تنها
غمگين
نشسته با ماه
در خلوت ساكت شبانگاه
اشكي به رخم دويد ناگاه
روي تو شكفت در سرشكم
ديدم كه هنوز عاشقم
آه
تنها
غمگين
نشسته با ماه
در خلوت ساكت شبانگاه
اشكي به رخم دويد ناگاه
روي تو شكفت در سرشكم
ديدم كه هنوز عاشقم
آه
به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايي ِ تنها و تاريك ِ خدا مانند
دلم تنگ است .
بيا اي روشن ، اي روشن تر از لبخند
شبم را روز كن در زير سرپوش سياهيها
دلم تنگ است.
بيا بنگر، چه غمگين و غريبانه
در اين ايوان سرپوشيده ، وين تالاب مالامال
دلي خوش كرده ام با اين پرستوها و ماهيها
و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي
بيا اي هم گناه من درين برزخ
بهشتم نيز و هم دوزخ
به ديدارم بيا ، اي همگناه ،
اي مهربان با من
كه اينان زود مي پوشند رو در خوابهاي بي گناهيها
و من مي مانم و بيداد بي خوابي.
در اين ايوان سرپوشيده ي متروك
شب افتاده ست و در تالاب ِ من ديري ست
كه درخوابند آن نيلوفر آبي و ماهيها، پرستوها
بيا امشب كه بس تاريك و تنهايم
بيا اي روشني ، اما بپوشان روي
كه مي ترسم ترا خورشيد پندارند
و مي ترسم همه از خواب برخيزند
و مي ترسم همه از خواب برخيزند
و مي ترسم كه چشم از خواب بردارند
نمي خواهم ببيند هيچ كس ما را
نمي خواهم بداند هيچ كس ما را
و نيلوفر كه سر بر مي كشد از آب
پرستوها كه با پرواز و با آواز
و ماهيها كه با آن رقص غوغايي
نمي خواهم بفهمانند بيدارند.
شب افتاده ست و من تنها و تاريكم
و در ايوان و در تالاب من ديري ست در خوابند
پرستوها و ماهيها و آن نيلوفر آبي
بيا اي مهربان با من !
بيا اي ياد مهتابي !
مهدي اخوان ثالث
من همان مجنون مست ياغي ام
روز و شب محتاج جام باقي ام
يك شب كنار زاهد و يك شب كنار ساقي ام
از باده مدهوشم كنيد
در خرقه پنهان ميكنم مي را و كتمان ميكنم
هي بشكنم پيمان و هي تجديد پيمان ميكنم
پندم اي زاهد مده ، پندم اي زاهد مده
با كه گويم من نمي خواهم نصيحت بشنوم
آي مردم
پنبه در گوشم كنيد
دُردي كشم
دُردي كشم
بار رفيقان ميكشم
پر ميكشم همچون هماي
اي وايُ خاموشم كنيد اي وايُ خاموشم كنيد
مايكل شوماخر چندين سال متوالي در مسابقات اتومبيلراني "فرمول يك" در دنيا اول شد .
وقتي رمز موفقيتش را پرسيدند، در جواب گفت :
تنها رمز موفقيت من اين است كه زماني كه ديگران ترمز مي گيرند، من گاز مي دهم .
DECIDE while others are delaying
تصميم بگير وقتي كه ديگران مرددند .
توصيف دليل حضور غم در نوشته هايم به بيان زيبا و متناسب دوست شاعرم ("وبلاگ دلتنگي ها") از زبان من
قسمت عشق من و تو به مثال گره كور شده
تلخ و دور از هم و دل چون شب بي نور شده
من هنوزم به درون از غم تو مي شكنم
ولى افسوس كه راه من و تو آه دگر دور شده
و اينم به بيان و گفته ى خودم با كمى اعمال نفوذ ، مكمل دو بيتى دوست عزيزم
همه پرسند درد و اندوه تو از چيست ؟
سبب ساز سخن هاي مبهمت كيست؟
همين اندازه گويم دوستان جان را
ستمديده مسبب را جز خودم نيست
"هر ويرانه نشاني از غيابِ انساني است
كه حضور انسان
آباداني است."
رنگ از رخسار گندم رفته است
دوستي از ياد مردم رفته است
ننگ ديگر در بين مردم ننگ نيست
آينه با آينه يك رنگ نيست
مباش در پي آزار و هـــــر چه خواهي كن
كه در شريعت ما غير از اين گناهي نيست
دود همه جا را گرفته
دنيا بد بويي مي دهد
فريادها صدايي ندارد
و روزگار طراوتي
نفس ها سنگين و خس خس كنان از حنجره به بيرون ميزند
گورها ديگر وحشت انگيز نيستند
و قبرستان سر پناهي براي آرامش
زمين گرم از آتش گناهان آدمان
و سنارگان راهنماي كوره راه متروك تاريكي
گويا ديوِ كينه كودتا كرده
و گناهان طناب دار ما را مي بافند
باران ديگر رويش جوانه هاي ياس را سبب نمي شود
ك . ك
تـازيـان را غـم احوال گـرانـباران نيست
پارسايان مددي تا خوش و آسان بروم
شكست و ريخت به خاك و به باد داد مرا
چنانكه گويي هرگز كسي نزاد مرا
مرا به خاك سپردند و آمدند و گذشت
تكان نخورد درين بي كرانه آب از آب
ستاره مي تابيد
بنفشه مي خنديد
زمين به گرد سر آفتاب مي گرديد
همان طلوع و غروب و همان خزان و بهار
همان هياهو
جاري به كوچه و بازار
همان تكاپو
آن گير و دار آن تكرار
همان زمانه كه هرگز نخواست شاد مرا
نه مهر گفت و نه ماه
نه شب نه روز
كه اين رهگذر كه بود و چه شد؟
نه هيچ دوست
كه اين همسفر چه گفت و چه خواست
نديد يك تن ازين همرهان و همسفران
كه اين گسسته
غباري به چنگ باد هوا است
تو اي سپرده دلم را به دست ويراني
همين تويي تو كه شايد
دو قطره پنهاني
شبي كه با تو درافتد غم پشيماني
سرشك تلخي در مرگ من مي افشاني
تويي
همين تو
كه مي آوري به ياد مرا
فريدون مشيري