرم چشم سياه خود مكن گر تواني، آشنايي با نگاه خود مكنقبلهي من! عكس در شرع حيا نامحرم است خلوت آيينه را هم جلوهگاه خود مكنز باده توبه در ايام نوبهار مكن به اختيار پشيماني اختيار مكنبه استخاره اگر توبه كردهاي زاهد به استخاره دگر زينهار كار مكناز خود برون نرفته هواي سفر مكن اين راه را به پاي زمين گير سر مكندر قلزمي كه ابر كرم موج ميزند انديشه چون حباب ز دامانتر مكناز شتاب عمر گفتم غفلت من كم شود زين صداي آب، سنگينتر شد آخر خواب منصبح بيداري شود گفتم مرا موي سفيد پردهي ديگر شد از غفلت براي خواب مننباشم چون ز همزانويي آيينه در آتش؟ كه ميآيد برون از سنگ و از آهن رقيب من!يك دل نشد گشاده ز گفت و شنيد من با هيچ قفل، راست نيامد كليد منمرگ هيهات است سازد از فراموشان مرا من همان ذوقم كه مييابند از گفتار منبه يك خميازهي گل طي شد ايام بهار من به يك شبنم نشست از جوش، خون لاله زار مندر حسرت يك مصرع پرواز بلندست مجموعهي برهم زدهي بال و پر منبا خرابيهاي ظاهر، دلنشين افتادهام سيل نتواند گذشت از خاك دامنگير منگفتم از پيري شود بند علايق سستتر قامت خم حقلهاي افزود بر زنجير منيك دل غمگين، جهاني را مكدر ميكند باغ را در بسته دارد غنچهي دلگير منجواني برد با خود آنچه ميآمد به كار از من خس و خاري به جا مانده است از چندين بهار از منبجز كسب هوا از من دگر كاري نميآيد درين درياي پرآشوب پنداري حبابم منبه خاك افتم ز تخت سلطنت چون در خمار افتم چو آيد گردن مينا به كف، مالك رقابم منديدهي بيدار انجم محو شد در خواب روز همچنان در پردهي غيب است خواب چشم منانديشه از شكست ندارم، كه همچو موج افزوده ميشود ز شكستن سپاه منكشاكش رگ جان من اختياري نيست چو موج، در كف دريا بود اراده منبه نسيمي ز هم اوراق دلم ميريزد به تامل گذر از نخل خزان ديدهي منازان خورند به تلخي شراب ناب مرا كه بيتلاش به چنگ آمده است شيشهي منمن و سيري ز عقيق لب خوبان، هيهات خشكتر ميشود از ميلب پيمانهي منعاقبت پير خرابات ز بيپروايي ريخت پيش بط مي سبحهي صد دانهي منميشود نخل برومند سبكبار از سنگ سخن سخت، گران نيست به ديوانهي منخراب حالي ازين بيشتر نميباشد كه جغد خانه جدا ميكند ز خانهي منز گريهاي كه مرا در گلو گره گردد سپهر سفله كند كم ز آب و دانهي منبر لب چاه زنخدان تشنه لب استادهام آه اگر از سستي طالع نلغزد پاي من!با كمال ناگواريها گوارا كرده است محنت امروز را انديشهي فرداي منخون ميخورد كريم ز مهمان سير چشم داغ است عشق از دل بي آرزوي منگردون سفله لقمهي روزي حساب كرد هر گريهاي كه گشت گره در گلوي منبر حرير عافيت نتوان مرا در خواب كرد ميشناسد بستر بيگانه را پهلوي منرفتي و رفت روشني از چشم و دل مرا با ميهمان ز خانه صفا ميرود برونيك ساعت است گرمي هنگامهي هوس زود از سر حباب هوا ميرود برونهر تمنايي كه پختم زير گردون، خام شد زين تنور سرد هيهات است نان آيد بروندست تا بر ساز زد مطرب، دل ما خون گريست از زمين ما به ناخن آب ميآيد برونغم ز محنت خانهي من شاد ميآيد برون سيل از ويرانهام آباد ميآيد برونهر كجا تدبير ميچيند بساط مصلحت از كمين بازيچهي تقدير ميآيد بروناز حوادث هر كه را سنگي به مينا ميخورد از دل خونگرم ما آواز ميآيد برونچون نظر بر حاصل عمر عزيزان ميكنم از دل بيحاصلم صد آه ميآيد بروننالهي ناقوس دارد هر سر مو بر تنم اين سزاي آن كه از بتخانه ميآيد برونداغ بر دل شدم از انجمن يار برون دست خالي نتوان رفت ز گلزار برونمرا هر كس كه بيرون ميكشد از گوشهي خلوت ستمكاري است كز آغوش يارم ميكشد بيرونبر سيه بختي ارباب سخن ميگريد نالهاي كز دل چاك قلم آيد بيرونزنده شد عالمي از خندهي جان پرور او كه گمان داشت وجود از عدم آيد بيرون؟گر بداند كه چه شورست درين عالم خاك كشتي از بحر خطرناك نيايد بيروننشاهي بادهي گلرنگ به تخت است مدام دولت از سلسلهي تاك نيايد بيرونآنقدر خون ز لب لعل تو در دل دارم كه به صد گريهي مستانه نيايد بيرونهر كه داند كه خبرها همه در بيخبري است هرگز از گوشهي ميخانه نيايد بيرونكسي كه مينهد از حد خود قدم بيرون كبوتري است كه ميآيد از حرم بيروندليل راحت ملك عدم همين كافي است كه طفل گريه كنان آيد از عدم بيرونز آسمان كهنسال چشم جود مدار نميدهد، چو سبو كهنه گشت، نم بيرونبر لب ساغر ازان بوسهي سيراب زنند كه نيارد سخن از مجلس مستان بيرونزليخا همتي در عرصهي عالم نمييابد به اميد كه آيد يوسف از چاه وطن بيرون؟پردهي عصمت ندارد تاب دست انداز شوق رو به كنعان كرد از دست زليخا پيرهنخون مرا به گردن او گر نديدهاي در ساغر بلور، ميناب را ببيناز زاهدان خشك مجو پيچ و تاب عشق ابروي بي اشارهي محراب را ببينگر نديدي شاخ گل را با خزان آميخته بر سر دوش من آن دست نگارين را ببيندامن فانوس آن وسعت ندارد، ور نه من گريهها دارم چو شمع انجمن در آستيناز سكندر صفحهي آيينهاي بر جاي ماند تا چه خواهد ماند از مجموعهي ما بر زمينآدم مسكين به يك خامي كه در فردوس كرد چاك شد چون دانهي گندم دل اولاد اوحرف گفتن در ميان عشق و دل انصاف نيست صاحب منزل ازو، منزل ازو، اسباب ازومن بستهام لب طمع، اما نگار من دارد دهان بوسه فريبي كه آه ازو!باغ و بهار چشم و دل قانع من است صحراي سادهاي كه نرويد گياه ازوما ز بوي پيرهن قانع به ياد يوسفيم نعمت آن باشد كه چشمي نيست در دنبال اوطومار درد و داغ عزيزان رفته است اين مهلتي كه عمر درازست نام اوطلبكار تو دارد اضطرابي در جهانگردي كه پنداري زمين را ميكشند از زير پاي اونميدانم كجا آن شاخ گل را ديدهام صائب كه خونم را به جوش آورد رنگ آشناي اوهرگز نبود رسم ترا خواب صبحگاه ما را به صد خيال فكنده است خواب تومن نيستم حريف زبانت، مگر زنم از بوسه مهر بر لب حاضر جواب تومن آن زمان چون قلم سر ز سجده بردارم كه طي چو نامه شود روزگار فرقت تومكرر بر سر بالين شبنم آفتاب آمد نشد روشن شود يك بار چشم اشكبار از توبه قسمت راضيم اي سنگدل، ديگر چه ميخواهي خمار بيشراب از من، شراب بي خمار از توچه آرزوي شهادت كنم، كه سوخته است به داغ ياس، جگر گوشهي خليل از توخاطرات از شكوهي ما كي پريشان ميشود؟ زلف پر كرده است از حرف پريشان، گوش تودرين راه به دل نزديك، گمراهي نميباشد كه جاي سبزه خيزد خضر از صحراي عشق توذوق وصال ميگزد از دور پشت دست گرم است بس كه صحبت من با خيال توخواهي حناي پا كن و خواهي نگار دست من مشت خون خويش نمودم حلال توبه بي برگان چنان اي شاخ گل مستانه ميخندي كه در خواب بهاران است پنداري خزان توحق ما افتادگان را كي توان پامال كرد؟ بوسهي من كارها دارد به خاك پاي تو!در جبههي ستارهي من اين فروغ نيست يارب به طالع كه شدم مبتلاي تو؟شادم به مرگ خود كه هلاك تو ميشوم با زندگي خوشم كه بميرم براي تودايم به روي دست دعا جلوه ميكني هرگز نديده است كسي نقش پاي توخبر به آينه ميگيرم از نفس هر دم به زندگي شدهام بس كه بدگمان بي توسايهي بال هما خواب گران ميآرد در سراپردهي دولت دل بيدار مجوبيخودان، از جستجو در وصل فارغ نيستند قمري از حيرت همان كوكو زند در پاي سرو صائب تبريزي
