عاشقانه ترين آواز كلاغ

بهترين مطالب و جملات خواندني زيبا

  • حرفي از نام تو
  • حرفي از نام تو
  • ҖҖ     گره     ҖҖ
  • 777
  • 7

عاشقانه ترين آواز كلاغ

۱۷۴ بازديد


كلاغ لكه ننگي بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستي و صداي ناهموار و

ناموزونش خراشي بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلي مي شكفت و نه

لبخندي بر لبي مي نشست صدايش اعتراضي بود كه در گوش زمين مي پيچيد.

كلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را . كلاغ از كائنات گله داشت.كلاغ فكر مي

كرد در دايره قسمت نازيبايي ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتي است كه

هرگز او را شامل نمي شود . كلاغ غمگينانه گفت : كاش خداوند اين لكه سياه را از

هستي مي زدود و بالهايش را مي بست تا ديگر آواز نخواند.

خدا گفت : صدايت ترنمي است كه هر گوشي آن را بلد نيست. فرشته ها با صداي

تو به وجد مي آيند . سياه كوچكم! بخوان ! فرشته ها منتظر هستند. و كلاغ هيچ

نگفت .

خدا گفت : سياه چونان مركب كه زيبايي را از آن مي نويسند و تو اين چنين زيبايي

ات را بنويس و اگر نباشي جهان من چيزي كم دارد. خودت را از آسمانم دريق نكن.

و كلاغ باز خاموش بود.

خدا گفت : بخوان! براي من بخوان. اين منم كه دوستت دارم سياهي ات را و

خواندنت را.

و كلاغ خواند. اين بار اما عاشقانه ترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا

شد.



تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد