/**/
تن تو ظهر تابستون و به يادم ميآره
رنگ چشم هاي تو بارون و به يادم ميآره
وقتي نيستي زندگي فرقي با زندون نداره
قهر تو تلخي ي زندون و به يادم ميآره
من نمازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوستت دارم شنيدنه
نفست شعر بلند بودنه
با تو بودن بهترين شعر منه
تو بزرگي مث اون لحظه كه بارون ميزنه
تو همون خوني كه هر لحظه تو رگ هاي منه
تو مث خواب گل سرخي لطيفي مث خواب
من همونم كه اگه بي تو باشه جون مي كنه
نو مث وسوسه ي شكار يك شاپركي
تو مث شوق رها كردن يك بادبادكي
تو هميشه مث يك قصه پر از حادثه اي
تو مث شادي خواب كردن يك عروسكي
تو قشنگي مث شكل هايي كه ابر مي سازن
گل هاي اطلسي از ديدن تو رنگ مي بازن
اگه مرداي تو قصه بدونن كه اين جايي
براي بردن تو با اسب بالدار مي تازن
من نمازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوستت دارم شنيدنه
نفست شعر بلند بودنه
با تو بودن بهترين شعر منه
شهيار قــنبري
