بهترين و هزاران مطالب خواندني

بهترين مطالب و جملات خواندني زيبا

  • حرفي از نام تو
  • حرفي از نام تو
  • ҖҖ     گره     ҖҖ
  • 777
  • 7

داستان ......... .............. " عشق "

۱۰۲ بازديد

اون شب وقتي به خونه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده كردن شام است, لباسهام رو عوض كردم و بعد بهش گفتم: بايد راجع به يك موضوعي باهات صحبت كنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنيدن حرف هاي من شد. دوباره سايه رنجش و غم رو توي چشماش ديدم. اصلا نمي دونستم چه طوري بايد بهش بگم, انگار دهنم باز نمي شد. هرطور بود بايد بهش مي گفتم و راجع به چيزي كه ذهنم رو مشغول كرده بود, باهاش صحبت مي كردم. موضوع اصلي اين بود كه من مي خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور كه بود موضوع رو پيش كشيدم, از من پرسيد چرا؟! اما وقتي از جواب دادن طفره رفتم خشمگين شد و در حالي كه از اتاق غذاخوري خارج مي شد فرياد مي زد: تو مرد نيستي.اون شب ديگه هيچ صحبتي نكرديم و اون دايم گريه مي كرد و مثل باران اشك مي ريخت, مي دونستم كه مي خواست بدونه كه چه بلايي بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختي مي تونستم جواب قانع كننده اي براش پيدا كنم, چرا كه من دلباخته يك دختر جوان به اسم"دوي" شده بودم و ديگه نسبت به همسرم احساسي نداشتم. من و اون مدت ها بود كه با هم غريبه شده بوديم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شركت و ماشين رو به اون دادم. اما اون يك نگاه به برگه ها كرد و بعد همه رو پاره كرد.

زني كه بيش از 10 سال باهاش زندگي كرده بودم تبديل به يك غريبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و مي دونستم كه اون 10 سال از عمرش رو براي من تلف كرده و تمام انرژي و جواني اش رو صرف من و زندگي با من كرده, اما ديگه خيلي دير شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صداي بلند شروع به گريه كرد, چيزي كه انتظارش رو داشتم. به نظر من اين گريه يك تخليه هيجاني بود.بالاخره مسئله طلاق كم كم داشت براش جا مي افتاد. فرداي اون روز خيلي دير به خونه اومدم و ديدم كه يك نامه روي ميز گذاشته! به اون توجهي نكردم و رفتم توي رختخواب و به خواب عميقي فرو رفتم. وقتي بيدار شدم ديدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتي اون رو خوندم ديدم شرايط طلاق رو نوشته. اون هيچ چيز از من نمي خواست به جز اين كه در اين مدت يك ماه كه از طلاق ما باقي مونده بهش توجه كنم.اون درخواست كرده بودكه در اين مدت يك ماه تا جايي كه ممكنه هر دومون به صورت عادي كنار هم زندگي كنيم, دليلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آينده امتحان مهمي داشت و همسرم نمي خواست كه جدايي ما پسرمون رو دچار مشكل بكنه! اين مسئله براي من قابل قبول بود, اما اون يك درخواست ديگه هم داشت: از من خواسته بود كه به ياد بيارم كه روز عروسي مون من اون رو روي دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست كرده بود كه در يك ماه باقي مونده از زندگي مشتركمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روي دست هام بگيرم و راه ببرم. خيلي درخواست عجيبي بود, با خودم فكر كردم حتما داره ديونه مي شه. اما براي اين كه اخرين درخواستش رو رد نكرده باشم موافقت كردم. وقتي اين درخواست عجيب و غريب رو براي "دوي"تعريف كردم اون با صداي بلند خنديد گفت: به هر حال بايد با مسئله طلاق روبرو مي شد, مهم نيست داره چه حقه اي به كار مي بره. مدت ها بود كه من و همسرم هيچ تماسي با هم نداشتيم تا روزي كه طبق شرايط طلاق كه همسرم تعيين كرده بود من اون رو بلند كردم و در ميان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم هاي دست و پاچلفتي رفتار مي كرديم و معذب بوديم.

پسرمون پشت ما راه مي رفت و دست مي زد و مي گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه مي بره. جملات پسرم دردي رو در وجودم زنده مي كرد, از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و از اون جا تا در ورودي حدود 10متر مسافت رو طي كرديم. اون چشم هاشو بست و به آرومي گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هيچي نگو! نمي دونم يك دفعه چرا اين قدر دلم گرفت و احساس غم كردم. بالاخره دم در اون رو زمين گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل كارش رفت, من هم تنها سوار ماشين شدم و به سمت شركت حركت كردم. روز دوم هر دومون كمي راحت تر شده بوديم, مي تونستم بوي عطرشو استشمام كنم. عطري كه مدتها بود از يادم رفته بود. با خودم فكر كردم من مدتهاست كه به همسرم به حد كافي توجه نكرده بودم. انگار سالهاست كه نديدمش, من از اون مراقبت نكرده بودم. متوجه شدم كه اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروك كوچك گوشه چشماش نشسته بود,لابه لاي موهاش چند تا تار خاكستري ظاهر شده بود! براي لحظه اي با خودم فكر كردم: خدايا من با او چه كار كردم؟! روز چهارم وقتي اون رو روي دست هام گرفتم حس نزديكي و صميميت رو دوباره احساس كردم. اين زن, زني بود كه 10 سال از عمر و زندگي اش رو با من سهيم شده بود. روز پنجم و ششم احساس كردم, صيميت داره بيشتر وبيشتر مي شه, انگار دوباره اين حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ مي گيره. من راجع به اين موضوع به "دوي" هيچي نگفتم. هر روز كه مي گذشت برام آسون تر و راحت تر مي شد كه همسرم رو روي دست هام حمل كنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عضله هام قوي تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب مي كرد. يك روز در حالي كه چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس كرد كه هيچ كدوم مناسب و اندازه نيستند.با صداي آروم گفت: لباسهام همگي گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم كه اون توي اين مدت چه قدر لاغر و نحيف شده و به همين خاطر بود كه من اون رو راحت حمل مي كردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب مي شد. گويي ضربه اي به من وارد شد, ضربه اي كه تا عمق وجودم رو لرزوند. توي اين مدت كوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل كرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب مي شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش كردم. پسرم اين منظره كه پدرش , مادرش رو در اغوش بگيره و راه ببره تبديل به يك جزء شيرين زندگي اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره كرد كه بياد جلو و به نرمي و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسيدم نكنه كه در روزهاي آخر تصميم رو عوض كنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حركت كردم.

 همون مسير هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و در ورودي.دستهاي اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمي اون رو حمل مي كردم, درست مثل اولين روز ازدواج مون. روز آخر وقتي اون رو در اغوش گرفتم به سختي مي تونستم قدم هاي آخر رو بردارم. انگار ته دلم يك چيزي مي گفت: اي كاش اين مسير هيچ وقت تموم نمي شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالي كه همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام اين سالها هيچ وقت به فقدان صميميت و نزديكي در زندگي مون توجه نكرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل كارم رانندگي كردم, وقتي رسيدم بدون اين كه در ماشين رو قفل كنم ماشين رو رها كردم, نمي خواستم حتي يك لحظه در تصميمي كه گرفتم, ترديد كنم. "دوي" در رو باز كرد, و من بهش گفتم كه متاسفم, من نمي خوام از همسرم جدا بشم! اون حيرت زده به من نگاه مي كرد, به پيشانيم دست زد و گفت: ببينم فكر نمي كني تب داشته باشي؟ من دستشو كنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدايي رو نمي خوام, اين منم كه نمي خوام از همسرم جدا بشم. به هيچ وجه نمي خوام اون رو از دست بدم. زندگي مشترك من خسته كننده شده بود, چون نه من و نه اون تا يك ماه گذشته هيچ كدوم ارزش جزييات و نكات ظريف رو در زندگي مشتركمون نمي دونستيم. زندگي مشتركمون خسته كننده شده بود نه به خاطر اين كه عاشق هم نبوديم بلكه به اين خاطر كه اون رو از ياد برده بوديم. من حالا متوجه شدم كه از همون روز اول ازدواج مون كه همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم كه تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمايت خودم داشته باشم. "دوي" انگار تازه از خواب بيدار شده باشه در حالي كه فرياد مي زد در رو محكم كوبيد و رفت. من از پله ها پايين اومدم سوار ماشين شدم و به گل فروشي رفتم. يك سبد گل زيبا و معطر براي همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسيد: چه متني روي سبد گل تون مي نويسيد؟ و من در حالي كه لبخند مي زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم مي گيرم و حمل مي كنم, تو روبا پاهاي عشق راه مي برم, تا زماني كه مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا كنه .


عصمت به آينه مفروش !

۱۴۰ بازديد


بيتوته كوتاهي ست " جهان

در فاصله گناه و دروخ


خورشيد ، همچون دشنامي بر مي آيد

و روز

شرمساري جبران ناپذيري ست


آه


پيش از آن كه در اشك غرقه شوم

چيزي بگوي


درختان

جهل معصيبت بار نياكانند

و نسيم

وسوسه اي نابكار


مهتاب پائيزي

كفري ست كه جهان را مي آلايد



چيزي بگوي

پيش از آن كه در اشك غرقه شوم

چيزي بگوي !


هر دريچه ي نغر

به چشم انداز عقوبتي مي گشايد


عـشــق


رطوبت چندش انگيز پلشتي ست

و آسمان

سر پناهي

تا به خاك بنشيني

و بر سرنوشت خويش ، گريه ساز كني


آه


پيش از آن كه در اشك غرقه شوم چيزي بگوي

هر چه باشد


چشمه ها

از تابوت مي جوشند

و سوگواران ژوليده آبروي جهانند



عصمت به آينه مفروش

كه فاجران نيازمند ترانند


خامش منشين

خدا را

پيش از آن كه در اشك غرقه شوم


از عشق

چيزي بگوي!

 

احمد شاملو



" تا به كي بايد رفت "

۱۰۶ بازديد

تا به كي بايد رفت

از دياري به دياري ديگر

نتوانم ، نتوانم جستن

هر زمان عشقي ، ياري ديگر

كاش ما آن دو پرستو بوديم

كه همه عمر سفر مي كرديم

از بهاري به بهار ديگر

آه اكنون ديريست

كه فروريخته در من گوئي

تيره آواري از ابر گران

قفس

۱۰۵ بازديد


/**/


چه خوش است حال مرغي كه قفس نديده باشد

 

چه نكوتر آن كه مرغي زقفس پريده باشد




حماقت آدمي

۱۰۲ بازديد


مادامي كه آخرين درخت خشكيد و آخرين رودخانه مسموم شد

 

آن هنگام كه آخرين ماهي صيد شد و آخرين پرنده در قفس جان داد

 

بشر در مي يابد كه پول خوردني نيست  .




" گره كور "

۱۰۴ بازديد

چهار زندان

۱۰۷ بازديد


در اينجا چهار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب

در هر نقب چندين حجره

در هر حجره چندين مرد

در زنجير...


 

از اين زنجيريان

يك تن، زنش را در تب تاريك بهتاني

به ضرب دشنه اي كشته است.

 

از اين مردان،

يكي، در ظهر تابستان سوزان،

نان فرزندان خودرا،

بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد

آغشته است.

 

از اينان، چند كس،

در خلوت يك روز باران ريز،

بر راه ربا خواري نشسته اند

كساني، در سكوت كوچه،

از ديوار كوتاهي به روي بام جستند

كساني، نيم شب،

در گورهاي تازه،

دندان طلاي مردگان را مي شكسته اند.


 

من اما هيچ كس را

در شبي تاريك و توفاني نكشتم

من اما راه بر مردي ربا خواري نبستم

من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجستم .

 

..................

 

در اين زنجيريان هستند مرداني

كه مردار زنان را دوست مي دارند.

در اين زنجيريان هستند مرداني

كه در رويايشان هر شب زني

در وحشت مرگ از جگر بر مي كشد فرياد.

 

من اما در زنان چيزي نمي يابم

- گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش

من اما در دل كهسار روياهاي خود،

جز انعكاس سرد آهنگ صبور اين علف هاي بياباني

كه ميرويند و مي پوسند و مي خشكند و مي ريزند،

با چيزي ندارم گوش



مرا گر خود نبود اين بند،

شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،

مي گذشتم از تراز خاك سرد پست...

 

جرم اين است

جرم اين است




< خيام >

۱۲۵ بازديد

 

برخيز و بيا بـتا براي دل ما
حل كن به جمال خويشتن مشكل ما
يك كوزه شراب تا بهم نوش كـنيم
زان پيش كه كوزه‌ها كنند از گـل ما

***
هر چند كه رنگ و بوي زيباسـت مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معـلوم نـشد كه در طربخانه خاك
نـقاش ازل بـهر چه آراسـت مرا


***
آن قصر كه جمشيد در او جام گرفـت
آهو بـچـه كرد و شير آرام گرفـت
بـهرام كـه گور مي‌گرفتي همه عمر
ديدي كـه چگونه گور بهرام گرفـت


***
ابر آمد و باز بر سر سبزه گريسـت
بي باده ارغوان نـميبايد زيسـت
اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاك ما تماشاگه كيست


***
اين كوزه چو من عاشق زاري بوده است
در بـند سر زلف نـگاري بوده‌سـت
اين دستـه كـه بر گردن او مي‌بيني
دستي‌ست كه برگردن ياري بوده‌ست



***
اين كهنـه رباط را كه عالم نام اسـت
و آرامگـه ابلـق صبح و شام اسـت
بزمي‌ست كه وامانده صد جمشيد است
قصريسـت كه تكيه‌گاه صد بهرام است


***
اين يكد و سه روز نوبت عمر گذشـت
چون آب بـجويبار و چون باد بدشـت
هرگز غـم دو روز مرا ياد نـگـشـت
روزيكـه نيامده‌سـت و روزيكه گذشت


***
بر چهره گل نسيم نوروز خوش است
در صحن چمن روي دلفروز خوش است
از دي كه گذشت هر چه گويي خوش نيست
خوش باش و ز دي مگو كه امروز خوش است


***
چون ابر به نوروز رخ لاله بشـسـت
برخيز و بجام باده كـن عزم درسـت
كاين سبزه كه امروز تماشاگه ماست
فردا همه از خاك تو برخواهد رسـت


***
چون چرخ بكام يك خردمند نگشت
خواهي تو فلك هفت شمر خواهي هشت
چون بايد مرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد بگور و چه گرد بدشت


***
در فصـل بهار اگر بتي حور سرشـت
يك ساغر مي دهد مرا بر لب كشـت
هرچـند بـنزد عامه اين باشد زشت
سـگ بـه زمن ار برم دگر نام بهشت


***
ساقي گل و سبزه بس طربناك شده‌ست
درياب كه هفته دگر خاك شده‌سـت
مي نوش و گلي بچين كه تا درنگري
گل خاك شده‌ست و سبزه خاشاك شده‌ست


***
گويند كسان بهشت با حور خوش اسـت
مـن ميگويم كـه آب انگور خوش اسـت
اين نـقد بگير و دست از آن نـسيه بدار
كاواز دهـل شنيدن از دور خوش اسـت


***
من هيچ ندانم كه مرا آنكه سرشت
از اهل بهشت كرد يا دوزخ زشـت
جامي و بتي و بربطي بر لب كشت
اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت


***
مي نوش كه عمر جاوداني اينـسـت
خود حاصـلـت از دور جواني اينسـت
هـنـگام گـل و باده و ياران سرمست
خوش باش دمي كه زندگاني اينسـت


***
در هر دشتي كه لاله‌زاري بوده‌ست
از سرخي خون شهرياري بوده‌سـت
هر شاخ بنفـشـه كز زمين ميرويد
خالي است كه بر رخ نگاري بوده‌ست


***
هر سبزه كه بركنار جوئي رسته است
گويي ز لب فرشته خويي رسته است
پا بر سر سبزه تا بـخواري نـنـهي
كان سبزه ز خاك لاله رويي رسته است


***
افسوس كه سرمايه ز كف بيرون شد
در پاي اجل بسي جگرها خون شد
كس نامد از آن جهان كه پرسم از وي
كاحوال مسافران عالـم چون شد


***
افـسوس كه نامه جواني طي شد
و آن تازه بـهار زندگاني دي شد
آن مرغ طرب كه نام او بود شـباب
افـسوس ندانم كه كي آمد كي شد


***
اي بس كه نباشيم و جهان خواهد بود
ني نام زما و ني‌نشان خواهد بود
زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلـل
زين پس چو نباشيم همان خواهد بود


***
اين قافله عمر عجـب ميگذرد
درياب دمي كـه با طرب ميگذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري
پيش آر پياله را كه شب ميگذرد


***
در دهر چو آواز گـل تازه دهـند
فرماي بتا كه مي به اندازه دهند
از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ
فارغ بنشين كه آن هر آوازه دهند


***
روزيست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
ابر از رخ گـلزار هـمي شويد گرد
بلـبـل بـه زبان پهلوي با گل زرد
فرياد همي كند كـه مي بايد خورد


***
عمرت تا كي به خودپرستي گذرد
يا در پي نيستي و هسـتي گذرد
مي نوش كه عمريكه اجل در پي اوست
آن به كه به خواب يا به مستي گذرد


***
گر يك نفـسـت ز زندگاني گذرد
مـگذار كه جز به شادماني گذرد
هشدار كه سرمايه سوداي جهان
عمرست چنان كش گذراني گذرد


***
گويند بهشت و حورعين خواهد بود
آنجا مي و شير و انگبين خواهد بود
گر ما مي و معشوق گزيديم چه باك
چون عاقبت كار چنين خواهد بود


***
گويند بهشـت و حور و كوثر باشد
جوي مي و شير و شهد و شكر باشد
پر كـن قدح باده و بر دستـم نـه
نـقدي ز هزار نسيه خوشتر باشد


***

هر صبح كه روي لاله شبنم گيرد
بالاي بنفشه در چمن خم گيرد
انصاف مرا ز غنچه خوش مي‌آيد
كو دامن خويشتن فراهم گيرد


***
ياران موافق همه از دست شدند
در پاي اجل يكان يكان پست شدند
خورديم ز يك شراب در مجلس عمر
دوري دو سه پيشتر ز ما مست شدند


***
يك جام شراب صد دل و دين ارزد
يك جرعـه مي مملكـت چين ارزد
جز باده لعـل نيسـت در روي زمين
تلـخي كـه هزار جان شيرين ارزد


***

خشـت سر خم ز ملكت جم خوشتر
بوي قدح از غذاي مريم خوشـتر
آه سـحري ز سينـه خـماري
از نالـه بوسـعيد و ادهم خوشـتر



***
وقت سحر است خيز اي مايه ناز
نرمك نرمك باده خور و چنگ نواز
كانـها كـه بجايند نپايند بسي
و آنها كه شدند كس نـميايد باز


***
مرغي ديدم نشسته بر باره طوس
در پيش نهاده كلـه كيكاووس
با كله همي گفت كه افسوس افسوس
كو بانگ جرسها و كجا ناله كوس


***
خيام اگر ز باده مستي خوش باش
با ماهرخي اگر نشستي خوش باش
چون عاقبت كار جهان نيستي است
انگار كه نيستي چو هستي خوش باش


***


" سخنان حكيمانه بزرگان "

۱۱۰ بازديد


بزرگترين عيب براي دنيا همين بس كه بي‌وفاست . (حضرت علي عليه‌السلام)


آرزو دارم روزي اين حقيقت به واقعيت مبدل شود كه همه‌ي انسان‌ها برابرند.

(مارتين لوتر‌كينگ)


بهتر است روي پاي خود بميري تا روي زانو‌هايت زندگي كني. (رودي)


بر روي زمين چيزي بزرگتر از انسان نيست و در انسان چيزي بزرگتر از فكر او.

(هميلتون)


عمر آنقدر كوتاه است كه نمي‌ارزد آدم حقير و كوچك بماند. (ديزرائيلي)


چيزي ساده تر از بزرگي نيست آري ساده بودن همانا بزرگ بودن است. (امرسون)


به نتيجه رسيدن امور مهم، اغلب به انجام يافتن يا نيافتن امري به ظاهر كوچك

بستگي دارد. (چارديني)


آنكه خود را به امور كوچك سرگرم مي‌كند چه بسا كه توانايي كارهاي بزرگ را ندارد.

(لاروشفوكو)


اگر طالب زندگي سالم و بالندگي مي‌باشيم بايد به حقيقت عشق بورزيم. (اسكات پك)


زندگي بسيار مسحور كننده است فقط بايد با عينك مناسبي به آن نگريست.

(دوما)


دوست داشتن انسان‌ها به معناي دوست داشتن خود به اندازه ي ديگري است.

(اسكات پك)


عشق يعني اراده به توسعه خود با ديگري در جهت ارتقاي رشد دومي. (اسكات پك)


ما ديگران را فقط تا آن قسمت از جاده كه خود پيموده‌ايم مي‌توانيم هدايت كنيم.

(اسكات پك)


جهان هر كس به اندازه ي وسعت فكر اوست. (محمد حجازي)


هنر، كليد فهم زندگي است. (اسكار وايله)


تغيير دهندگان اثر گذار در جهان كساني هستند كه بر خلاف جريان شنا مي‌كنند.

(والترنيس)


اگر زيبايي را آواز سر دهي، حتي در تنهايي بيابان، گوش شنوا خواهي يافت.

(خليل جبران)


روند رشد، پيچيده و پر زحمت است و در درازاي عمر ادامه دارد. (اسكات پك)


در جستجوي نور باش، نور را مي‌يابي. (آرنت)


براي آنكه كاري امكان‌پذير گردد ديدگان ديگري لازم است، ديدگاني نو. (يونك)


شب آنگاه زيباست كه نور را باور داشته باشيم. (دوروستان)


آدمي‌ساخته‌ي افكار خويش است فردا همان خواهد شد كه امروز مي‌انديشيده

است. (مترلينگ)


اگر دريچه‌هاي ادراك را شسته بودند، انسان همه‌ چيز را همان گونه كه هست

مي‌ديد: بي‌انتها. (بليك)


برده يك ارباب دارد اما جاه‌طلب به تعداد افرادي كه به او كمك مي‌كنند. (بردير فرانسوي)


هيچ وقت به گمان اينكه وقت داريد ننشينيد زيرا در عمل خواهيد ديد كه هميشه

وقت كم و كوتاه است. (فرانكلين)


نبايد از خسته بودن خود شرمنده باشي بلكه فقط بايد سعي كني خسته آور

نباشي. (هيلزهام)


هر قدر به طبيعت نزديك شوي، زندگاني شايسته تري را پيدا مي‌كني. (نيما يوشيج)


اگر زماني دراز به اعماق نگاه كني آنگاه اعماق هم به درون تو نظر مي‌اندازند.

(نيچه)


زيبائي در فرا رفتن از روزمره‌گي‌هاست. (ورنر هفته)


براي كسي كه شگفت‌زده‌ي خود نيست معجزه‌اي وجود ندارد. (اشنباخ)


تفكر در باب خوشبختي، عشق، آزادي، عدالت، خوبي و بدي، تفكر درباره‌ي

پرسش‌هايي است كه بنياد هستي ما را دگرگون مي‌كند. (ادگارمون)


عقلانيت باز” آن عقلانيتي است كه فراموش نمي‌كند كه “يكي” در “چند” است و

“چند” در “يكي”. (ادگارمون)


آرامش، زن دل‌انگيزي است كه در نزديكي دانايي منزل دارد. (اپيكارموس)


هيچ چيز در زير خورشيد زيباتر از بودن در زير خورشيد نيست. (باخ‌من)


تنها آرامش و سكوت سرچشمه‌ي نيروي لايزال است. (داستايوفسكي)


خداوندا مرا از كساني قرار دِه كه دنياشان را براي دينشان ميفروشند نه دينشان را

براي دنياشان. (دكتر علي شريعتي)


علت هر شكستي، عمل كردن بدون فكر است. (الكس‌مكنزي)


من تنها يك چيز مي‌دانم و آن اينكه هيچ نمي‌دانم. (سقراط)


دانستن كافي نيست، بايد به دانسته ي خود عمل كنيد. (ناپلئون هيل)


تمام محبتت را به پاي دوستت بريز نه تمام اعتمادت را. (حضرت علي عليه‌السلام)


خداوند، روي خطوط كج و معوج، راست و مستقيم مي‌نويسد. (برزيلي)


تكامل و حركت، مبنا و پيش فرض كل وجود است. (انگلس)


كسي كه داراي عزمي‌راسخ است، جهان را مطابق ميل خويش عوض مي‌كند. (گوته)


بهتر است ثروتمند زندگي كنيم تا اينكه ثروتمند بميريم. (جانسون)


اگر مي‌بيني كسي به روي تو لبخند نمي‌زند علت را در لبان فرو بسته ي خود

جستجو كن. (ديل كارنگي)


شيريني يكبار پيروزي به تلخي صد بار شكست مي‌ارزد. (سقراط)


قطعاً خاك و كود لازم است تا گل سرخ برويد. اما گل سرخ نه خاك است و نه كود (پونگ)


ضعيف‌الاراده كسي است كه با هر شكستي بينش او نيز عوض شود. (ادگار‌ آلن‌پو)


لحظه اي كه به كمال رسيدم و منور شدم، تمام هستي كامل و منور شد. (بودا)


انسان بايد از هر حيث چه ظاهر و چه باطن، زيبا و آراسته باشد. (آنتوان چخوف)


براي اداره كردن خويش، از سرت استفاده كن و براي اداره كردن ديگران، از قلبت. (دالايي لاما)


تمام افكار خود را روي كاري كه داريد انجام مي‌دهيد متمركز كنيد. پرتوهاي خورشيد

تا متمركز نشوند نمي‌سوزانند. (گراهام بل)


اگر جانت در خطر بود بجاي پنهان شدن بكوش همگان را از گرفتاري خويش آگاه

سازي. (ارد بزرگ)


اگر در اولين قدم، موفقيت نصيب ما مي‌شد، سعي و عمل ديگر معني نداشت.

(موريس مترلينگ)


ما ندرتاً دربارۀ آنچه كه داريم فكر مي‌كنيم، درحاليكه پيوسته در انديشۀ چيزهايي

هستيم كه نداريم. (شوپنهاور)


آنكه مي‌تواند، انجام مي‌دهد، آنكه نمي‌تواند انتقاد مي‌كند. (جرج برنارد شاو)


لحظه‌ها را گذرانديم كه به خوشبختي برسيم؛ غافل از آنكه لحظه‌ها همان

خوشبختي بودند. (دكتر علي شريعتي)


بيشترين تأثير افراد خوب زمانى احساس مى شود كه از ميان ما رفته باشند.

(امرسون)


از ديروز بياموز. براي امروز زندگي كن و اميد به فردا داشته باش. (آلبرت انيشتن)


پيروزي آن نيست كه هرگز زمين نخوري، آنست كه بعد از هر زمين خوردني

برخيزي. (مهاتما گاندي)




آزادي

۱۰۱ بازديد

آزادي فقط لخت گشتن در خيابان نيست!
آزادي راحتي گشت و گذار با دوست پسر و دختر نيست!!

آزادي يعني تو كافر هستي
ولي به دين من احترام ميگذاري!

آزادي يعني تو مسيحي هستي
ولي محرم از دم هيئت مسلمونا كه گذشتي
صداي ضبط را كم ميكني!

آزادي يعني يكي در خيابان با حجاب بود
تو تمسخرش نميكني!

آزادي يعني دو برادر يكي در اتاقش عكس شاه
و ديگري در اتاق عكس خميني!

آزادي يعني من پيكم را پر ميكنم

تو نمازت را سر وقت ميخواني