جمعه ۲۸ آبان ۹۵ ۰۸:۰۱ ۱۰۵ بازديد
فردا كه مرگ به ستايشمان برميخيزد
و دنيا
همهي آنچه را كه ميماند
به عقربكان و مورچگان ميبخشد،
فردا كه قبله تكان ميخورد
و آفتاب در سپيدهي خود خم ميشود
تا روستاي كهنه را
به قيامي ديگر برانگيزاند،
فردا كه همه چيزي تمام ميشود
تا اين زبالهها را
به گدايي ديگر بخشد.
و صبر چيز وقيحي است
- مثل مرگ -
در دوردست مرغ سپيديست
كه بر ما لبخند ميزند
و قبيلهي من تنها ميماند.
اي شرم!
جايي براي گفتنمان خالي نيست
راهي براي رفتنمان نيست.
برگرديم.
شمس لنگرودي
