بهترين و هزاران مطالب خواندني

بهترين مطالب و جملات خواندني زيبا

  • حرفي از نام تو
  • حرفي از نام تو
  • ҖҖ     گره     ҖҖ
  • 777
  • 7

هميشه عاشق تنهاست!...

۱۰۵ بازديد


نه! وصل ممكن نيست...


هميشه فاصله اي هست


اگرچه منحني آب، بالش خوبي ست


براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،


هميشه فاصله اي هست


دچار بايد بود

و گرنه،


زمزمه ي حيرت ميان دو حرف حرام خواهد شد

و عشق سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست


...و عشق صداي فاصله هاست

صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند


نه!!

صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند


و با شنيدن يك هيچ،

مي شوند كدر...


هميشه عاشق تنهاست!...


زندگي ؟؟

۱۰۳ بازديد

اگر روزي كسي از من بپيرسد كه دگر قصدت از زندگي چيست؟




بدو گويم چون مي ترسم از مرگ مرا راهي به غير از زندگي نيست



من آندم چشم بر دنيا گشودم كه بار زندگي بر دوش من بود



چو بي دلخواه خويشم آفريدند مرا كي چاره اي جز زيستن بود



من اينجا ميهماني ناشناسم كه با نا آشنايانم سخن نيست



بهركس روي كردم ديدم آخ! مرا از او خبر او را ز من نيست



حديثم را كسي نشنيد نشنيد درونم را كسي نشناخت نشناخت



بر اين چنگي كه نام زندگي داشت سرودم را كسي ننواخت ننواخت



برونم كي خبر داد از درونم؟كه آن خاموش و اين آتشفشان بود



نقابي داشتم بر چهره آرام كه در پشتش چه طوفانها نهان بود



همه گفتند عيب از ديده توست جهان را بد چه مي بيني كه زيباست



ندانم راست است اين گفته يا نه؟ولي دانم كه عيب از هستي ماست



چه سود از تابش اين ماه و خورشيد؟كه چشمان مرا تابندگي نيست؟



جهان را گر نشاط زندگي هست مرا ديگر نشاط زندگي نيست



" معناي عشق "

۱۱۰ بازديد


از فرديت خود دست شستن

با چشم ديگري ديدن

با گوش ديگري شنيدن

دو تن باشي و در واقع يك تن

چنان به هم آميخته و مجذوب

كه نداني تويي يا ديگري

پي در پي حيران و پي در پي تابنده

به هم فشردن خاك، دريا و آسمان

و هر آنچه در آنهاست

و خلق موجودي چنان تام و تمام

كه بينياز از جذب عنصري ديگر باشد

آماده ايثار در هر لحظه

رهايي از شخصيت براي يافتن چيزي وراي آن

معناي عشق همين است



عاشقانه ترين آواز كلاغ

۱۰۷ بازديد


كلاغ لكه ننگي بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستي و صداي ناهموار و

ناموزونش خراشي بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلي مي شكفت و نه

لبخندي بر لبي مي نشست صدايش اعتراضي بود كه در گوش زمين مي پيچيد.

كلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را . كلاغ از كائنات گله داشت.كلاغ فكر مي

كرد در دايره قسمت نازيبايي ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتي است كه

هرگز او را شامل نمي شود . كلاغ غمگينانه گفت : كاش خداوند اين لكه سياه را از

هستي مي زدود و بالهايش را مي بست تا ديگر آواز نخواند.

خدا گفت : صدايت ترنمي است كه هر گوشي آن را بلد نيست. فرشته ها با صداي

تو به وجد مي آيند . سياه كوچكم! بخوان ! فرشته ها منتظر هستند. و كلاغ هيچ

نگفت .

خدا گفت : سياه چونان مركب كه زيبايي را از آن مي نويسند و تو اين چنين زيبايي

ات را بنويس و اگر نباشي جهان من چيزي كم دارد. خودت را از آسمانم دريق نكن.

و كلاغ باز خاموش بود.

خدا گفت : بخوان! براي من بخوان. اين منم كه دوستت دارم سياهي ات را و

خواندنت را.

و كلاغ خواند. اين بار اما عاشقانه ترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا

شد.



ليلي

۹۸ بازديد


ليلي زير درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ.

گلها انار شد ، داغ داغ . هر اناري هزار تا دانه داشت .

دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توي انار جا نمي شدند .

انار كوچك بود . دانه ها تركيدند . انار ترك برداشت.

خون انار روي دست ليلي چكيد .

ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلي اش رسيد .

خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود .

كافي است انار دلت ترك بخورد .



كـــــــوچ

۱۰۷ بازديد


بشر، دوباره به جنگل پناه خواهد برد،


به كوه خواهد زد!


به غار خواهد رفت!



تو، كودكانت را بر سينه مي فشاري گرم،

و همسرت را چون كوليان خانه به دوش،


ميان آتش و خون مي كشاني از دنبال،


و پيش پاي تو از انفجارهاي مهيب


دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد


و شهرهاي همه در دود و شعله خواهد سوخت


و آشيان ها بر روي خاك خواهد ريخت


و آرزوها در زير خاك خواهد مرد



خيال نيست، عزيزم!

صداي تير بلند است و ناله ها پيگير


و برق اسلحه خورشيد را خجل كرده است


چگونه اين همه بيداد را نمي بيني؟


چگونه اين همه فرياد را نمي شنوي؟


صداي ضجه ي خونين كودك (عدني) است،


و بانگ مرتعش مادر ويتنامي


كه در عزاي عزيزان خويش مي گريند


و چند روز دگر نيز نوبت من و توست


كه يا به ماتم فرزند خويش بنشينيم


و يا به كشتن فرزند خلق برخيزيم


و با به كوه


به جنگل


به غار، بگريزيم



پدر، چگونه به نزد طبيب خواهي رفت

كه ديدگان تو تاريك و راه باريك است


تو يك قدم نتواني به اختيار گذاشت


تو يك وجب نتواني به اختيار گذشت


كه سيل آهن در راه ها خروشان است




تو، اي نخفته شب و روز روي شانه ي اسب،


به روزگار جواني، به كوه و دره و دشت


تو اي بريده ره از لاي خار و خاراسنگ!


كنون كنار خيابان در انتظار بسوز


درون آتش بغضي كه در گلو داري


كزين طرف نتواني به آن طرف رفتن


حريم موي سپيد تو را كه دارد پاس؟


كسي كه دست تو را يك قدم بگيرد نيست


و من - كه مي دونم اندر پي تو - خوشحالم


كه ديدگان تو، در شهر بي ترحم ما


به روي مردم نامهربان نمي افتد




پدر! به خانه بيا با ملال خويش بساز


اگر كه چشم تو بر روي زندگي بسته است


چه غم كه گوش تو و پيچ راديو باز است:


(هزار و ششصد و هفتاد و يك نفر) امروز


به زير آتش خمپاره ها هلاك شدند


و چند دهكده دوست را، هواپيما


به جاي خانه دشمن گلوله باران كرد...!



چه جاي گريه، كه كشتار بي دريغ حريف

براي خاطر صلح است و حفظ آزادي


و هر گلوله كه بر سينمه اي شرار افشاند


غنيمتي است! كه دنيا بهشت خواهد شد



پدر، غم تو مرا رنج مي دهد، اما

غم بزرگ تري مي كند هلاك مرا:


بيا به خاك بلا ديده اي بينديشيم


كه ناله مي چكد از برق تازيانه در او


به خانه هاي خراب،


به كومه هاي خموش،


به دشت هاي به آتش كشيده ي متروك


كه سوخت يك جا برگ و گل و جوانه در او


به خاك مزرعه هايي كه جاي گندم زرد


لهيب شعله ي سرخ


به چار سوي افق مي كشد زبانه در او


به چشم هاي گرسنه


به دست هاي دراز


به نعش كودك دهقان، ميان شالي زار


به زندگي، كه فرو مرده جاودانه در او



بيا به حال بشرهاي هاي گريه كنيم

كه با برادر خود هم نمي تواند زيست


چنين خجسته وجودي، كجا تواند ماند؟


چنين گسسته عناني كجا تواند رفت؟


صداي غرش تيري دهد جواب مرا:


- به كوه خواهد زد!


به غار خواهد رفت


بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد.


فريدون مشيري


قرن بيستم

۱۱۱ بازديد

تابوت بر چهره‌ي كودك پوشانده مي‌شود

كتاب
در احشاء كلاغان نوشته مي‌شود
ديو و دَدي به پيش مي‌آيد

دسته‌گلش را در دست دارد

صخره

در ريه‌هاي ديوانه نفس مي‌كشد

هان اين خود اوست:

خود او

قرن بيستم

به چه مي خندي !؟

۱۰۲ بازديد

به چه مي خندي !؟

به چه چيز!؟

به شكست دل من

يا به پيروزي خويش !؟

به چه مي خندي...!؟

به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد!؟

يا به افسونگريه چشمانت

كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟

به چه مي خندي !؟

به دل ساده ي من مي خندي

كه دگر تا به ابد نيز به فكر خود نيست !؟

يا به جفايت كه مرا زير غرورت له كرد !؟

به چه مي خندي !؟

به هم آغوشي من با غم ها

يا به ........

خنده داراست.....بخند !!



از نفرت لبريز

۳۹۲ بازديد


ما نوشتيم و گريستيم

ما خنده كنان به رقص بر خاستيم

ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ...


كسي را پرواي ما نبود.

در دور دست مردي را به دار آويختند :

كسي به تماشا سر برنداشت

ما نشستيم و گريستيم

ما با فريادي

از قالب خود بر آمديم

شاملو


مرگ

۹۸ بازديد


از مرگ...

هرگز از مرگ نهراسيدم

اگر چه دستانش از ابتذال شكننده تر بود

هراس من باري از مردن در سرزميني است

كه مزد گور كن

از آزادي آدمي

افزون باشد.

جستن

يافتن

و آنگاه

به اختيار برگزيدن

و از خويشتن خويش

بارويي پي افكندن...

اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيشتر باشد

حاشا كه هرگز از مرگ هراسيده باشم


شاملو