بهترين و هزاران مطالب خواندني

بهترين مطالب و جملات خواندني زيبا

  • حرفي از نام تو
  • حرفي از نام تو
  • ҖҖ     گره     ҖҖ
  • 777
  • 7

مسافري غريب

۹۶ بازديد

 

دركوچه پس كوچه هاي ديار دل ايستاده ام
به تماشا ، به نظاره
درجستجوي مسافري غريب
كه در خاطره ها جا مانده
سراغش را از يادها وخاطره ها گرفتم
نسيمي گفت:
كه در ديروز آرميده است
اگر نشاني از او مي خواهي
فردا در غروب خورشيد
بر خلوت تنهايي خويش نهيب زن
شايد كه بيدار شود 

شايد

 

 

 

 شايد


از ما گذشت ..........

۱۰۷ بازديد

 

ديگر مخوان شرح غم اين عاشق ديوانه آتش به جان را

ديگر مكن آگه از اين افسانه جانسوز من ، بيگانگان را

آتش زدي بال و پرم را

بر هم مزن خاكسترم را

دل گشته اكنون

از دست غم خون

من بار سنگينم ، مرا بگذار و بگذر

نيكم ، بدم ، اينم ، مرا بگذار و بگذر

گفتم زدل سوداي تو بيرون كنم ، بيرون نشد

از عشق ليلايي دلم مجنون كنم ، مجنون نشد

ديگر مسوزان بال اين پروانه آزرده جان را

بر شاخه بگذار اين گل پژمرده بي باغبان را

اكنون ز پا افتاده ام من

از كف جواني داده ام من

ديگر چه جويي

با من چه گويي

من بار سنگينم ، مرا بگذار و بگذر

نيكم ، بدم ، اينم ، مرا بگذار و بگذر

اكنون كه من در آتش عشق تو بر جا مانده ام

با اين دل درد آفرين تنهاي تنها مانده ام

از ما گذشت اما دل ديوانه دلداده مشكن

حالا كه مست از باده اي ، پيمان ما مستانه مشكن

 



مـــــــــرا ببخــــــــــش !!!

۹۶ بازديد

 

مرا ببخش اي يار

 با صورتي كه حتي آينه بازش نمي شناسد

 چگونه به ميعاد گاه بيايم

مرا ببخش اي يار

ديگر توان آمدنم نيست

با چشماني كه ندارم چگونه تو راديدار توانم كرد

 و با دهاني كه نيست چگونه بوسيدنت ميسر است

و با گوشي كه ندارم نواي وجودت چگونه قلبم را به تپش بياندازد

 مرا ببخش اي صاحب همه چيز

 اي همه كس

اي محبوب

 

 


عاشقي .........؟؟؟؟؟؟........

۹۸ بازديد

 

عاشقي داني چه باشد؟ بي‌دل و جان زيستن

جان و دل بر باختن، بر روي جانان زيستن

سوختن در هجر و خوش بودن به اميد وصال

ساختن با درد و پس با بوي درمان زيستن

تا كي از هجران جانان ناله و زاري كنم؟

از حيات خود به جانم، چند ازين سان زيستن؟

بس مرا از زندگاني، مرگ كو، تا جان دهم؟

مرگ خوشتر تا چنين با درد هجران زيستن

اي ز جان خوشتر، بيا، تا بر تو افشانم روان

نزد تو مردن به از تو دور و حيران زيستن

بر سر كويت چه خوش باشد به بوي وصل تو

در ميان خاك و خون افتان و خيزان زيستن؟

از خودم دور افگني، وانگاه گويي: خوش بزي

بي‌دلان را مرگ باشد بي‌تو، اي جان، زيستن

هان! عراقي، جان به جانان ده، گران جاني مكن

بعد از اين بي‌روي خوب يار نتوان زيستن

 

عراقي


ستاره " كــــــــــــــــــــــــــــور "

۱۰۷ بازديد

 

ناتوان گذشته ام ز كوچه ها
نيمه جان رسيده ام به نيمه راه
چون كلاغ خسته اي در اين غروب
مي برم به آشيان خود پناه
در گريز ازين زمان بي گذشت
در فغان از اين ملال بي زوال
رانده از بهشت عشق و آرزو
مانده ام همه غم و همه خيال
سر نهاده چون اسير خسته جان
در كمند روزگار بدسرشت
رو نهفته چون ستارگان كور
در غبار كهكشان سرنوشت
مي روم ز ديده ها نهان شوم
مي روم كه گريه در نهان كنم
 
يا مرا جدايي تو مي كشد
يا ترا دوباره مهربان كنم
اين زمان نشسته بي تو با خدا
آنكه با تو بود و با خدا نبود
مي كند هواي گريه هاي تلخ
آن كه خنده از لبش جدا نبود
بي تو من كجا روم كجا روم
هستي من از تو مانده يادگار
من به پاي خود به دامت آمدم
من مگر ز دست خود كنم فرار
تا لبم دگر نفس نمي رسد
ناله ام به گوش كس نمي رسد
مي رسي به كام دل كه بشنوي
ناله اي از ين قفس نمي رسد

 

 

فريدون مشيري

 


گل هاي پرپر فــــــــــــريــــــــــــــــــــاد

۱۰۵ بازديد

 

شبي كه پرشده بودم زغصه هاي غريب
به بال جان سفري تا گذشته ها كردم
چراغ ديده برافروختم به شعله اشك
دل گداخته را جام جان نما كردم
هزار پله فرا رفتم از حصار زمان
 
هزار پنجره بر عمر رفته وا كردم
به شهر خاطره ها چون مسافران غريب
 
گرفتم از همه كس دامن و رها كردم
 
هزار آرزوي ناشكفته سوخته را
دوباره يافتم و شرح ماجرا كردم
هزار ياد گريزنده در سياهي را
دويدم از پي و افتادم و صدا كردم
هزار بار عزيزان رفته را از دور
سلام و بوسه فرستادم و صفا كردم
چه هاي هاي غريبانه كه سردادم
 
چه ناله ها كه ز جان وجگر جدا كردم
يكي از آن همه ياران رفته بازنگشت
گره به باد زدم قصه با هوا كردم
طنين گمشده اي بود در هياهوي باد
به دست مننرسيده آنچه دست و پا كردم
 
دريغ از آنهمه گلهاي پرپر فرياد
 
كه گوشواره گوش كر قضا كردم
همين نصيبم ازين رهگذر كه در همه حال
 
ترا كه جان مرا سوختي دعا كردم

 

فريدون مشيري

 


دستامو بگير

۱۱۴ بازديد

 

مث گنجيشكي كه زير برفا مونده

همه ي دلتنگيم پيش تو جا مونده

يه نفر اينجاس كه تورو دوست داره هنوز

كه تو چار فصل دلش برف مي باره هنوز

يه نفرمنتظره تو بهارش باشي

تا كنارت باشه تا كنارش باشي

يخ زدن دستاي من زل زدن به رد پات

دسامو ها ميكنم كو اجاق خنده هات

شاخه هام خشكيدن

ريشه هام از دردن

شونه هام مي لرزن

استخونام سردن

يه نفر اينجاس كه تورو دوست داره هنوز

كه تو چار فصل دلش برف مي باره هنوز

رد چشمامو نگاه كن

دستامو بگير تو دستات

يخ اين دستارو وا كن

خنده هات سبزه ي عيدن

خنده هاتو دوست دارم

منو با خنده صدا كن

 با يه ذره مهربوني

منو پر كن از جووني

كي بهارو دوست نداره

عزيزم خودت ميدوني

فصل فصل تو كه عشقه

چار فصل من بهاره

 


روز مبادا

۱۰۶ بازديد



وقتي تو نيستي
نه هستهاي ما چونان كه بايدند
نه بايدهاي ما

مثل هميشه ،
آخر حرفم را
و حرف آخرم را
با بغض فرو مي خورم

عمريست لبخندهاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي كنم
باشد
براي روز مبادا
اما در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست

آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي شبيه همين روزهاي ماست
اما كسي چه مي داند
شايد امروز نيز
روز مبادا باشد

وقتي تو نيستي
نه هستهاي ما چونان كه بايدند
نه بايدهاي ما

هر روز بي تو
روز مباداست !


قيصر امين پور


777

۹۶ بازديد


مپنداريد بوم نااميدي باز

به بام خاطر من مي كند پرواز
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است



" روي جاده نمناك "

۱۲۷ بازديد

 

اگرچه حاليا ديريست كان بي كاروان كولي
ازين دشت غبار آلود كوچيده ست

و طرف دامن از اين خاك دامنگير برچيده ست

هنوز از خويش پرسم گاه

آه

چه مي ديده ست آن غمناك روي جاده ي نمناك ؟

زني گم كرده بويي آشنا و آزار دلخواهي ؟

سگي ناگاه ديگر بار

وزيده بر تنش گمگشته عهدي مهربان با او

چنانچون پاره يا پيرار ؟

سيه روزي خزيده در حصاري سرخ ؟

اسيري از عبث بيزار و سير از عمر

به تلخي باخته دار و ندار زندگي را در قناري سرخ ؟

و شايد هم درختي ريخته هر روز همچون سايه در زيرش

هزاران قطره خون بر خاك روي جاده ي نمناك ؟

چه نجوا داشته با خويش ؟

پ يامي ديگر از تاريكخون دلمرده ي سوداده كافكا ؟

همه خشم و همه نفرين ، همه درد و همه دشنام ؟

درود ديگري بر هوش جاويد قرون و حيرت عصباني اعصار

ابر رند همه آفاق ، مست راستين خيام ؟

تقوي ديگري بر عهد و هنجار عرب ، يا باز

تفي ديگر به ريش عرش و بر آيين اين ايام ؟

چه نقشي مي زده ست آن خوب

به مهر و مردمي يا خشم يا نفرت ؟

به شوق و شور يا حسرت ؟

دگر بر خاك يا افلاك روي جاده ي نمناك ؟

دگر ره مانده تنها با غمش در پيش آيينه

مگر ، آن نازنين عياروش لوطي ؟

شكايت مي كند ز آن عشق نافرجام ديرينه

وز او پنهان به خاطر مي سپارد گفته اش طوطي ؟

كدامين شهسوار باستان مي تاخته چالاك

فكنده صيد بر فتراك روي جاده ي نمناك ؟

هزاران سايه جنبد باغ را ، چون باد برخيزد

گهي چونان گهي چونين

كه مي داند چه مي ديده ست آن غمگين ؟

دگر ديريست كز اين منزل ناپاك كوچيده ست

و طرف دامن از اين خاك برچيده ست

ولي من نيك مي دانم

چو نقش روز روشن بر جبين غيب مي خوانم

كه او هر نقش مي بسته ست ،‌ يا هر جلوه مي ديده ست

نمي ديده ست چون خود پاك روي جاده ي نمناك

مــــاث