بهترين و هزاران مطالب خواندني

بهترين مطالب و جملات خواندني زيبا

  • حرفي از نام تو
  • حرفي از نام تو
  • ҖҖ     گره     ҖҖ
  • 777
  • 7

گـــــره كــــور

۱۰۳ بازديد


كلاف سرنوشت من ، سردرگمه هميشه

طلسم كور اين گره يه لحظه وا نميشه

طناب سرنوشت من ، تنها پل عبوره

اما به بيراهه ميره با گرهي كه كوره

ديروز مسير قصه هام يه جاده بود به خورشيد

امروز به بيراهه شده ، به شوره زار ترديد

از بود و از نبودم دل كندم و بريدم

تا نيمه جون و خسته به اين گره رسيدم

به من كمك كن اي عشق اين گره رو وا كنم

به قيمت سقوطم ، راهم رو پيدا كنم

نه پشت سر راهي دارم نه راهي پيش رومه

اينجا نه آغاز برام ، نه راه من تمومه

ببين كه جون ندارم ، هميشه در تلاشم

نذار تو اين بيراهه هستيم رو ببازم




ҖҖ گره ҖҖ

۱۰۷ بازديد

 

كاش به   بچگي     بازگردم كه تنها گره كور دنيايم

گره هاي    گاه   كور   بند كفش هايم بود .

 


7

۱۰۴ بازديد

 

ايمان و باور ما در ابتداي هر مسئوليت دشواري تنها عاملي است كه موفقيت نهايي مان را تضمين مي كند.
وقتي انتظار بهترين پيشامد را داريد نيروي مغناطيسي از مغزتان خارج مي شود

 كه بهترين ها را جذب مي كند .
اگر انتظار بدترينها را داشته باشيد از مغز قدرت دافعه ا ي رها مي كنيد كه سبب مي شود بهترينها از شما بگريزد ، حيرت انگيز است .

 

 

 

ويليام جييمز

 

 


777

۱۰۳ بازديد

 

من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه گويا قبل از هر فريادي لازم است
من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم"كشتم" من بهار عشق را ديدم ولي باور نكردم يك كلام در جزوههايم هيچ ننوشتم
من ز مقصدها پي مقصود هاي پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت

عشقم مرد

 

 

يارم رفت

 


77

۸۸ بازديد

ديروز
ما زندگي را

به بازي گرفتيم

امروز ،او

ما را

فردا  ...؟


..!!.. ( فال نيك ) ..!!..

۹۹ بازديد

 

گفتي: غزل بگو! چه بگويم؟ مجال كو؟
شيرين من، براي غزل شور و حال كو؟

پر مي زند دلم به هواي غزل، ولي
گيرم هواي پر زدنم هست، بال كو؟

گيرم به فال نيك بگيرم بهار را
چشم و دلي براي تماشا و فال كو؟

تقويم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهاي سبزِِ سرآغاز سال كو؟

رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند
حال سؤال و حوصله قيل و قال كو؟

 

قيصر امين پور


!!!!!! تفنگت را زمين بگذار !!!!!

۱۰۴ بازديد

 

تفنگت را زمين بگذار
كه من بيزارم از ديدار اين خونبارِ ناهنجار

تفنگِ دست تو يعني زبان آتش و آهن
من اما پيش اين اهريمني ابزار بنيان كن
ندارم جز زبانِ دل  " دلي لبريزِ مهر تو "

تو اي با دوستي دشمن

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونريزي ست
زبان قهر چنگيزي ست

بيا، بنشين، بگو، بشنو سخن، شايد
فروغ آدميت راه در قلب تو بگشايد

برادر!
گر كه مي خواني مرا، بنشين برادروار
تفنگت را زمين بگذار

تفنگت را زمين بگذار تا از جسم تو
اين ديو انسان كش برون آيد

تو از آيين انساني چه مي داني؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا بايد تو بستاني؟


چرا بايد كه با يك لحظه غفلت، اين برادر را
به خاك و خون بغلتاني؟

گرفتم در همه احوال حق گويي و حق جويي
و حق با توست
ولي حق را   " برادر جان "
به زور اين زبان نافهم آتشبار
نبايد جست

اگر اين بار شد وجدان خواب آلوده ات بيدار
تفنگت را زمين بگذار

فريدون مشيري

 


دل بيدار و جهان مرده !!!

۱۰۴ بازديد
 

اكنون كه قناري ها
را سر مي برند
 
اكنون كه باز
 
سودازدگاني كباب جگر چكاوك را خوش دادند
 
كودكانمان را چه گونه فرا ياد آريم
 
كه
پرنده اي بوده و آوازي
و قلمروهايي
از جنس تارها و طنين ؟
شاخه به شاخه چشم
 
گوش را به جستجوي پري مي كشاند و پروازي
كه ترجمان آوازي باشد
باغ اما با سبزايي مرده
موزه ي خوش صدايان خشكانده است
و هوا قفسي بزرگ بي پرستوي چالاكي
 
يا چكاوك گرم آوازي
سرزنشمان نكنيد اگر دل به رؤيا سپرده ايم
 
دلي كه روزگاري مرگ كاكلي را بر سنگي آوازي مي كرد
و نقشه ي شبنم را از پيكر او
بر تخته سنگي حكايت پروازي

 

منوچهر آتشى


:::: نسل من ::::

۱۰۳ بازديد

واژه هاي بيهوده و ناقص

در انعكاس آينه هاي بي اعتنا

در سايه سار درختان بي عبور

سنگيني سيه گفتار من

را ادراك نيست

حرف از نسل كلافه واژه هاي بي صدا

جملات دردآميز نافذ در اذهان

نسل سكوت در اوج عدم توازن

نسل گريه هاي شبانه در اتاقكي تاريك و بي هوا

وامانده در روياهاي غبارآلود

محبوس در قافيه هاي شعر خاطرات آخرين لبخند

نسل باران هاي اسيدي

فرياد هاي زنگ زده

عشق هاي خيالي

كودكان جنگ زده

نسل توهم و دودهاي غليظ بي محابا

هشيش و ماري

شيشه و سرنگ و اشك خدا

نسل سوخته

نسل من

نسل بي اعتنا به گذر زمان

پيش رو سايه ي مرگ

پشت سر آه و درد

قرباني يك اشتباه

بازيچه ي دست هوتيان ملول

تسليم خواست فاجران كور مغز

پيچيده در كهنه اي كه به هرجا رود

نسل من

در دلش مرده آسودن

از ياد برده شاد بودن

سر بايد كشيد جام جان تازه

خون تازه به رگها بايد ريخت

برآنم كه در آخر اميدي دهم

واهي است

هر واژه كه آيد به قلم

واژه نمي خواهم

سكوت

تنهايي

قفس

افكار ناهنجار

انس گرفته ام ديگر...

 


 

ك . ك

 


...... جان گرفته ......

۱۱۰ بازديد

 

ازهجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب
مرده اي را جان به رگ ها ريخت
پا شد از جا در ميان سايه و روشن
 
بانگ زد برمن : مرا پنداشتي مرده
و به خاك روزهاي
رفته بسپرده ؟
ليك پندار تو بيهوده است
پيكر من مرگ را از خويش مي راند
سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است
 
من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم
شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم
 
با خيالت مي دهم پيوند تصويري
 
كه قرارت را كند در رنگ خود نابود
 
درد
را با لذت آميزد
 
در تپش هايت فرو ريزد
 
نقش هاي رفته را باز آورد با خود غبار آلود
مرده لب بر بسته بود
 
چشم مي لغزيد بر يك طرح شوم
 
مي تراويد از تن من درد
 
نغمه مي آورد بر مغزم هجوم

 

سهراب سپهرى