بهترين و هزاران مطالب خواندني

بهترين مطالب و جملات خواندني زيبا

  • حرفي از نام تو
  • حرفي از نام تو
  • ҖҖ     گره     ҖҖ
  • 777
  • 7

بنويس....

۱۰۴ بازديد

 

 

تو كه دستت به نوشتن آشناست

دلت از جنس دل خسته ي ماست

دل دريا رو نوشتي همه دنيا رو نوشتي

دل ما رو بنويس

بنويس هر چه كه ما رو به سر اومد

بد قصه ها گذشت و بدتر اومد

بگو از ما كه به زندگي دچاريم

لحظه ها رو ميكشيم نمي شماريم

بنويس از ما كه در حال فراريم

توي اين پائيز بد فكر بهاريم

 

 



كورش بزرگ

۹۵ بازديد

 

نظر برخي صاحب نظران در مورد كـــورش بـــزرگ 

 


پروفسور ايليف مدير موزه ليورپول انگلستان:

در جهان امروز بارزترين شخصيت جهان باستان كوروش شناخته شده است. زيرا نبوغ و عظمت او در بنيانگذاري امپراطوري چندين دهه اي ايران مايه ي شگفتي است. آزادي به يهوديان و ملت هاي منطقه و كشورهاي مسخر شده كه در گذشته نه تنها وجود نداشت بلكه كاري عجيب به نظر مي رسيده است از شگفتي هاي اوست.



دكتر هانري بر دانشمند فرانسوي:

اين پادشاه بزرگ يعني كوروش هخامنشي برعكس سلاطين قسي القلب و ظالم ب
ابل و آشور بسيار عادل و رحيم و مهربان بود زيرا اخلاق روح ايراني اساسش تعليمات زرتشت بوده است. به همين سبب بود كه شاهنشاهان هخامنشي خود را مظهر صفات نيك مي شمردند و همه قوا و اقتدار خود را از خداوند دانسته و آن را براي خير بشر و آسايش و سعادت جامعه انسان صرف مي كردند.



پروفسور آلبر شاندور:

شاهنشاهي ايران كه پايه گذار آن كوروش بزرگ است به هيچ وجه بر اساس خشونت پي ريزي نشد بلكه عكس آن درست است. زيرا با رعايت حقوق مردمان پايه گذاري شد. پارسي ها با مساعدت يكديگر و به ياري پادشاهان مقتر خود عظمت و شكوهي را در تاريخ به جاي گذاشته اند كه نشانه نبوغ و نژاد پاك آنان است. نژادي كه حماسه آنان را همچون آفتابي در تاريكي نشان مي دهد. آنان درخششي در جهان از خود به جاي گذاشته اند كه براي آيندگان نيز خواهد ماند.



ژنرال سرپرسي سايكس:

مطالب كتاب مقدس تورات و نوشته هاي يوناني و سنت هاي ايراني همه همداستانند كه كوروش باستاني سزاوار لقب بزرگ بوده است. مردم او را دوست مي داشتند و «پدر» مي خواندنش. ما نيز مي توانيم بدان بباليم كه نخستين مرد بزرگ آريايي كه سرگذشت اش بر تاريح روشن است، صفاتي چنان عالي و درخشان داشته است.



افلاطون:

پارسيان در زمان شاهنشاهي كوروش اندازه ميان بردگي و آزادگي را نگاه مي داشتند. از اين رو نخست خود آزاد شدند و سپس سرور بسياري از ملت هاي جهان شدند. در زمان كوروش بزرگ فرمانروايان به زيردستان خود آزادي مي دادند و آنان را به رعايت قوانين انسان دوستانه و برابري ها راهنمايي مي كردند. مردمان رابطه خوبي با پادشاهان خود داشتند. از اين رو در موقع خطر به ياري آنان مي شتافتند و در جنگ ها شركت مي كردند و آزادي و مهرورزي و رعايت حقوق اجتماعي به زيبايي انجام مي گرفت.



هرودوت- تاريخ هرودوت:

هيچ پارسي يافت نمي شد كه بتواند خود را با كوروش مقايسه كند. از اين رو من كتابم را درباره ايران و يونان نوشتم تا كردارهاي شگفت انگيز و بزرگ اين دو ملت عظيم هيچ گاه به فراموشي سپرده نشود.

كوروش سرداري بزرگ بود. در زمان او ايرانيان از آزادي برخوردار بودند و بر بسياري از ملت هاي ديگر فرمانروايي مي نمودند. سربازان او پيوسته براي وي آماده جانفشاني بودند و بخاطر او از هر خطري استقبال مي كردند.



پروفسور گيريشمن- ايران :

كمتر پادشاهي است كه پس از خود چنين نام نيكي باقي گذاشته باشد. كوروش سرداري بزرگ و نيكخواه بود. او آن قدر خردمند بود كه هر زماني كشور تازه اي را تسخير مي كرد به آن ها آزادي مذهب مي داد و فرمانرواي جديد را از ميان بوميان آن سرزمين انتخاب مي نمود. او شهرها را ويران نمي كرد و قتل عام و كشتار نمي كرد. ايرانيان كوروش را پدر و يونانيان كه سرزمينشان به وسيله ي كوروش تسخير شده بود وي را سرور و قانون گذار مي ناميدند.

 




هارولد لمب دانشمند آمريكايي:

در شاهنشاهي ايران باستان كه كوروش سمبل آنان است، آريايي ها درتاجگذاري به كردار نيك- گفتار نيك- پندار نيك سوگند ياد مي كردند كه طرفدار ملت و كشورشان باشند كه اين امر در صدها نبرد آنان به وضوح ديده مي شود كه خود شاهنشاه در راس ارتش به سوي دشمن براي حفظ كيان كشورشان مي تاخته است.



گزنفون مورخ بزرگ يوناني:

ما در اين باره فكر كرديم كه چرا كوروش به اين اندازه براي فرمانروايي عادل مردمان ساخته شده بود. سه دليل برايش پيدا كرديم. نخست نژاد اصيل آريايي او و بعد استعداد طبيعي و سپس نبوغ پرورش او از كودكي بوده است.

كوروش نابغه اي بزرگ، انساني والامنش، صلح طلب و نيك منش بود. او دوست انسان ها و طالب علم و حكمت و راستي بود. كوروش عقيده داشت پيروزي بر كشوري اين حق را به كشور فاتح نمي دهد تا هر تجاوز و كار غير انساني را مرتكب شود. كوروش براي دفاع از كشورش كه هر ساله مورد تاخت و تاز بيگانگان قرار مي گرفت امپراطوري قدرتمند و انساني را پايه گذاشت كه سابقه نداشت. او در نبردها آتش جنگ را متوجه كشاورزان و افراد عام كشور نمي كرد. او ملت هاي ملغوب را شيفته خود كرد به صورتي كه اقوام شكست خورده كه كوروش آنان را از دست پادشاهان خودكامه نجات داده بود،.



كنت دوگوبينو فرانسوي- ايران باستان:

شاهنشاهي كوروش هيچگاه در عالم نظير نداشت.زيرا به جرات مي توان گفت كه تقدير او را چنين براي مردمان آفريد تا برتر از همه جهان آن روز خود باشد.



نيكلاي دمشقي:

كوروش شاهنشاه پارسيان در فلسفه بيش از هركس ديگر آگاهي داشت. اين دانش را نزد مغان زرتشتي آموخته بود.



پروفسور كريستين سن ايران شناس و استاد زبان اوستايي و پهلوي:

شاهنشاه كوروش بزرگ نمونه يك پادشاه جوانمرد بوده است. اين صفات برجسته اخلاقي او در روابط سياسي اش ديده مي شده است. در قوانين او احترام به حقوق ملت هاي ديگر و فرستادگان كشورهاي ديگر وجود داشته است و سرلوحه دولتش بوده كه اين قوانين امروز بين الملل نام گرفته است.



ويل دورانت- تاريخ تمدن ويل دورانت:

كوروش از افرادي بوده كه براي فرمانروايي آفريده شده بود. به گفته امرسون همه از وجود او شاد بودند. روش او در كشورگشايي حيرت انگيز بود. او با شكست خوردگان با جوانمردي و بزرگواري برخورد مي نمود. به همين دليل يونانيان كه دشمن ايران بودند نتوانستند از آن بگذرند و درباره او داستان هاي بيشماري نوشته اند و او را بزرگترين جهان قهرمان پيش از اسكندر مي ناميدند. او كرزوس را پس از شكست از سوختن در ميان هيزم هاي آتش نجات داد و بزرگش داشت و او را مشاور خود ساخت و يهوديان دربند را آزاد نمود. كوروش سرداري بود كه بيش از هر پادشاه ديگري در آن زمان محبوبيت داشت و پايه هاي شاهنشاهي اش را بر سخاوت و جوانمردي بنيان گذاشت.



كلمان هوار- تمدن ايراني:

كوروش بزرگ در سال 550 قبل از ميلاد بر تخت پادشاهي ايران نشست. وي با فتوحاتي ناگهاني و شگفت انگيز امپراطوري پهناوري را از خود به جاي گذاشت كه تا آن روزگار كسي به دنيا نديده بود. كوروش سرداري بزرگ و سرآمد دنياي آن روزگار بود. او اقوام مختلف را مطيع خود ساخت. او اولين دولت مقتدر و منظم را در جهان پايه ريزي كرد. براي احترام به مردمان كشورهاي ديگر معابدشان را بازسازي كرد. او پيرو دين يكتاپرستي زرتشت بود ولي به هيچ عنوان دين خود را بر ملل مغلوب تحميل نكرد.




اخليوس(آشيل) شاعر نامدار يوناني- تراژدي پارسه:

كوروش يك تن فاني سعادتمند بود. او به ملل گوناگون خود آرامش بخشيد. خدايان او را دوست داشتند. او داراي عقلي سرشار از بزرگي بود .

 

 


نمي خواهم بميرم ...!!...

۱۱۳ بازديد
 

 

طبيبان را ز بالينم برانيد

مرا از دست اينان وا رهانيد

به گوشم جاي اين ايات افسوس

سرود زندگاني را بخوانيد

 

اگر هستي زند هر لحظه تيرم

وگر از عرش برخيزد صفيرم

دل از اين عمر شيرين برنگيرم

به اين زودي نمي خواهم بميرم

 

 


كــــوچه

۱۱۰ بازديد

 

اگرچه بارها شنيدم و خوندم بازم برام تازگي داره و حس خاص خودش .

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم ايد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ايينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم

بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم ايد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي دردامن اندوه كشيدم

نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

 

 


عشق

۹۸ بازديد

 

 

 

من روبه روي خيابان تكرار آدم هايي را عشق ورزيدم

 

كه حضور مرا بخاطر نگاه كودكانه ام ناديده گرفتند

 

اما نشد كه تو را از پشت ديوار بلند تنهاييم بيابم


 



خداوندگارا

۹۹ بازديد

    

 

خداوندا

 

 

      به‌ علماي‌ ما مسووليت            

و به‌ عوام‌ ما علم‌ و به دينداران ما دين  

و  به‌ مومنان‌ ما روشنايي‌ و به‌ روشنفكران‌ ما ايمان‌

و به‌ متعصبين‌ ما فهم‌ و به‌ فهميدگان‌ ما تعصب

و به‌ زنان‌ ما شعور و به‌ مردان‌ ما شرف‌

 و به‌ پيران‌ ما آگاهي‌ و به‌ جوانان‌ ما اصالت

‌و به‌ اساتيد ما عقيده‌ و به‌ دانشجويان‌ ما نيز عقيده

‌ و به‌ خفتگان‌ ما بيداري‌ و به‌ بيداران‌ ما اراده 

و به نشستگان ما قيام‌ و به‌ خاموشان‌ ما فرياد

 و به‌ نويسندگان‌ ما تعهد و به‌ هنرمندان‌ ما درد و به‌ شاعران‌ ما شعور

و به‌ محققان‌ ما هدف‌ و به مبلغان ما حقيقت 

و به‌ حسودان‌ ما شفا و به‌ خودبينان‌ ما انصاف‌

و به‌ فحاشان‌ ما ادب‌

و به‌ فرقه‌هاي‌ ما وحدت‌

و به مردم ما خود آگاهي

و به‌ همه‌ ملت‌ ما همت‌ تصميم‌ و استعداد فداكاري‌ و شايستگي‌ نجات‌ و عزت‌ ببخشا !

 

 

 "آميـــــــــن"


شطرنج

۱۰۰ بازديد

 

اين پياده مي‌شود، آن وزير مي‌شود

صفحه چيده مي‌شود، دار و گير مي‌شود

اين يكي فداي شاه‌، آن يكي فداي رُخ‌

در پيادگان چه زود مرگ و مير مي‌شود

فيل كج‌روي كند، اين سرشت فيلهاست‌

كج‌روي در اين مقام دلپذير مي‌شود

اسپ خيز مي‌زند، جست‌وخيز كار اوست‌


جست‌وخيز اگر نكرد، دستگير مي‌شود

آن پياده ي ضعيف ،راست راست مي‌رود

كج اگر كه مي‌خورَد، ناگزير مي‌شود

هركه ناگزير شد، نان كج بر او حلال‌

اين پياده قانع است‌، زود سير مي‌شود

آن وزير مي‌كُشد، آن وزير مي‌خورد

خورد و برد او چه زود چشمگير مي‌شود

ناگهان كنار شاه خانه‌بند مي‌شود

زير پاي فيل‌، پهن‌، چون خمير مي‌شود

آن پياده ي ضعيف عاقبت رسيده است‌

هرچه خواست مي‌شود، گرچه دير مي‌شود

اين پياده‌، آن وزير... انتهاي بازي است‌

اين وزير مي‌شود، آن به‌زير مي‌شود

 

 


شيطان

۱۰۵ بازديد

 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت.

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي

مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌

پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان

مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه

نفرتم را توي صورتش تف كنم.

انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي

بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور

مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را

ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و

مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي

فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند

و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي

عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي

جيبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او

فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور

چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم،

فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه

نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان

رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام

شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و

همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

 

 


معناي خوشبختي

۹۹ بازديد

معناي خوشبختي اين است كه در دنيا

 

كسي هست كه بي اعتنا به نتيجه، دوستت دارد:


 

دخترك شانزده ساله بود كه براي اولين بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صداي بمي داشت و

هميشه شاگرد اول كلاس بود. دختر خجالتي نبود اما نمي خواست احساسات خود را به پسر ابراز كند،

از اينكه راز اين عشق را در قلبش نگه مي داشت و دورادور او را مي ديد احساس خوشبختي مي كرد.

در آن روزها، حتي يك سلام به يكديگر، دل دختر را گرم مي كرد. او كه ساختن ستاره هاي كاغذي را ياد

گرفته بود هر روز روي كاغذ كوچكي يك جمله براي پسر مي نوشت و كاغذ را به شكل ستاره اي زيبا تا

مي كرد و داخل يك بطري بزرگ مي انداخت. دختر با ديدن پيكر برازنده پسر با خود مي گفت پسري مثل

او دختري با موهاي بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

 

دختر موهايي بسيار سياه ولي كوتاه داشت و وقتي لبخند مي زد، چشمانش به باريكي يك خط مي

شد.

در ۱۹ سالگي دختر وارد يك دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهي بزرگ در پايتخت راه

يافت. يك شب، هنگامي كه همه دختران خوابگاه براي دوست پسرهاي خود نامه مي نوشتند يا تلفني

با آنها حرف مي زدند، دختر در سكوت به شماره اي كه از مدت ها پيش حفظ كرده بود نگاه مي كرد. آن

شب براي نخستين بار دلتنگي را به معناي واقعي حس كرد.

روزها مي گذشت و او زندگي رنگارنگ دانشگاهي را بدون توجه پشت سر مي گذاشت. به ياد نداشت

چند بار دست هاي دوستي را كه به سويش دراز مي شد، رد كرده بود. در اين چهار سال تنها در پي آن

بود كه براي فوق ليسانس در دانشگاهي كه پسر درس مي خواند، پذيرفته شود. در تمام اين مدت دختر

يك بار هم موهايش را كوتاه نكرد.

دختر بيست و دو ساله بود كه به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ

التحصيل شد و كاري در مدرسه دولتي پيدا كرد. زندگي دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطري هاي روي

قفسه اش به شش تا رسيده بود.

 

دختر در بيست و پنج سالگي از دانشگاه فارغ التحصيل شد و در شهر پسر كاري پيدا كرد. در تماس با

دوستان ديگرش شنيد كه پسر شركتي باز كرده و تجارت موفقي را آغاز كرده است. چند ماه بعد، دختر

كارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دريافت كرد. در مراسم عروسي، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس

و داماد چشم دوخته بود و بدون آنكه شرابي بنوشد، مست شد.

زندگي ادامه داشت. دختر ديگر جوان نبود، در بيست و هفت سالگي با يكي از همكارانش ازدواج كرد.

شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روي يك كاغذ كوچك نوشت: فردا ازدواج مي كنم اما قلبم از

آن توست… و كاغذ را به شكل ستاره اي زيبا تا كرد.

 

ده سال بعد، روزي دختر به طور اتفاقي شنيد كه شركت پسر با مشكلات بزرگي مواجه شده و در حال

ورشكستگي است. همسرش از او جدا شده و طلبكارانش هر روز او را آزار مي دهند. دختر بسيار نگران

شد و به جستجويش رفت.. شبي در باشگاهي، پسر را مست پيدا كرد. دختر حرف زيادي نزد، تنها كارت

بانكي خود را كه تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محكم گرفت، اما

دختر با لبخند دستش را رد كرد و گفت: مست هستيد، مواظب خودتان باشيد.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگي مي كرد. در اين سالها پسر با پول

هاي دختر تجارت خود را نجات داد. روزي دختر را پيدا كرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام

شركت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد كرد و پيش از آنكه پسر حرفي بزند گفت: دوست هستيم،

مگر نه؟

پسر براي مدت طولاني به او نگاه كرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج كرد، دختر نامه تبريك زيبايي برايش نوشت ولي به مراسم عروسي اش

نرفت.

مدتي بعد دختر به شدت مريض شد، در آخرين روزهاي زندگيش، هر روز در بيمارستان يك ستاره زيبا

مي ساخت. در آخرين لحظه، در ميان دوستان و اعضاي خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در

قفسه خانه ام سي و شش بطري دارم، مي توانيد آن را براي من نگهداريد؟

پسر پذيرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

 

مرد هفتاد و هفت ساله در حياط خانه اش در حال استراحت بود كه ناگهان نوه اش يك ستاره زيبا را در

دستش گذاشت و پرسيد: پدر بزرگ، نوشته هاي روي اين ستاره چيست؟

مرد با ديدن ستاره باز شده و خواندن جمله رويش، مبهوت پرسيد: اين را از كجا پيدا كردي؟ كودك جواب

داد: از بطري روي كتاب خانه پيدايش كردم.

پدربزرگ، رويش چه نوشته شده است؟

پدربزرگ، چرا گريه مي كنيد؟

كاغذ به زمين افتاد. رويش نوشته شده بود::

 

 

معناي خوشبختي اين است كه در دنيا كسي هست كه بي اعتنا به نتيجه، دوستت دارد


سياست !!!

۱۰۴ بازديد

 

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي كرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين

كار خيلي سختي بود .تنها پسرش كه مي توانست به او كمك كند در زندان بود پيرمرد نامه اي براي

پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد

پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بكارم من نمي خواهم اين

مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان كاشت محصول را دوست داشت. من براي كار مزرعه

خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشكلات من حل مي شد من مي دانم كه اگر تو اينجا بودي

مزرعه را براي من شخم مي زدي

دوستدار تو پدر

 

پيرمرد اين تلگراف را دريافت كرد

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان كرده ام

۴صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون

اينكه اسلحه اي پيدا كنند

پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت كه چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه كند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بكار، اين بهترين كاري بود كه از اينجا مي توانستم

برايت انجام بدهم

 

هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام كاري بگيريد

مي توانيد آن را انجام بدهيد
 

مانع ذهن است . نه اينكه شما يا يك فرد كجا هستيد.