به راستي چه مي ماند از آدمي، جز چراغي روشن به راه آيندگان؟
پس بدانيد كه راستي بر دروغ چيره خواهد شد
نيكي بر بدي چيره خواهد شد
پاكي بر پليدي چيره خواهد شد
بخشايش بر انتقام چيره خواهد شد
آشتي بر جنگ چيره خواهد شد
خرد بر جنون چيره خواهد شدو راستي بر دروغ
و راستي بر دروغ
و راستي بر دروغ چيره خواهد شد.
عصر ما عصر بلا ، عصر لمس انتها
عصر فقدان حقيقت ، عصر انكار خدا
عصر تشويش و گله ، عصر پاپوش و تله
عصر افعي ، عصر گرگ ، معصيتهاي بزرگ
عصر خواري ، عصر ذلت ، دوره كوچ ، عصر هجرت
موسم بياعتنايي ، عصر زندان نه رهائي
عصر دفن واژه عشق ، عصر تهمت عصر بحران
عصر كشتار خلايق ، عصر شك به عرف و ايمان
روي امتداد اين عصر ، ما فراموش شدگانيم
نا بجا فرمان بريم و پند و اندرز نستانيم
بطن امتداد اين عصر نا خلف از خود رهاييم
جانب ما را كه دارد ؟ عنصر بياعتباريم
عصر بيهويت من سر بلندي اراذل
جزوههاي تكه پاره ، قوم رنجيده و غافل
عصر بغض و عصر كينه ، عصر قداره و سينه
قامت انسان به دار ، كل سهم ما همينه
روي امتداد اين عصر ما فراموش شدگانيم
نا بجا فرمان بريم و پند و اندرز نستانيم
بطن امتداد اين عصر نا خلف از خود رهاييم
جانب ما را كه دارد ، عنصر بي اعتباريم
سفرم به عمق چشمهات هجرت غريب و عاشقانه بود
سفر غريبي داشتم توي اون چشم سياهت
سفري كه برنگشتم گم شدم توي نگاهت
يه دل ساده ساده كولهبار سفرم بود
چشم تو مثل يه سايه همه جا همسفرم بود
من همون لحظه اول آخر راه رو ميديدم
طپش عشق رو تو رگهام عاشقونه ميشينيدم
واااااي اگـــــر هـــمــســفــــر
بـــعـــد از ايـــن در ســــفــــر
بــي تـــو ، مـــن تنــها باشــم
تو شدي خون تو رگهام
من ديگه خودم نبودم
براي نفس كشيدن
حالا محتاج تو بودم
واااااي اگـــــر هـــمــســفــــر
بـــعـــد از ايـــن در ســــفــــر
بــي تـــو ، مـــن تنــها باشــم
سفر غريبي داشتم توي اون چشم سياهت
سفري كه برنگشتم گم شدم توي نگاهت
يه دل ساده ساده كولهبار سفرم بود
چشم تو مثل يه سايه همه جا همسفرم بود
من همون لحظه اول آخر راه رو ميديدم
طپش عشق رو تو رگهام عاشقونه ميشينيدم
چي بگم وقتي كه آفتاب نميتابه ؟
وقتي بارون نميباره
وقتي مرغ زخمي شب
روي ديوارهاي خونمون ميناله
وقتي ديواري به دستي نميلرزه
دل سلاخي از اين بغض پر از خون نميترسه
چي بگم ؟
زندگي با اين همه غم نميارزه
چي بگم ؟
وقتي قناري تو بهارم نميخونه
توي آسمون ابري
يه ستاره نميمونه
وقتي حوضها پر از خون دستها بستس
شعر آزادي رو هيچكي نميخونه
چي بگم ؟
زندگي با اين همه غم نميارزه
با تو آسان ميشد از دست سياهي گريخت
رو به سوي ظلمت شبهاي بيفردا گريخت
بي تو اي آزادي اي والا كلام
گر نباشي در ميان بايد كه از دنيا گريخت
پلاس كهنه انديشه را دور بايد انداخت
زمان بر مغز و پوست كهنگي ميتازد امروز
چه كم داريم من و تو از درخت و سنگ بي مغز زمين اي دوست
بنگر ، بنگر زمين هم پوست مياندازد امروز
پلاس كهنه انديشه را دور بايد انداخت
با من اگه زخم تمام خنجرهاست
با من اگر درد تمامي دنياست
عشق كوچك من اي ماهي خسته
قلبم اگه قلبي به
وسعت درياست
واسه پرپر زدنم گريه نكن
واسه ويرون شدنم گريه نكن
واسه من گريه نكن
سهم عاشق
گم شدن تو شعر يه آوازه
مرگ عاشق
سفري به شكل يه پروازه
قصه ي بودن من
حديث برگي در باد
طعم تنهايي من
به تلخي يه فرياد
اگه با من غربت
همه غمزده هاست
اگه هر شكستنم
يه شكست بي صداست
واسه پرپر زدنم گريه نكن
واسه ويرون شدنم گريه نكن
واسه من گريه نكن
اگه با من تنت رو تو قاب سنگي ديدي
بعد من شعر منو به آينه ها ياد مي دي
اگه با من سكوت يه
تك درخت تنهاست
بعد من خاطره هام ترانه ي عاشق هاست
رفتنم مرثيه ي قديمي رفتن نيست
رفتنم موندنمه ، حكايت مردن نيست
واسه من گريه نكن
ديدي اي غمگين تر از من
بعد از آن دير آشنايي
آمدي خواندي برايم
قصه ي تلخ جدايي
مانده ام سر در گريبان
بي تو
در شب هاي غمگين
بي تو باشد همدم من
ياد پيمان هاي ديرين
آن گل سرخي كه دادي
در سكوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت
در خزان سينه افسرد
اكنون نشسته در نگاهم
تصوير پر غرور چشمت
يك دم نمي رود از يادم
چشمه هاي پر نور چشمت
آن گل سرخي كه دادي
در سكوت خانه پژمرد
يادمان باشد كه :
من ميتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو يا شيطان صفت باشم ،
من مي توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم،
من ميتوانم سكوت كنم، نادان و يا دانا باشم،
چرا كه من يك انسانم، و اينها صفات انسانى است.
و تو هم به ياد داشته باش:من نبايد چيزى باشم كه تو ميخواهى ، من را خودم از خودم ساختهام،
تو هم به ياد داشته باش
منى كه من از خود ساختهام، آمال من است،
تويى كه تو از من مي سازى آرزوهايت و يا كمبودهايت هستند.
لياقت انسانها كيفيت زندگى را تعيين ميكند نه آرزوهايشان
و من متعهد نيستم كه چيزى باشم كه تو ميخواهى
و تو هم ميتوانى انتخاب كنى كه من را ميخواهى يا نه
ولى نميتوانى انتخاب كنى كه از من چه ميخواهى.
ميتوانى دوستم داشته باشى همين گونه كه هستم، و من هم.
ميتوانى از من متنفر باشى بىهيچ دليلى و من هم ،
چرا كه ما هر دو انسانيم.
اين جهان مملو از انسانهاست ،
پس اين جهان ميتواند هر لحظه مالك احساسى جديد باشد.
تو نميتوانى برايم به قضاوت بنشينى و حكمي صادر كني و من هم،
قضاوت و صدور حكم بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است.
دوستانم مرا همين گونه پيدا مي كنند و ميستايند،
حسودان از من متنفرند ولى باز ميستايند،
دشمنانم كمر به نابوديم بستهاند و همچنان ميستايندم،
چرا كه من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى،
من قابل ستايشم، و تو هم……
يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتادبه خاطر بياورى كه آنهايى كه هر روز ميبينى و مراوده ميكنى همه انسان هستند و داراى خصوصيات يك انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا.
اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،نامت را انسانى باهوش بگذار.
×٪¤٫٬!!٬٫¤٪×٪¤٫٬!!٬٫¤٪×٪¤٫٬!!٬٫¤٪×٪¤٫٬!!٬٫¤٪×
عصر اون روز زير بارونو بهم برگردون خاطراتت لب ايوونو بهم برگردون توي فال افتاده بود عاشقمي يادت مياد فال راستِ توي فنجونو بهم برگردون عصر اون روز زير بارونو بهم برگردون
من ميخام با تو باشم فرقي نداره چه جوري تو بمون با اين كارت جونو بهم برگردون
با نگات باز بيا آتيش بسوزون توي دلم قد اون چشماي مجنونو بهم برگردون
عصر اون روز زير بارونو بهم برگردون
حرف و قولات چي ميشه؟ يعني فراموشش كنم؟ پس تو هم حرفاي خوبمو بهم برگردون
من ميخوام برم به يه جزيره به يه جاي دور اجازه م دست توئه ، اونو بهم برگردون
اونو بهم برگردون
اونــو بهــم بــرگـــردون
اونــــــو بــهـــم بـــرگـــــردون
اونــــــــو بـــــهـــــــــم بـــــرگـــــــــردون
عصر اون روز زير بارونو بهم برگردون خاطراتت لب ايوونو بهم برگردون توي فال افتاده بود عاشقمي يادت مياد فال راستِ توي فنجونو بهم برگردون عصر اون روز زير بارونو بهم برگردون
برگردون ...............
اونو
بهم
بر
گر
دون
×٪¤٫٬!!٬٫¤٪×٪¤٫٬!!٬٫¤٪×٪¤٫٬!!٬٫¤٪×٪¤٫٬!!٬٫¤٪×

