بهترين و هزاران مطالب خواندني

بهترين مطالب و جملات خواندني زيبا

  • حرفي از نام تو
  • حرفي از نام تو
  • ҖҖ     گره     ҖҖ
  • 777
  • 7

بيـــدل

۱۱۰ بازديد
 

جوش اشيا اشتباه ذات بي همتاش نيست                 كثرت صورت غبار وحدت نقاش نيست

عالم كثرت ، طلسم اعتبار وحدت است                  خوشه ها آيينه دار شوخي يك دانه اند

اگر موجيم ، اگر بحريم و گر آبيم با گوهر              دويي نقشي نمي بندد كه ما را از تو وادارد

سرمايۀ حباب بغير از محيط نيست                       آب تو آب ما وهوايت هواي ما

جهان گل كردن يكتايي اوست                              ندارد شخص تنها جز خيالات

وحدت از خودداري ما تهمت آلود دويي ست           عكس در آب است تا تستاده اي بيرون آب

محيط و گوهر و آب و حباب و موج يكي ست          تو از عمي پي تشخيص اين و آن شده اي

 


777777

۱۰۶ بازديد
 

انسانيت نه به نطق است نه به ريش ونه به جان

طوطي هم  نطق وبزهم ريش وخرهم جان دارد

 

 


آزادي

۱۰۶ بازديد

 

 

اگه كفشت پاتو مي زد و از ترس قضاوت مردم پابرهنه نشدي

و درد رو به پات تحميل كردي ، ديگر در مورد آزادي شعار نده . . .

 

 


77777

۱۰۶ بازديد

 

قفس از شش جهت باز است ، اما ساز وحشت كو ؟

من و آن بي پر و بالي كه نتوان كرد آزادم

 

 


در آسـتــانــــه

۱۱۲ بازديد

بايد اِستاد و فرود آمد
بر آستان ِ دري كه كوبه ندارد،

چرا كه اگر به‌گاه آمده‌باشي دربان به انتظار ِ توست و

اگر بي‌گاه

به دركوفتن‌ات پاسخي نمي‌آيد.

كوتاه است در،
پس آن به كه فروتن باشي.

آيينه‌يي نيك‌پرداخته تواني بود

آن‌جا

تا آراسته‌گي را

پيش از درآمدن

در خود نظري كني

هرچند كه غلغله‌ي آن سوي در زاده‌ي توهم ِ توست نه انبوهي‌ ِ
مهمانان،

كه آن‌جا

تو را

كسي به انتظار نيست.

كه آن‌جا

جنبش شايد،

اما جُمَنده‌يي در كار نيست:

نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان ِ كافورينه به كف
نه عفريتان ِ آتشين‌گاوسر به مشت
نه شيطان ِ بُهتان‌خورده با كلاه بوقي‌ منگوله‌دارش
نه ملغمه‌ي بي‌قانون ِ مطلق‌هاي مُتنافي. ــ
تنها تو
آن‌جا موجوديت ِ مطلقي،
موجوديت ِ محض،
چرا كه در غياب ِ خود ادامه مي‌يابي و غياب‌ات
حضور ِ قاطع ِ اعجاز است.
گذارت از آستانه‌ي ناگزير
فروچكيدن قطره‌ قطراني‌ست در نامتناهي‌ ظلمات:
«
ــ دريغا

اي‌كاش اي‌كاش
قضاوتي قضاوتي قضاوتي
دركار دركار دركار
مي‌بود!» ــ
شايد اگرت توان ِ شنفتن بود
پژواك ِ آواز ِ فروچكيدن ِ خود را در تالار ِ خاموش ِ كهكشان‌هاي ِ
بي‌خورشيدــ
چون هُرَّست ِ آوار ِ دريغ
مي‌شنيدي:
ــ كاش‌كي كاش‌كي

داوري داوري داوري

دركار دركار دركار دركار...»
اما داوري آن سوي در نشسته است، بي‌رداي شوم ِ قاضيان.
ذات‌اش درايت و انصاف
هياءت‌اش زمان. ــ
و خاطره‌ات تا جاودان ِ جاويدان در گذرگاه ِ ادوار داوري خواهد شد

بدرود!
بدرود! (چنين گويد بامداد ِ شاعر)
رقصان مي‌گذرم از آستانه‌ي اجبار
شادمانه و شاكر.

از بيرون به درون آمدم:

از منظر

به نظّاره به ناظر.
نه به هياءت ِ گياهي نه به هياءت ِ پروانه‌يي نه به هياءت ِ سنگي نه به هياءت ِ
بركه‌يي، ــ

من به هياءت ِ «ما» زاده شدم

به هياءت ِ پُرشكوه ِ انسان

تا در بهار ِ گياه به تماشاي رنگين‌كمان ِ پروانه بنشينم
غرور ِ كوه را دريابم و هيبت ِ دريا را بشنوم
تا شريطه‌ي خود را بشناسم و جهان را به قدر ِ همت و فرصت ِ
خويش معنا دهم

كه كارستاني ازاين‌دست

از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آبشار

بيرون است.

انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود:
توان ِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توان ِ شنفتن
توان ِ ديدن و گفتن
توان ِ اندُه‌گين و شادمان‌شدن
توان ِ خنديدن به وسعت ِ دل، توان ِ گريستن از سُويداي جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُكوه‌ناك ِ فروتني
توان ِ جليل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توان ِ غم‌ناك ِ تحمل ِ تنهايي
تنهايي
تنهايي
تنهايي عريان.

انسان
دشواري وظيفه است.

دستان ِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربركشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدر ِ كامل و هر پَگاه ِ ديگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسان ِ ديگر را.

رخصت ِ زيستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتيم

و منظر ِ جهان را
تنها
از رخنه‌ي تنگ‌چشمي‌ حصار ِ شرارت ديديم و

اكنون
آنك دَر ِ كوتاه ِ بي‌كوبه در برابر و
آنك اشارت ِ دربان ِ منتظر! ــ

دالان ِ تنگي را كه درنوشته‌ام

به وداع

فراپُشت مي‌نگرم:

فرصت كوتاه بود و سفر جان‌كاه بود
اما يگانه بود و هيچ كم نداشت.

به جان منت پذيرم و حق گزارم!
( چنين گفت بامداد ِ خسته )


شاملو


هلاك موج !!!

۱۱۴ بازديد




خروش و خشم توفان است و دريا

به هم مي كوبد امواج رها را

دلي از سنگ مي خواهد ، نشستن

تماشاي هلاك موج ها را!




" سبز به سبز "

۱۰۶ بازديد

 

من دراين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگي ام را بچرد
من دراين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
 
زير باراني مي بينم
 
كه دعاهاي
نخستين بشر را تر كرد
من در اين تاريكي
 
درگشودم به چمنهاي قديم
به طلايي هايي كه به ديوار اساطير تماشا كرديم
من در اين تاريكي
ريشه ها را ديدم
و براي بته نورس مرگ آب را معني كردم


سهراب سپهري


به سلامتي .............

۱۰۹ بازديد

 


به سلامتي رفيقي كه تو رفاقت كم نذاشت ولي كم برداشت تا رفيقش كم نياره ...
.
.
.
به سلامتي مداد پاك كن كه به خاطر اشتباه ديگران خودشو كوچيك ميكنه ...
.
.
.
به سلامتي اون دلي كه هزار بار شكست ولي هنوزم شكستن بلد نيست ...
.
.
.
به سلامتي اونايي كه تو اوج سختي ها و مشكلات به جاي اينكه تَركمون كنن دركمون مي كنن ...
.
.
.
به سلامتي اونايي كه درد دل همه رو گوش ميدن اما معلوم نيس خودشون كجا درد دل ميكنن ...
.
.
.
به سلامتي اوني كه باخت تا رفيقش برنده باشه ...
.
.
.
به سلامتي كسي كه هنوز دوسش داري ولي ديگه مال تو نيست ...
.
.
.
به سلامتي مادر كه وقتي غذا سر سفره كم بياد اولين كسي كه از اون غذا دوس نداره خودشه ...
.
.
.
به سلامتي همه اونايي كه خطشون اعتباريه ولي معرفتشون دائميه!
.
.
.
به سلامتي اونايي كه به پدر و مادرشون احترام ميذارن و ميدونن تو خونه اي كه بزرگترها كوچك شوند؛ كوچكترها هرگز بزرگ نميشوند ...
.
.
.
به سلامتي مادر كه بخاطر ما هيكلش به هم خورد !
.
.
.
به سلامتي كسي كه ديد بغليش تو تاكسي پول نداره
به راننده گفت : پول خورد ندارم مال همه رو حساب كن!
.
.
.
به سلامتي بيل! كه هرچ‌قدر بره تو خاك، بازم برّاق‌تر مي‌شه ...
.
.
.
به سلامتي سيم خاردار! كه پشت و رو نداره ...
.
.
.
به سلامتي اوني كه بيكسه، ولي ناكس نيست ...
.
.
.
به سلامتي اونايي كه چه عشقشون پيششون باشه چه نباشه چشمشون مثل فانوس دريايي نمي چرخه ...
.
.
.
به سلامتي حلقه هاي زنجير كه زير برف و بارون ميمونن زنگ ميزنن ولي هم ديگه رو ول نميكنن ...
.
.
.
گل آفتابگردان را گفتند:
چرا شبها سرت را پايين مي اندازي؟
گفت : ستاره چشمك ميزند، نميخواهم به خورشيد خيانت كنم
به سلامتي همه اونايي كه مثل گل آفتابگردان هستند ...
.
.
.
بسلامتي اون دختري كه حاضره زير بارون خيس بشه ولي‌ سوار ماشين هيچ پسري نشه ...
.
.
.
به سلامتي كسي كه وقتي بردم گفت :
اون رفيق منه
وقتي باختم گفت :
من رفيقتم ...
.
.
.
به سلامتي كسي كه وقتي بهش زنگ ميزني و خوابه
ولي واسه اينكه دلت رو نشكنه ميگه: خوب شد زنگ زدي؛ بايد بيدار ميشدم ...
.
.
.
به سلامتياون بچه‌اي كه شيمي‌ درماني كرده همه ي موهاش ريخته
به باباش ميگه بابا من الان شدم مثل رونالدو يا روبرتو كارلوس؟
باباش ميگه قربونت برم از همه اونا تو خوش تيپ تري ...
.
.
.
به سلامتياون پسري كه وقتي‌ تو خيابون نگاهش به يه دختر ناز و خوشگل ميفته
بازم سرشو ميندازه پايين و زير لب ميگه: اگه آخرشم باشي‌
انگشت كوچيكهٔ عشقم هم نيستي ...
.
.
.
به سلامتي دريا كه همه با لبش خاطره دارن !
.
.
.
به سلامتي همه اوونايي كه
دلشون از يكي ديگه گرفته
ولي براي اينكه خودشون رو آروم كنن
ميگن بخاطر غروب پاييزه ...
.
.
.
بسلامتي با ارزش ترين پول دنيا "تومن"
چون هم تو هستي توش، هم من ...
.
.
.
به سلامتي اونايي كه اگه صد لايه ايزوگامشون هم بكنن بازم معرفت ازشون چيكه ميكنه ...
.
.
.
به سلامتي اونايي كه دوسشون داريم و نميفهمن !
آخرشم دق ميدن مارو !
.
.
.
سلامتي همه كلاس اولي ها كه تازه امسال ياد ميگيرن سلامتي درسته نه صلامتي!
.
.
.
به سلامتي اون پسري كه خواست آدم بشه ...
ولي يه دختر اومد تو زندگيش و نذاشت و بهش فهموند كه
هميشه پاي يك زن در ميان است !
.
.
.
به سلامتي پسر بچه هاي قديم كه پشت لبشونو با ذغال سياه مي كردن
كه شبيه باباهاشون بشن
نه مثل جووناي امروز كه ابروهاشونو نازك مي كنن كه شبيه ماماناشون بشن !
.
.
.
به سلامتي كسيكه تو خيالمونه ولي بيخيالمونه ...
.
.
.
به سلامتي دوست خوبي كه
مثل خط سفيد وسط جاده است
تكه تكه ميشه
ولي بازم پا به پات مياد ...
.
.
.
به سلامتي باغچه اي كه خاكش منم گلش تويي و خارش هرچي نامرده ...
.
.
.
به سلامتي پدري كه لباس خاكي و كثيف ميپوشه
ميره كارگري براي سير كردن شكم بچه اش،
اما بچه اش خجالت ميكشه
به دوستاش بگه كه اين پدرمه ...
.
.
.
به سلامتي نوشابه كه خانواده داره و خيلي ها همينش هم ندارن !
.
.
.
به سلامتي سندباد كه كل دنيا رو با يه شلوار كردي دور زد ...
.
.
.
به سلامتي سرنوشت كه نمي‌شه اونو از سر نوشت ...
.
.
.
به سلامتي اون رفتگري كه تو اين هواي سرد و وانفساي بي عدالتي داره به عشق زن و بچه اش كوچه و خيابون رو جارو ميزنه كه يه لقمه نون حلال در بياره ...
.
.
.
به سلامتي اون كارگري كه از افتضاح اختلاس 3000 ميليارد توماني خبر داره اما باز اول صبح بچه شو ميبوسه و براي ماهي 200 هزار تومان پول حلال ميره سر كار و عرق ميريزه ...
.
.
.
به سلامتي اونهائي كه دوستت دارم رو درك مي كنند و اونو به حساب كمبودهات نمي ذارن ...
.
.
.
به سلامتي همه ي اونايي كه مارو همين جوري كه هستيم دوست دارن ...
.
.
.
به سلامتي دوست نازنيني كه گفت: قبر منو خيلي بزرگ بسازين... چون دارم يه دنيا آرزو با خودم به گور ميبرم !
.
.
.
و در آخر به سلامتي شما

 


نرخ مشاوره ...

۱۱۲ بازديد

 

جاني ساعت ۲ از محل كارش خارج شد و چون نيم ساعت وقت داشت تا به محل كار دوستش برود،

تصميم گرفت با همان يك دلاري كه در جيب داشت ناهار ارزان قيمتي بخورد و راهي شركت شود.

چند رستوران گران قيمت را رد كرد تا به رستوراني رسيد كه روي در آن نوشته شده بود: ”ناهار

همراه نوشيدني فقط يك دلار”.

جاني معطل نكرد، داخل رستوران شد و يك پرس اسپاگتي و يك نوشابه برداشت و سر ميز

نشست.گارسون برايش دو نوع سوپ، سالاد، سيب زميني سرخ كرده، نوشابه اضافه، بستني و دو نوع

دسر آور و به اعتراض جاني توجهي نكرد كه گفت: ”ولي من اين غذاها رو سفارش ندادم.”

گارسون كه رفت جاني شانه اي بالا انداخت و گفت: ”خودشان مي فهمند كه من نخوردم!”
اما جاني موقعي فهميد كه اين شيوه آن رستوران براي كلاهبرداري است كه رفت جلو صندوق

و متصدي رستوران پول همه غذاها رو حساب كرد و گفت ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.

جاني معترض شد: ”ولي من هيچ كدوم رو نخوردم!” و مرد پاسخ داد ”ما آورديم، مي خواستين بخورين!”

جاني كه خودش ختم زرنگ هاي روزگار بود، سري تكان داد و يك سكه ۱۰ سنتي روي پيشخوان

گذاشت و وقتي متصدي اعتراض كرد، گفت: ”من مشاوري هستم كه بابت نيم ساعت مشاوره ۱۵ دلار مي گيرم.”

متصدي گفت: ”ولي ما كه مشاوره نخواستيم!” و جاني پاسخ داد: ”من كه اينجا بودم! مي خواستين مشاوره بگيرين!”

و سپس به آرامي از آنجا خارج شد.

 

 


آن روز شاعرم

۱۱۱ بازديد

 

گفتم براي آنكه بماند حديث من 
 
آن به كه نغمه ها ز غم عشق سر كنم 
غير از سرود عشق نخوانم به روزگار 
وز درد عشق سوز سخن بيشتر كنم 
چنگم بجز نواي محبت نمي نواخت 
طبعم به غير عشق سرودي نمي سرود 
بسيار آفرين كه شنيدم ز هر كنار 
بسيار كس كه نغمه گرم مرا ستود 
 
آتش زدم ز سوز سخن اهل حال را
اما زبان مدعيان خار راه بود 
ديدند يك شبه ره صد ساله مي روم 
در چشم تنگشان هنر من گناه بود 
كندند درخيال بناي گذشتگان 
در پيش خود ستاره هفت آسمان شدند 
فانوس شعرشان نفسي بر كشيد و مرد 
پنداشتند روشني جاودان شدند 
اين گلشن خزان زده جاي نشاط نيست
شاعر به شهر بي هنران بار خاطر است 
اينجا كسي كه مدح نگفت و ثنا نخواند 
 
سعدي اگر شود نتوان گفت شاعر است 
گيرم هزار نغمه سرايم ز چنگ دل 
گيرم هزار پرده برآرم ز تار جان 
آن روز شاعرم كه بگويم مديح اين 
 
آن روز شاعرم كه بخوانم ثناي آن

 

 

فريدون مشيري