ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تلنگر ميزند بر شيشهها سرپنجه باران
نسيم سرد ميخندد به غوغاي خيابانها
دهان كوچه پر خون ميشود از مشت خمپاره
فشار درد ميدوزد لبانش را به دندانها
زمين گرم است از باران خون امروز
زمين از اشك خونآلوده خورشيد سيراب است
ببين آن گوش از بُن كنده را در موج خون مادر
كه همچون لاله از لالاي نرم جوي در خواب است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
كه باران بلا ميباردت از آسمان بر سر
ببين آن مغز خونآلوده را آن پاره دل را
كه در زير قدمها ميتپد بي هيچ فريادي
سكوتي تلخ در رگهاي سردش زهر ميريزد
بدو با طعنه ميگويد كه بعد از مرگ آزادي
زمين ميجوشد از خون زير اين خورشيد عالم سوز
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود امروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
