انسانيت نه به نطق است نه به ريش ونه به جان
طوطي هم نطق وبزهم ريش وخرهم جان دارد
انسانيت نه به نطق است نه به ريش ونه به جان
طوطي هم نطق وبزهم ريش وخرهم جان دارد
اگه كفشت پاتو مي زد و از ترس قضاوت مردم پابرهنه نشدي
و درد رو به پات تحميل كردي ، ديگر در مورد آزادي شعار نده . . .
من دراين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگي ام را بچرد
من دراين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
زير باراني مي بينم
كه دعاهاي
نخستين بشر را تر كرد
من در اين تاريكي
درگشودم به چمنهاي قديم
به طلايي هايي كه به ديوار اساطير تماشا كرديم
من در اين تاريكي
ريشه ها را ديدم
و براي بته نورس مرگ آب را معني كردم
سهراب سپهري
قفس از شش جهت باز است ، اما ساز وحشت كو ؟
من و آن بي پر و بالي كه نتوان كرد آزادم
خروش و خشم توفان است و دريا
به هم مي كوبد امواج رها را
دلي از سنگ مي خواهد ، نشستن
تماشاي هلاك موج ها را!
بايد اِستاد و فرود آمد
بر آستان ِ دري كه كوبه ندارد،
چرا كه اگر بهگاه آمدهباشي دربان به انتظار ِ توست و
اگر بيگاه
به دركوفتنات پاسخي نميآيد.
كوتاه است در،
پس آن به كه فروتن باشي.
آيينهيي نيكپرداخته تواني بود
آنجا
تا آراستهگي را
پيش از درآمدن
در خود نظري كني
هرچند كه غلغلهي آن سوي در زادهي توهم ِ توست نه انبوهي ِ
مهمانان،
كه آنجا
تو را
كسي به انتظار نيست.
كه آنجا
جنبش شايد،
اما جُمَندهيي در كار نيست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان ِ كافورينه به كف
نه عفريتان ِ آتشينگاوسر به مشت
نه شيطان ِ بُهتانخورده با كلاه بوقي منگولهدارش
نه ملغمهي بيقانون ِ مطلقهاي مُتنافي. ــ
تنها تو
آنجا موجوديت ِ مطلقي،
موجوديت ِ محض،
چرا كه در غياب ِ خود ادامه مييابي و غيابات
حضور ِ قاطع ِ اعجاز است.
گذارت از آستانهي ناگزير
فروچكيدن قطره قطرانيست در نامتناهي ظلمات:
«ــ دريغا
ايكاش ايكاش
قضاوتي قضاوتي قضاوتي
دركار دركار دركار
ميبود!» ــ
شايد اگرت توان ِ شنفتن بود
پژواك ِ آواز ِ فروچكيدن ِ خود را در تالار ِ خاموش ِ كهكشانهاي
ِ
بيخورشيدــ
چون هُرَّست ِ آوار ِ دريغ
ميشنيدي:
ــ كاشكي كاشكي
داوري داوري داوري
دركار دركار دركار دركار...»
اما داوري آن سوي در نشسته است، بيرداي شوم ِ قاضيان.
ذاتاش درايت و انصاف
هياءتاش زمان. ــ
و خاطرهات تا جاودان ِ جاويدان در گذرگاه ِ ادوار داوري
خواهد شد
بدرود!
بدرود! (چنين گويد بامداد ِ شاعر)
رقصان ميگذرم از آستانهي اجبار
شادمانه و شاكر.
از بيرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر.
نه به هياءت ِ گياهي نه به هياءت ِ پروانهيي نه به هياءت ِ
سنگي نه به هياءت ِ
بركهيي، ــ
من به هياءت ِ «ما» زاده شدم
به هياءت ِ پُرشكوه ِ انسان
تا در بهار ِ گياه به تماشاي رنگينكمان ِ پروانه بنشينم
غرور ِ كوه را دريابم و هيبت ِ دريا را بشنوم
تا شريطهي خود را بشناسم و جهان را به قدر ِ همت و فرصت ِ
خويش معنا دهم
كه كارستاني ازايندست
از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بيرون است.
انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود:
توان ِ دوستداشتن و دوستداشتهشدن
توان ِ شنفتن
توان ِ ديدن و گفتن
توان ِ اندُهگين و شادمانشدن
توان ِ خنديدن به وسعت ِ دل، توان ِ گريستن از سُويداي جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُكوهناك ِ
فروتني
توان ِ جليل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توان ِ غمناك ِ تحمل ِ تنهايي
تنهايي
تنهايي
تنهايي عريان.
انسان
دشواري وظيفه است.
دستان ِ بستهام آزاد نبود تا هر چشمانداز را به جان دربركشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدر ِ كامل و هر پَگاه ِ ديگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسان ِ ديگر را.
رخصت ِ زيستن را دستبسته دهانبسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتيم
و منظر ِ جهان را
تنها
از رخنهي تنگچشمي حصار ِ شرارت ديديم و
اكنون
آنك دَر ِ كوتاه ِ بيكوبه در برابر و
آنك اشارت ِ دربان ِ منتظر! ــ
دالان ِ تنگي را كه درنوشتهام
به وداع
فراپُشت مينگرم:
فرصت كوتاه بود و سفر جانكاه بود
اما يگانه بود و هيچ كم نداشت.
به جان منت پذيرم و حق گزارم!
( چنين
گفت بامداد ِ خسته )
جاني ساعت ۲ از محل كارش خارج شد و چون نيم ساعت وقت داشت تا به محل كار دوستش برود،
تصميم گرفت با همان يك دلاري كه در جيب داشت ناهار ارزان قيمتي بخورد و راهي شركت شود.
چند رستوران گران قيمت را رد كرد تا به رستوراني رسيد كه روي در آن نوشته شده بود: ”ناهار
همراه نوشيدني فقط يك دلار”.
جاني معطل نكرد، داخل رستوران شد و يك پرس اسپاگتي و يك نوشابه برداشت و سر ميز
نشست.گارسون برايش دو نوع سوپ، سالاد، سيب زميني سرخ كرده، نوشابه اضافه، بستني و دو نوع
دسر آور و به اعتراض جاني توجهي نكرد كه گفت: ”ولي من اين غذاها رو سفارش ندادم.”
گارسون كه رفت جاني شانه اي بالا انداخت و گفت: ”خودشان مي فهمند كه من نخوردم!”
اما جاني موقعي فهميد كه اين شيوه آن رستوران براي كلاهبرداري است كه رفت جلو صندوق
و متصدي رستوران پول همه غذاها رو حساب كرد و گفت ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.
جاني معترض شد: ”ولي من هيچ كدوم رو نخوردم!” و مرد پاسخ داد ”ما آورديم، مي خواستين بخورين!”
جاني كه خودش ختم زرنگ هاي روزگار بود، سري تكان داد و يك سكه ۱۰ سنتي روي پيشخوان
گذاشت و وقتي متصدي اعتراض كرد، گفت: ”من مشاوري هستم كه بابت نيم ساعت مشاوره ۱۵ دلار مي گيرم.”
متصدي گفت: ”ولي ما كه مشاوره نخواستيم!” و جاني پاسخ داد: ”من كه اينجا بودم! مي خواستين مشاوره بگيرين!”
و سپس به آرامي از آنجا خارج شد.
يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد.شخصي نشست
و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ
كوچك ايجاد شده در پيله نگاه مي كرد.
سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيد تمام
تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد.
آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را
باز كرد.
پروانه به راحتي از آن خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش
چروك بود.
آن شخص بازهم به تماشاي پروانه نشست چون انتظار داشت
كه بالهايش باز و گسترده و محكم شوند و از بدن او محافظت
كنند.
*************************************
اما چنين اتفاقي نيفتاد!
در واقع پروانه بقيه عمرش را مي خزيد و هرگز
نتوانست پرواز كند.
چيزي كه آن شخص با همه مهربانيش نمي دانست اين بود
كه :
محدوديت پيله و تلاش براي خروج از سوراخ آن راهي بود كه
خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه قرار داده بود تا بتواند
بعد از خروج از پيله پرواز كند.
**********************************
اگر خداوند اجازه مي داد كه بدون هيچ مشكلي زندگي
كنيم
فلج مي شديم و به اندازه كافي قوي نمي شديم و
هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم.
********************************
من قدرت خواستم و خداوند مشكلات را برسر راهم قرار داد.
من دانايي خواستم و خدا به من مسايلي داد تا حل كنم.
من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من تفكر و توان
جسمي داد تا كار كنم.
من جرات خواستم و خداوند موانعي برايم قرار داد تا بر آنها
غلبه كنم.
من عشق خواستم و خداوند افرادي را به من نشان داد كه
نيازمند كمك بودند.
من به هر چه خواستم نرسيدم اما به هر آنچه نياز داشتم دست
يافتم .
************************************
Җ Җ Җ پس بدون ترس زندگي كن Җ Җ Җ
حس داشتنت يه آن بود
عمر يه لحظه ي كوتاه
عمر كوتاه يه لبخند
فرصت يك نفس و آه
اگه صد سال تو رو داشتم
برام انگار يه نفس بود
با تو آسمونو داشتم
اگه خونم يه قفس بود
لحظه هاي موندن تو
اگه زود بود يا اگه دير
معني يه لحظه ميداد
لحظه ي عبور يك تير
بودنت شروع يك زخم
از عبور لحظه ها بود
زخم دوست داشتني من
واسه مرگ بي صدا بود
حس از دست دادن تو
حس از دست رفتنم بود
لحظه ي سوزش اين زخم
سردي مرگ تو تنم بود
وقت خوب داشتن تو
هرچي بود زياد يا كم بود
عمر من بود كه تموم شد
يه نفس بودو يه دم بود
يه نفس بود و يه دم بود