بهترين و هزاران مطالب خواندني

بهترين مطالب و جملات خواندني زيبا

  • حرفي از نام تو
  • حرفي از نام تو
  • ҖҖ     گره     ҖҖ
  • 777
  • 7

شهيار قنبري...... لالا لالا ديگه بسه گل لاله ...

۳۲۲ بازديد

لالا لالا ديگه بسه گل لاله
 
بهار سرخ امسال مثل هر ساله
 

هنوزم تير و تركش قلبو ميشناسه
 
هنوز شب زير سرب وچكمه ميناله
 

نخواب آروم گل بي خوار و بي كينه

نمي بيني نشسته گوله تو سينه؟
 

آخه بارون كه نيست رگبار باروته
 
سزاي عاشقاي خوب ما اينه
 

نترس از گوله ي دشمن گل لادن

كه پوست شيره پوست سرزمين من
 

اجاق گرم سرماي شب سنگر
 
دليل تا سپيده رفتن و رفتن
 

بخواب آروم گل بادوم نا باور
 
گل دل نازك خسته ، گل پرپر
 

نگو باد ولايت پرپرت كرده

دلاور قد گشيدن رو بگير از سر
 

دوباره قد بكش تا اوج فواره

نگو اين ابر بي بارون نمي زاره
 

مثل يار دلاور نشكن از دشمن

ببين سر ميشكنه تا وقتي سر داره
 

نزاشتن هم صدايي رو بلد باشيم

نزاشتن حتي با هم ديگه بد باشيم
 
 

كتابهاي سفيد و دوره ميكرديم
 
كه فكر شب ، كلاهي از نمد باشيم
 

نگو رفت تا هزار آفتاب ، هزار مهتاب

نگو كو تا دوباره بپريم از خواب
 

بخون با من نترس از گوله ي دشمن

بيا بيرون ، بيا بيرون ، از اين مرداب
 

نگو تقواي ما تسليم و ايثاره

نگو تقدير ما صد تا گره داره
 

به پيغام كلاغاي سياه شك كن
 
كه شب جز تيرگي چيزي نمياره
 

نخواب وقتي كه هم بغضت به زنجيره
 
نخواب وقتي كه خون از شهر سرازيره
 

بخون وقتي كه خوندن معصيت داره
 
بخون با من بيا با من نگو ديره
 

سكوت شيشه هاي شب غمي داره
 
ولي خشم تو مشت محكمي داره
 

عزيز جمعه هاي عشق و آزادي
 
كلاغ پر بازي با تو عالمي داره
 

بخواب اي حسرت سفره ، گل گندم
 
نباش تو دالونهاي قصه سردرگم
 

نخواب رو بالش پرهاي پروانه
 
كه فرياد تو رو كم داره اين مردم
 

لالا لالا ديگه بسه گل لاله......
شهيار قنبري

مولانا

۱۱۲ بازديد

 

  /**/

اي دوست قبولم كن و جانم بستان

مستم كن و وز هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گيرد بي تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان


اي زندگي تن و توانم همه تو

جاني و دلي اي دل و جانم همه تو

تو هستي من شدي ازآني همه من

من نيست شدم در تو ازآنم همه تو


خود ممكن آن نيست كه بردارم دل

آن به كه به سوداي تو بسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل

دل را چه كنم بهر چه مي‌دارم دل


در عشق تو هر حيله كه كردم هيچ است

هر خون جگر كه بي تو خوردم هيچ است

از درد تو هيچ روي درمانم نيست

درمان كه كند مرا كه دردم هيچ است


من بودم و دوش آن بت بنده نواز

از من همه لابه بود از وي همه ناز

شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد

شب را چه كنم حديث ما بود دراز


دل تنگم و ديدار تو درمان من است

بي رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هيچ دلي مباد  بر هيچ تني

آن كز قلم چراغ تو بر جان من است

 

اي نور دل و ديده و جانم چوني

وي آرزوي هر دو جهانم چوني

من بي لب لعل تو چنانم كه مپرس

تو بي رخ زرد من ندانم چوني


افغان كردم بر آن فغانم مي سوخت

خامش كردم چو خامشانم مي سوخت

از جمله كران‌ها برون كرد مرا

رفتم به ميان و در ميانم مي سوخت

 

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به يادگار دردي دارم

كان درد به صد هزار درمان ندهم


اندر دل بي وفا غم و ماتم باد

آنرا كه وفا نيست از عالم كم باد

ديدي كه مرا هيچ كسي ياد نكرد

جز غم كه هزار آفرين بر غم باد


در عشق توام نصيحت و پند چه سود

زهرآب چشيده‌ام مرا قند چه سود

گويند مرا كه بند بر پاش نهيد

ديوانه دل است پام بر بند چه سود

 

من ذره و خورشيد لقايي تو مرا

بيمار غمم عين دوايي تو مرا

بي بال و پر اندر پي تو مي‌پررم

من كَه شده‌ام چو كهربايي تو مرا

 

غم را بر او گزيده مي بايد كرد

وز چاه طمع بريده مي بايد كرد

خون دل من ريخته مي‌خواهد يار

اين كار مرا به ديده مي‌بايد كرد

 

آبي كه ازاين ديده چو خون مي‌ريزد

خون است بيا ببين كه چون مي‌ريزد

پيداست كه خون من چه برداشت كند

دل مي‌خورد و ديده برون مي‌ريزد

 

عاشق همه سال مست و رسوا بادا

ديوانه و شوريده و شيدا بادا

با هوشياري غصه هر چيز خوريم

چون مست شديم هرچه بادا بادا

 

از بس كه برآورد غمت آه از من

ترسم كه شود به كام بدخواه از من

دردا كه ز هجران تو اي جان جهان

خون شد دلم و دلت نه آگاه از من


ما كار و دكان و پيشه را سوخته‌ايم

شعر و غزل و دوبيتي آموخته‌ايم

در عشق كه او جان و دل و ديده‌ي ماست

جان و دل و ديده هر سه را سوخته‌ايم


وداع

۳۲۹ بازديد


در آن لحظه كه مي گيرد نفس در سينه ام خاموش

 نمي خواهم كسي از مرگ من آگاه گردد        

نمي خواهم پدر بر هم زند چشمان بازم را

نمي خواهم كه مادر تلخي جان كندنم بيند


ولي مادر...


اگر روزي عزيزى مهربان آمد

ز تو پرسيد ، من كجايم ؟

بگو

در سنگر ناكامي و حسرت شبي جان داد و تا آن لحظه آخر چنين ميگفت


خدا حافظ عزيزم

خدا حافظ محبوبم


غــــــــــــــــــــريـــــــــــــبـــــــــــــــه

۱۱۵ بازديد

تو با من كاري نداري غريبه

چرا تنهام نمي ذاري غريبه
جاي حسرت جاي غم نشد برام
يه دفعه شادي بياري غريبه

چشمم از چشم تو خونده
بين ما حرفي نمونده

مي رم اون دورها كه پيدام نكني
مي رم اون جايي كه رسوام نكني
مي رم اون شهري كه عشقت نباشه
كه ديگه بي كس و تنهام نكني



چشمم از چشم تو خونده
بين ما حرفي نمونده

چشام از غصه مي باره غريبه
دل تنهام بيقراره غريبه

مث من يه روز مي آي گريه كنون

كه ديگه فايده نداره غريبه

چشمم از چشم تو خونده
بين ما حرفي نمونده

شبم از غم پره بي فردا شده
خورشيد از كار تو بي صدا شده
دل نمونده كه تو گولش بزني
غريبه مشت تو پيشم واشده

چشمم از چشم تو خونده
بين ما حرفي نمونده


شهيار قنبري


درد دل

۱۰۳ بازديد



بگذار سخن بگويم


بگذار تهي شوم از درد


كه گفتن خوب است و از تو گفتن خوب تر


هر چند كه آئينه كلام مرا بر مهتابي تاريك باورت نخواهد نشاند


بگذار سخن بگويم


حتي نخواني و نشنوي اگر


ورنه كدام كوه تنهايي مرا باور خواهد كرد ؟


كدام باران در كجاي جهان بغض بيقرار


مرا خواهد باريد ؟


اينك منم پر از شكستن و سوختن با كوله باري


از مصيبت و شيون


ببين چه تلخ ايستاده ام بر استواري تنهايي خويش


با بازواني كه مرزهاي توانستن را نمي شناسد


كمان شكسته و تركش تهي

با پاهاي بي رمق از كشاكش كارزار


كه بسان ستونهاي شكسته


يادگار تلخ تطاول نگاه تو هستند


بي تو هر طلوع زنگ كهنه ساعتي است كه بيهودگي مرا تكرار مي كند


و غروب تنها سرپناهي براي گريستن من و آفتاب


آه

من شكستم از پرتاب سنگ پاره قهر تو


و مرگ بهار را در برگ ريز نگاه تو باور كردم


من سوختم در حريق دستهاي تو


و بي شكيبي ام را بسان مرثيه اي در عاشوراي چشمان تو خواندم


با اين همه من مرگ خويش را باور نمي كنم.




ما رو باش !

۱۱۰ بازديد


ما رو باش رو چه درختي اسممونو جا مي ذاشتيم، ماروباش!

قسمتي از اون دو چشم نا مسلمون كه نداشتيم ؛ ما رو باش!

تشنه مونديم ولي مشت آب نااهلو نخواستيم سر ظهر

گفتي از جنس نظر كرده ي ابريم و مي باريم ، ما رو باش!

چشم خشكيده به ناودون كوچه حسادت مي كنه

ما به اين بغض سمج گفته بوديم ابر بهاريم ، مارو باش!

پاكي تو رونق يه دريا ماهي رو شكسته توي تور

دريا گفته كه ما صياديم و غافل كه شكاريم ، ما رو باش!

به هواي تو چراغ حرمت رفيقو كشتيم ، نارفيق!

چون براي حجلمون مي خواستي مهتابو بياري ، مارو باش!

به هواداري تو شيشه ي ميخونه رو با سنگ شكستيم

سنگ و شيشه اگه دشمن، من و تو كه موندگاريم؛ ماروباش!

غزل كوچه ي ما قلندراي پير عاشق كه اينه ...

فكر تازه عاشق پياده باش ، ما كه سواريم ، مارو باش!

 

                                    اينا رو باش!....

                                       ... اينارو باش!.....


شهيار قنبري


بيان عشق

۱۰۵ بازديد


يك روز آموزگار از دانش آموزاني كه در كلاس بودند پرسيد:آيا مي توانيد راهي غير تكراري براي بيان عشق، بيان كنيد؟برخي از دانش آموزان گفتند با "بخشيدن "عشقشان را معنا مي كنند.برخي "دادن گل و هديه" و "حرف هاي دلنشين"را راه بيان عشق عنوان كردند.شماري ديگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختي "را راه بيان عشق مي دانند.

در آن بين پسري برخاست و پيش از اينكه شيوه ي دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان كند،داستان كوتاهي تعريف كرد:يك روز زن و شوهر جواني كه هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند.آنان وقتي به بالاي تپه رسيدند در جا ميخكوب شدند.

يك قلاده ببر بزرگ،جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود.شوهر ،تفنگ شكاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر،جرات كوچكترين حركتي نداشتند.ببر،آرام به طرف آنان حركت كرد.همان لحظه مرد زيست شناس فرياد زنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد.ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان كه به اينجا رسيد دانش آموزان شروع كردند به محكوم كردن آن مرد.

راوي پرسيد:آيا مي دانيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگيش چه فرياد مي زد؟

بچه ها حدس زدند از همسرش معذرت خواسته كه او را تنها گذاشته است!

راوي جواب داد: نه ! آخرين حرف مرد اين بود كه"عزيزم،تو بهترين مونسم بودي .از پسرمان خوب مواظبت كن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود."

قطره هاي بلورين

" هجرت "

۱۱۲ بازديد


با سقوط دستاي ما
در تنم چيزي فرو ريخت
هجرتت اوج صدامو
از فراز شاخه آويخت
اي زلال سبز جاري
جاي خوب غسل تعميد
بي تو بايد مرد و پژمرد
زير خاك باغچه پوسيد

فصلي كه من با تو ماشد
فصل سبز خواهش برگ
فصلي كه ما بي تو من شد
فصل خاكستري مرگ

تو بگو جز تو كدوم رود
ناجي لب تشنگي بود
جز تو آغوش كدوم باد
سايه گاه خستگي بود
بي تو بايد بي تو بايد
تانفس دارم ببارم
من براي گريه كردن
شونه هاتو كم مي يارم

چشم تو با هق هق من
با شكستن آشنا نيست
اين شكستن بي صدا بود
هر صدايي كه صدا نيست

اي رفيق ناخوشي ها
اين خوشي بايد بميره
جز تو همراهي ندارم
تا شب از من پس بگيره
با تو بدرود اي مسافر
هجرت تو بي خطر باد
پر تپش باشه دلي كه
خون به رگ هاي تنم داد


فصلي كه من با تو ما شد
فصل سرد خواهش برگ
فصلي كه ما بي تو من شد
فصل خاكستري مرگ


شهيار قنبري


نا مهربان

۱۰۵ بازديد


اي دو چشمت سبزه زاران

گريه ات اشك بهاران

ميروم غمگين و نالان

بهر من اشكي ميافشان

اي سراپا مهرباني

اي نگاهت آسماني

در دل نامهربانم

شوق ماندن مي نشاني


ترسم آخر در كنارم خسته وآزرده گردي

با همه خوبي و پاكي در خزان پژمرده گردي

ميروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت

ميروم چون مي هراسم شعله ايي افسرده گردي

اي كه در خوبي و پاكي چلچراغ آسماني

قلب سردم را چه بي حاصل به سويت ميكشاني

عاشق و چشم انتظاري

پاك و روشن چون بهاري

هرچه گفتم باورت شد

حيف از احساسي كه داري


چشمه اي خشك و سياهم

خسته اي گم كرده راهم

بگذر از من چونكه ديگر

زشت و سرتاپا گناهم


قصه تلخ مرا كاش از نگاهم خوانده بودي

من گنهكارم تو خوب و مهرباني

مهرباني

شهيار قنبري


داستان ......... .............. " عشق "

۱۰۳ بازديد

اون شب وقتي به خونه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده كردن شام است, لباسهام رو عوض كردم و بعد بهش گفتم: بايد راجع به يك موضوعي باهات صحبت كنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنيدن حرف هاي من شد. دوباره سايه رنجش و غم رو توي چشماش ديدم. اصلا نمي دونستم چه طوري بايد بهش بگم, انگار دهنم باز نمي شد. هرطور بود بايد بهش مي گفتم و راجع به چيزي كه ذهنم رو مشغول كرده بود, باهاش صحبت مي كردم. موضوع اصلي اين بود كه من مي خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور كه بود موضوع رو پيش كشيدم, از من پرسيد چرا؟! اما وقتي از جواب دادن طفره رفتم خشمگين شد و در حالي كه از اتاق غذاخوري خارج مي شد فرياد مي زد: تو مرد نيستي.اون شب ديگه هيچ صحبتي نكرديم و اون دايم گريه مي كرد و مثل باران اشك مي ريخت, مي دونستم كه مي خواست بدونه كه چه بلايي بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختي مي تونستم جواب قانع كننده اي براش پيدا كنم, چرا كه من دلباخته يك دختر جوان به اسم"دوي" شده بودم و ديگه نسبت به همسرم احساسي نداشتم. من و اون مدت ها بود كه با هم غريبه شده بوديم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شركت و ماشين رو به اون دادم. اما اون يك نگاه به برگه ها كرد و بعد همه رو پاره كرد.

زني كه بيش از 10 سال باهاش زندگي كرده بودم تبديل به يك غريبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و مي دونستم كه اون 10 سال از عمرش رو براي من تلف كرده و تمام انرژي و جواني اش رو صرف من و زندگي با من كرده, اما ديگه خيلي دير شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صداي بلند شروع به گريه كرد, چيزي كه انتظارش رو داشتم. به نظر من اين گريه يك تخليه هيجاني بود.بالاخره مسئله طلاق كم كم داشت براش جا مي افتاد. فرداي اون روز خيلي دير به خونه اومدم و ديدم كه يك نامه روي ميز گذاشته! به اون توجهي نكردم و رفتم توي رختخواب و به خواب عميقي فرو رفتم. وقتي بيدار شدم ديدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتي اون رو خوندم ديدم شرايط طلاق رو نوشته. اون هيچ چيز از من نمي خواست به جز اين كه در اين مدت يك ماه كه از طلاق ما باقي مونده بهش توجه كنم.اون درخواست كرده بودكه در اين مدت يك ماه تا جايي كه ممكنه هر دومون به صورت عادي كنار هم زندگي كنيم, دليلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آينده امتحان مهمي داشت و همسرم نمي خواست كه جدايي ما پسرمون رو دچار مشكل بكنه! اين مسئله براي من قابل قبول بود, اما اون يك درخواست ديگه هم داشت: از من خواسته بود كه به ياد بيارم كه روز عروسي مون من اون رو روي دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست كرده بود كه در يك ماه باقي مونده از زندگي مشتركمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روي دست هام بگيرم و راه ببرم. خيلي درخواست عجيبي بود, با خودم فكر كردم حتما داره ديونه مي شه. اما براي اين كه اخرين درخواستش رو رد نكرده باشم موافقت كردم. وقتي اين درخواست عجيب و غريب رو براي "دوي"تعريف كردم اون با صداي بلند خنديد گفت: به هر حال بايد با مسئله طلاق روبرو مي شد, مهم نيست داره چه حقه اي به كار مي بره. مدت ها بود كه من و همسرم هيچ تماسي با هم نداشتيم تا روزي كه طبق شرايط طلاق كه همسرم تعيين كرده بود من اون رو بلند كردم و در ميان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم هاي دست و پاچلفتي رفتار مي كرديم و معذب بوديم.

پسرمون پشت ما راه مي رفت و دست مي زد و مي گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه مي بره. جملات پسرم دردي رو در وجودم زنده مي كرد, از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و از اون جا تا در ورودي حدود 10متر مسافت رو طي كرديم. اون چشم هاشو بست و به آرومي گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هيچي نگو! نمي دونم يك دفعه چرا اين قدر دلم گرفت و احساس غم كردم. بالاخره دم در اون رو زمين گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل كارش رفت, من هم تنها سوار ماشين شدم و به سمت شركت حركت كردم. روز دوم هر دومون كمي راحت تر شده بوديم, مي تونستم بوي عطرشو استشمام كنم. عطري كه مدتها بود از يادم رفته بود. با خودم فكر كردم من مدتهاست كه به همسرم به حد كافي توجه نكرده بودم. انگار سالهاست كه نديدمش, من از اون مراقبت نكرده بودم. متوجه شدم كه اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروك كوچك گوشه چشماش نشسته بود,لابه لاي موهاش چند تا تار خاكستري ظاهر شده بود! براي لحظه اي با خودم فكر كردم: خدايا من با او چه كار كردم؟! روز چهارم وقتي اون رو روي دست هام گرفتم حس نزديكي و صميميت رو دوباره احساس كردم. اين زن, زني بود كه 10 سال از عمر و زندگي اش رو با من سهيم شده بود. روز پنجم و ششم احساس كردم, صيميت داره بيشتر وبيشتر مي شه, انگار دوباره اين حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ مي گيره. من راجع به اين موضوع به "دوي" هيچي نگفتم. هر روز كه مي گذشت برام آسون تر و راحت تر مي شد كه همسرم رو روي دست هام حمل كنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عضله هام قوي تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب مي كرد. يك روز در حالي كه چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس كرد كه هيچ كدوم مناسب و اندازه نيستند.با صداي آروم گفت: لباسهام همگي گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم كه اون توي اين مدت چه قدر لاغر و نحيف شده و به همين خاطر بود كه من اون رو راحت حمل مي كردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب مي شد. گويي ضربه اي به من وارد شد, ضربه اي كه تا عمق وجودم رو لرزوند. توي اين مدت كوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل كرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب مي شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش كردم. پسرم اين منظره كه پدرش , مادرش رو در اغوش بگيره و راه ببره تبديل به يك جزء شيرين زندگي اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره كرد كه بياد جلو و به نرمي و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسيدم نكنه كه در روزهاي آخر تصميم رو عوض كنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حركت كردم.

 همون مسير هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و در ورودي.دستهاي اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمي اون رو حمل مي كردم, درست مثل اولين روز ازدواج مون. روز آخر وقتي اون رو در اغوش گرفتم به سختي مي تونستم قدم هاي آخر رو بردارم. انگار ته دلم يك چيزي مي گفت: اي كاش اين مسير هيچ وقت تموم نمي شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالي كه همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام اين سالها هيچ وقت به فقدان صميميت و نزديكي در زندگي مون توجه نكرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل كارم رانندگي كردم, وقتي رسيدم بدون اين كه در ماشين رو قفل كنم ماشين رو رها كردم, نمي خواستم حتي يك لحظه در تصميمي كه گرفتم, ترديد كنم. "دوي" در رو باز كرد, و من بهش گفتم كه متاسفم, من نمي خوام از همسرم جدا بشم! اون حيرت زده به من نگاه مي كرد, به پيشانيم دست زد و گفت: ببينم فكر نمي كني تب داشته باشي؟ من دستشو كنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدايي رو نمي خوام, اين منم كه نمي خوام از همسرم جدا بشم. به هيچ وجه نمي خوام اون رو از دست بدم. زندگي مشترك من خسته كننده شده بود, چون نه من و نه اون تا يك ماه گذشته هيچ كدوم ارزش جزييات و نكات ظريف رو در زندگي مشتركمون نمي دونستيم. زندگي مشتركمون خسته كننده شده بود نه به خاطر اين كه عاشق هم نبوديم بلكه به اين خاطر كه اون رو از ياد برده بوديم. من حالا متوجه شدم كه از همون روز اول ازدواج مون كه همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم كه تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمايت خودم داشته باشم. "دوي" انگار تازه از خواب بيدار شده باشه در حالي كه فرياد مي زد در رو محكم كوبيد و رفت. من از پله ها پايين اومدم سوار ماشين شدم و به گل فروشي رفتم. يك سبد گل زيبا و معطر براي همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسيد: چه متني روي سبد گل تون مي نويسيد؟ و من در حالي كه لبخند مي زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم مي گيرم و حمل مي كنم, تو روبا پاهاي عشق راه مي برم, تا زماني كه مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا كنه .