بهترين و هزاران مطالب خواندني

بهترين مطالب و جملات خواندني زيبا

  • حرفي از نام تو
  • حرفي از نام تو
  • ҖҖ     گره     ҖҖ
  • 777
  • 7

رفتن ، رسيدن است

۹۷ بازديد
 

موجيم و وصل ما ، از خود بريدن است
ساحل بهانه اي است ، رفتن رسيدن است
تا شعله در سريم ، پروانه اخگريم
شمعيم و اشك ما ،در خود چكيدن است
ما مرغ بي پريم ، از فوج ديگريم
پرواز بال ما ، در خون تپيدن است
پر مي كشيم و بال ، بر پرده ي خيال
اعجاز ذوق ما ، در پر كشيدن است
ما هيچ نيستيم ، جز سايه اي ز خويش
آيين آينه ، خود را نديدن است
گفتي مرا بخواهن ، خوانديم و خامشي
پاسخ همين تو را ، تنها شنيدن است
بي درد و بي غم است ، چيدن رسيده را
خاميم و درد ما ، از كال چيدن است

 


فـــردا ؟؟

۱۰۱ بازديد

 

ديروز
ما زندگي را
به بازي گرفتيم
امروز ، او ما را ...
فردا ؟

 

 


اعــتــراف

۹۲ بازديد

 

خارها
خوار نيستند
شاخه هاي خشك
چوبه هاي دار نيستند
ميوه هاي كال كرم خورده نيز
روي دوش شاخه بار نيستند
پيش از آنكه برگهاي زرد را
زير پاي خويش
سرزنش كني
خش خشي به گوش مي رسد :
برگهاي بي گناه
با زبان ساده اعتراف مي كنند
خشكي درخت
از كدام ريشه آب مي خورد !

 


حرفي از نام تو ::!!::

۱۰۲ بازديد
 

ناگهان ديدم سرم آتش گرفت
سوختم ، خاكسترم آتش گرفت
چشم واكردم ، سكوتم آب شد
چشم بستم ، بسترم آتش گرفت
در زدم ، كس اين قفس را وا نكرد
پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستاني پريد
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفي از نام تو آمد بر زبان
دستهايم ، دفترم آتش گرفت

 

 


دوست !

۱۰۴ بازديد



هر زمان كه از جور ِ روزگار
و رسوايي ِ ميان ِ مردمان
در گوشه ي تنهايي بر بينوايي ِ خود اشك مي ريزم،
و گوش ِ ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل ِ خويش مي آزارم،
 
و بر خود مي نگرم و بر بخت ِ بد ِ خويش نفرين مي فرستم،
و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم،
كه دلش از من اميدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بيشتر است.
 
و اي كاش هنر ِ اين يك
و شكوه و شوكت ِ آن ديگري از آن ِ من بود،
 
و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم
كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام
كمترين خرسندي احساس نمي كنم.
 
اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم
 
از بخت ِ نيك، حالي به ياد ِ تو مي افتم،
 
و آنگاه روح ِ من
همچون چكاوك ِ سحر خيز
بامدادان از خاك ِ تيره اوج گرفته
و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند
 
و با ياد ِ عشق ِ تو
چنان دولتي به من دست مي دهد
كه شأن ِ سلطاني به چشمم خوار مي آيد
و از سوداي مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.

 

ويليام شكسپير


. . . . . . . . . . . . اشتياق

۹۵ بازديد
 

وقتي جهان
از ريشه ي جهنم
و آدم
از عدم
و سعي
از ريشه هاي يأس مي آيد
وقتي كه يك تفاوت ساده
در حرف
كفتار را
به كفتر
تبديل مي كند
بايد به بي تفاوتي واژه ها
و واژه هاي بي طرفي
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخواني
نان است !

 

قيصر امين پور


گوته

۱۰۴ بازديد

 

دلدار من
اگر بخواهي بي دريغ بلخ و بخارا و سمرقند را
به خال هندويت خواهم بخشيد
اما پيش از آن از امپراطور بپرس
بدين بخشش راضي است يا نه
زيرا امپراطور كه بسي بزرگتر و عاقلتر از من و توست
از راز عشق ورزيدن خبر ندارد!
آري
اي پادشاه!
ميدانم كه به اين بخشش ها رضا نخواهي داد
زيرا تاج بخشي فقط از گدايان كوي عشق ساخته است

 


سروده هاي زيبايي از گوتـه شاعر نامدار آلماني

۱۱۸ بازديد

 

نفرين برهر آنچه كه روح آدمي را
با جذبه و جادو به سوي خويش مي كشد
و او را در اين ماتم كده
با نيروهاي اغوا و فريب در بند مي كشد.
فراتر از همه نفرين بر انديشه هاي والا
كه جان خويشتن را با آن ها اسير مي سازد
نفرين بر فريبندگي خيالات
كه باري اند بر دوش خرد!
نفرين بر هر آنچه در روياها بر ما وارد مي شوند
به هيات فريب كار شهرت به هيات نام دارندگي
نفرين بر هر آنچه كه تملك اش
مثال تملك بر همسر و فرزند و خدم و حشم مي فريبدمان .
نفرين بر دارايي كه با گنجينه هايش
به اعمال بي پروايانه تهييج مان مي سازد
با فريبي كه در نشاطي به باطل
مخده هاي آسايش را برايمان فراهم مي سازد.
نفرين برآن مرحمت بالاي عشق!

**********

ما را به اين زمين ِ خسته مي آوري
رهايمان مي كني تا خود را به گناه بيالاييم
آن گاه مي گذاري پشيماني بكشيم
يك آن لغزش و يك عمر اندوه

**********

مردمان جهان از خّرد تا بزرگ
تارهاي سست از آرزوهاي گران بر گٍرد خويش مي تنند
و خود
عنكبوت وار ميان آن جاي ميگيرند
ناگهان ضربت جادويي اين تارهاي سست را از هم مي گسلد
آنگاه همه فغان برمي آورند كه كاخي آراسته به دست ستم ويران شده است

*********

در خاموشي شب
بلبل بانگ برداشت و آواز شبانه اش به عرش خداوند رسيد
خدا نغمه بلبل را شنيد و به پاداش آن
در قفسي زرينش كرد و به او روح نام داد
از آن پس
مرغ روح در قفس تن زنداني است
ولي همچنان گاه و بيگاه نواي دلپذيرش را سر ميدهد

********

ديگر بر كاغذ ابريشمين اشعار موزون نمي نويسم
و آنها را در قاب زرين نمي گيرم
زيرا
ديرگاهي است نغمه هاي جانسوز خويش را
بر خاك بيابان مي نويسم
تا با دست باد به هر سو پراكنده شود
ولي اگر باد خط مرا با خود ببرد
روح سخنم را كه بوي عشق مي دهد
جايي نتواند بُرد
روزي مي رسد كه دلداده اي از اين سرزمين بگذرد
و چون پا بر اين خاك نهد
سراپا بلرزد و به خويش بگويد
پيش از من در اينجا عاشقي به ياد معشوقه
ناله سر داده
شايد مجنون به هواي ليلي ناليده
يا فرهاد در اينجا سر در خاك برده است
هر كه هست
از خاكش بوي عشق برميخيزد
و تربتش پيام وفا مي دهد
تو نيز كه بر بستر نرم آرميده اي
وقتي كه سخن آتشينم را از زبان نسيم صبا مي شنوي
سراپا مرتعش خواهي شد و به خود خواهي گفت:
يارم براي من پيام عشق فرستاده
تو هم اي باد صبا
پيام مهر مرا به او برسان

*********

هنگامي كه خورشيد فروزان عاشقانه
به ابر بهاري چشمك مي زند و به او دست زناشويي مي دهد
در آسمان رنگين كماني زيبا پديد مي آيد
اما در آسمان مه آلود
آنرا بجز رنگ سپيد نمي توان ديد
اي پير زنده دل
از گذشت عمر افسرده مشو
هر چند زمانه نيز موي تو را سپيد كرده
اما هنوز نيروي عشق كه زاينده جواني است
از دلت بيرون نرفته است

**********

عاشقان يكدل
در تاريكي شب نيز راه كوي يار را گم نمي كنند
كاش ليلي و مجنون زنده مي شدند
تا من راه عشق را به آنان دهم

*********

 

گوتـــه


سـخن ســــوختگـان

۱۳۸ بازديد


من نگويم ، كه به درد دل من گوش كنيد

بهتـــر آنست كــــه اين قصه فراموش كنيد
عـــاشــقان را بگــــذاريــــــد بنالنـــد هـمـــــه
مصلحت نيســــت ، كه اين زمزمه خاموش كنيد
بعــــد مـــن ســـوگ مگـــيريد ، نيــــــرزد به خدا
بهر هر زرد رخي ، خويش سيه پوش كنيد...
سـخن ســــوختگـان طرح جنون مي ريزد
عاقلان ، گـــفته عشاق فراموش كنيد



رحيم معيني كرمانشاهي


77

۱۱۱ بازديد
 

آيا
چيزي غمگين تر از توقف قطاري در باران هست؟
آيا
كسي شكوه هاي يك ماشين به سرقت رفته را شنيده است؟
آيا
هيچ رئيس جمهوري در زلزله مرده است؟
از جنگ دلم مي گيرد
و از قطاري كه مهمُات حمل مي كند
مي خواهم دنيا را به آتش كشم
با اين كارخانه ي چوب بري

Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ

پشت دلواپسي صخره پلنگي در برف
ماه پرتاب پريشان قشنگي در برف
نخل فواره‌ي كوتاه طبيعت خشك است
تا كلاغي بتكاند دل تنگي در برف
آسمان، تلخ؛ زمين تا به گريبان تاريك
مستطيلي ست به تنهايي سنگي در برف
دشنه‌اي داشت پدر تشنه‌تر از اسبم بود
يادگار از پدرم كهنه تفنگي در برف ...

Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ

حرف كه مي زني انگار
سوسني در صدايت راه مي رود
حرف بزن
مي خواهم صدايت را بشنوم
تو باغبان صدايت بودي
و خنده ات دسته كبوتران سفيدي
كه به يكباره پرواز مي كنند .تورا دوست دارم
چون صداي اذان در سپيده دم
چون راهي كه به خواب منتهي مي شود
ترا دوست دارم
چون آخرين بسته سيگاري در تبعيد .تو نيستي
و هنوز مورچه ها
شيار گندم را دوست دارند
و چراغ هواپيما
در شب ديده مي شود
عزيزم
هيچ قطاري وقتي گنجشكي را زير مي گيرد
از ريل خارج نمي شود .و من
گوزني كه مي خواست
با شاخ هايش قطاري را نگه دارد

Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ

انگار نمي آيد و هم مي آيد
اين دور و بر انگار كه كم مي آيد
او عابر و من پياده رو ، آه چقدر
از حاشيه رفتنش خوشم مي آيد !

Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ

يقه ات را بالا نده
و گناه باران را به گردن بگير !

Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ  Җ Җ Җ Җ Җ Җ

اشك هاي تو
شانه ام را خيس مي كند
و زخم سال هاي پيش را مي سوزاند
در تو كدام رودخانه مي گريد
و ماهي در آستين كدام رود
در تو
روشنايي عجيبي
كه درختان سيب را بارور مي كند
و دريايي كه هنوز
در گوش دكمه هاي تو مي خواند

زيبايي تو
هميشه چيزي را از قلم مي اندازد

 

Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ Җ  Җ Җ Җ Җ Җ

با من حرف بزن
مثل يك پيراهن نارنجي با روز
مثل وقتي كه ابر
صرف شستن يك سنگ مي كند .مثل وقتي كه صرف ِ همين شعر مي شود
با من حرف بزن
مثل يك بازي در وسط تابستان  و به چيزي فكر نكن
مي دانم
زمين گرد است
و جاذبه
در پاي درختان سيب بيش تر است

 

 

غلامرضا بروسان