جمعه ۲۸ آبان ۹۵ ۰۸:۰۰ ۹۶ بازديد
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايى است
ببين مرگ مرا در خود كه مرگ من تماشايى است
مرا در اوج مى خواهى ، تماشاكن ، تماشا كن
دروغين بودم از ديروز ، مرا امروز حاشا كن
در اين دنيا كه حتى ابر نمى گريد به حال ما
همه از من گريزانند ، تو هم بگذر از اين تنها
فقط اسمى به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالى ، قلم خشكيده در دستم
گره افتاده در كارم ، به خود كرده گرفتارم
بجز در خود فرو رفتن چه راهى پيش رو دارم؟
رفيقان يك به يك رفتند ، مرا با خود رها كردند
همه خود درد من بودند ، گمان كردم كه همدردند
شگفتا از عزيزانى كه هم آواز من بودند
به سوى اوج ويرانى پل پرواز من بودند
